گر چه
در دورترين شهر جهان محبوسم
از همين دور ولی روی تو را می
بوسم
گر چه در
سبزترين باغ ولی خاموشم
گر چه در بازترين دشت ولی
محبوسم
خلوت ساکت يک جوی حقيرم بی تو
با تو گسترده گی پهنه اقيانوسم
ای به راهت لب هر پنجره يک جفت نگاه
من چرا اين قدر از آمدنت
مايوسم؟
***
اين غزل حامل پيغام خصوصی من است
مهربان باشی با قاصدک مخصوصم !
گر چه تکرار نبايد بکنم قافيه را
به خصوص آن غلط فاحش نامحسوس م
بار ديگر می گويم تا يادت نرود
مهربان باشی با قاصدک مخصوصم
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387 23:43 توسط حامد فيروزه
|
غريبانه نويسم اين وصيت , ميدانم
كه را كردم اذيت
به آب اين
دو ديده اشك ريزم , به
دلتنگي وصيت مينويسم
نميدانم
چه گويم من در اين جا , براي
كه نويسم اين سخن را
حلاليت ز
كه خواهم خدايا , حلالش
ميكنند؟ اينان گدا را
يادم نميره
هيچوقت اون روزايي که گذشت
اونکه
واسش ميمردم رفت و ديگه برنگشت
يادم نميره
هيچوقت اول آشنايي
من ديگه
از بهر شدم قصه ء بي وفايي
يادم نميره
هيچوقت صداي خنده هاتو
از ياد نميبرم
من طعنه هاي نگات و
يادم نميره
هيچوقت اون نامه ء آخر و
که توش
نوشته بودي از شهر قلبم برو
يادم نميره
هيچوقت جواب نامه هامو
برام تو مينوشتي
گاهي فقط سلام و
يادم نميره
هيچوقت گلاي اطلسي رو
هنوز به ياد
ميارم قصه ء بي کسي رو
يادم نميره
هيچوقت وقتي ازت بريدم
موقع رفتن
تو مرگ خودم رو ديدم
يادم نميره
هيچوقت قصه ء غصه هاتو
ميخوام که
باز بشنوم صداي آشناتو
وقتي مردم
كسي مشکي نپوشه , نبينم كسي
سياه به تن كنه
حتي اون
كس كه يه عمر ديوونشم , نميخوام
شمعي برام روشن كنه
وقتي مردم
روي سنگِ قبرِ من بنويسد
آخرش از غصه مرد
بنويسيد
كه تا آخرين نفس لحظه
اي تو رو ز يادش نميبرد
وقتي مردم
رو مزارم ، گلاي سرخ نذارين , نميخوام داغِ گلا تنِ من و بسوزونه
اسمم و رو
سنگِ قبر حك نكنيد , هركي پرسيد
بش بگيد يه ديوونه
وقتي مردم
چشمامو هديه كنيد به اوني كه
عمريه ديوونشم
بگيد اون
گفت ، قدرِ چشمامو بدون با همين
چشما بود عاشقت شدم
وقتي مردم
من و از ياد ببريد بگيد
انگار توي اين دنيا نبود
زندگيش
مثل يه قصه بود و رفت قصه ی ،
يكي بود و يكي نبود
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 15:35 توسط حامد فيروزه
|
من غزل خنده ي چشمان تو را مي خواهم
اي که تکرار تو تکرار دل است
اي که چشمان تو تاريک ترين
لحظه ي يلداي شب دلتنگيست
تو چه ميداني که چه عذابي دارد
بغض را در سينه فروبردن
و در حسرت ديدن يک آينه مردن!!!!؟
باورم کن بي تو
زخمهاي . . . مداوم به دلم مي ريزد
درد را مي نوشم
بغض من اما حيف
نه به آه آميزد
نه به اشکي ريزد
نه مرا تاب نگهداري اين اندوه است
جنسم از خاک اما
طاقتم کي کوه است؟
از درون مي سوزم
لب خود مي دوزم
به تو اما هرگز
نه اميدي دارم
نه تو حتي يک دم وحشت تلخ مرا مي بيني
عشق را چون سيبي
روزي از شاخه سبزي چيدي
سيب را دزديدي
رفتي و بي تن سيب
دل اين شاخه شکست
طفلک اين شاخه سبز
که به سيبي دل بست!!
به دلم افتاده که تو بر مي گردي
وقت برگشت اما
نه غمي در قلبت نه نگاهت پرشور
تو فقط مي آيي
تا که تقديم کني تن اين شاخه ي سبز
اين که بشکسته زتو
اين تهي مانده زسيب
سرد وبي درد
به گور!
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 2:18 توسط حامد فيروزه
|
نمي دانم دلم گم شده يا اوني كه دل به او سپردم. نمي دانم عشقم گم شده يا معشوقم. نمي دانم اعتماد بي جا كردم يا بي جا به من اعتماد كرد. نمي دانم لياقت او را نداشتم يا او لايق من نبود. نمي دانم من در حق عشقمان خيانت كردم يا او.او قدر ندانست يا من. نمي دانم خدا اين را قسمت ما كرد يا ما خود قسمت را رقم زديم. نمي دانم چرا وقتيكه دل بستن سهل است، دل كندن آسان نيست. نمي دانم خدا به ما دل داد تا از دنيا ببريم يا دنيارو داد تا دل بكنيم. هنوز نمي دانم با بودن او زندگي سخت است يا بي او. تحمل جاي خاليش توي تك تك لحظه ها سخت تر است يا ... نمي دانم شكستن غرورم سخت تر است يا شنيدن صداي شكستن قلبم. نمي دانم تو به من عشق را آموختي يا مي خواهي نفرت را يادم بدهي. نمي دانم كه بگويم: چرا آمدي؟ يا بپرسم كه؟ چرا رفتي؟ من نمي دانم تو به من بگو...
+
نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387 23:3 توسط حامد فيروزه
|
تو باروون که
رفتي, شبم زير رو شد
يه بغض شکسته,
رفيق گلو شد
تو باروون که
رفتي, دل باغچه پژمرد
تمام وجودم,
توي آينه خط خورد
هنوز, وقتي
باروون تو کوچه مي باره
دلم غصه داره,
دلم بيقراره
نه شب
عاشقانه ست, نه رويا قشنگه
دلم بي تو
خونه, دلم بي تو تنگه
يه شب زيرِ
باروون, که چشمم به راهه
مي بينم که
کوچه, پرِ نور ماهه
تو ماهِ مني
که تو باروون رسيدي
اميدِ مني تو
شب نا اميدي