تبليغاتX
درياچه سرخ
سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه، يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه، يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛ يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.

يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت، هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك.
اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند.
واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند. من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ توي‌ دست‌هاي‌ خدا ورزيده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده. من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام. حالا مي‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودي شان‌ شد.
اما اگر اين‌ خاك، اين‌ خاك‌ برگزيده، خاكي‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترين‌ اسم‌ دنيا را، خاكي‌ كه‌ نور چشمي‌ و عزيز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر همين‌ طور خاك‌ باقي‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جديدش‌ را تحويل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بيندازد پايين‌ و بگويد: يا لَيتَني‌ كُنت‌ تُراباً. بگويد: اي‌ كاش‌ خاك‌ بودم...
اين‌ وحشتناك‌ترين‌ جمله‌اي‌ است‌ كه‌ يك‌ آدم‌ مي‌تواند بگويد. يعني‌ اين‌ كه‌ حتي‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! يعني‌ اين‌ كه...
خدايا دستمان‌ را بگير و نياور آن‌ روزي‌ را كه‌ هيچ‌ آدمي‌ چنين‌ بگويد.


+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 0:19 توسط حامد فيروزه |

خدای خوبم ... پروردگارم ... مهربانم ... شکرگذارم همه لحظات خوشی را که برایم رقم زده ای . شاکرم تمام لحظاتی که به مذاقم دشوار است اما می دانم که مرحله ای است برای تعالی من ... شکر گذارم برای صبری که در پذیرفتن این لحظات به من عطا می کنی ... خوب من ... ممنونم از آنچه سر راهم قرار می دهی تا ببینم و بشنوم و بخواهم . ممنونم از همه آنچه که برایم می خواهی و همه آنچه از خواسته ام که با همه بزرگی و محبتت اجابت می کنی . تو را ستایش می کنم و سپاس می گویم برای توجه و عنایتی که به ما داری و برای پنجره های تازه ای که به سوی ما و زندگیمان می گشایی . می دانم که شکر گذاری من هیچ گاه شایسته عنایات و نعمتهای بی کران تو نخواهد بود ... اما باز تو را شکرگذارم که شکرگذاریت را بر زبانم جاری می سازی و باز شاکرم که زبانی به من دادی تا وسیله ای برای شکرگذاریت شود ... مرا یاری کن تا همواره شکرگذار باشم ... آمین

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 13:30 توسط حامد فيروزه |

خانه ای ساخته ام
پلکانش همه مهر،دربهایش احساس
شیشه اش آینه ادراک است
آه اما خانه
ساکنش درویش است ، آن تهیدست خیال ، آن تهیدست رفیق
او کسی می خواهد رغبت یکرنگی در وجودش باشد
او کسی می خواهد که وجودش باشد
رنج ابیات دلش را خواند ، هیجان نگه اش را داند
او کسی می خواهد ، نی لبک زن باشد
بربط و ضرب و سه تار
همه فرمانبر دستش باشند
ماه وخورشید و فلک ، همه محو نگه نرگس مستش باشند
او تو را می خواهد
نغمه اش شیوا کن
خانه اش زیبا کن

+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 3:9 توسط حامد فيروزه |

امشب از اون شبهاست که باید بنویسم تا آروم بشم، از اون شبهایی که باید از خدا و اون کسی(اونی که خیلی دوسش دارم ) که به خاطر من دلش شکست معذرت خواهی کنم.

خدایا ! دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا فقط با تو قسمت کنم

خدایا یادته من و تو یه قول و قراری با هم گذاشتیم، من قول دادم که اگه این دل بی قرارم در حسرت آرزویی بود با تمام وجودم و بدون یه ذره تردید اول بگم: خدايا! خدايا اجازه میدی؟ به صلاح منه؟ گفتم که اگه ناراضی باشی دلم راضی نمیشه. می دونم که دوستم داری و همیشه بهترین ها رو برام خواستی اصلا مگه چیزی غیر از این رو از تو خواست. از خوبی بی‌انتهای تو، بد خواستن محاله.

 خدایا تو هم به من یه قولی دادی قول دادی که همیشه مراقبم باشی و هیچ وقت تنهام نزاری. قول دادی که بهترین ها رو بهم بدی.

اعتراف می کنم که قول سنگینیه همینطور که به زبون آوردنش سخته عمل بهش هم کار ساده ای نیست. واسه همین هم گفتم من فقط یه بنده‏ام ، فقط یه بنده. چیزهایی هست که تو می دونی و من نه می دونستم و نه می تونم بفهمم. یه اتفاق هایی می افته که من با اون ذهن محدودم نه می‏تونم درکشون کنم، نه می تونم با اون چشم های قاصرم ببینم پشتشون چه اتفاق هایی داره می‏افته.

اینارو می دونستی. با این همه چرا مراقبم نبودی؟ من به کنار چرا مراقب اون فرشته‏ی مهربونت نبودی؟ خدایا اشک های اون فرشته رو دیدی؟ اون قطرات برای من از ضربه‏ی پتک هم سنگین تر بود. با هر بار سرازیر شدن اون قطرات از اون چشم های ناز به روی اون صورت مهربان و معصومانه انگار یه دنیا خاک روی وجود من ریخته میشد و با هر بار افتادن اون قطرات روی زمین، قلب من هم به زمین کوبیده میشد. خدایا کوتاهی از طرف من بوده چرا دل اون فرشته‏ات رو به خاطر من شکستی؟ خدایا چرا؟ مگه فرشته ها هم باید؟

فرشته جونم درسته که من نمی تونم به اندازه‏ی اون چیزی که لیاقتش رو داری کمکت کنم، ولی نبایدم جلوی پر کشیدنت رو هم بگیرم. بخاطر اینکه مثل یه سنگ مانع پر کشیدنت بودم و هستم معذرت می خوام. کاش یه روزی برسه که حداقل برای این فرشته مهربون مثل یه نردبون باشم که با گذاشتن اون قدم های مبارکش روی شونه های من به اون هدف مقدسش برسه. خدایا بذار حداقل به فرشته های مقدست روی این زمین خاکی خدمت کنم تا شاید بتونم یه خورده از خجالتت درآم. خدایا این آرزوم رو برآورده کن. خواهش میکنم، شاید با این کارم یه خورده از گناهام کم بشه.

خدایا منو ببخش که یه وقتایی از سر بی‌صبری و ناشکیبایی تو خلوت و تنهاییم ازت می‌پرسم: آخه چرا؟؟؟

وقتایی که هر چی فکر می کردم  فکر اسیر خاکم به هیچ جا نمی‌رسید. دنبال دلیل می‌گشتم و دلیلی پیدا نمی‌کردم، پیشت می‌اومدم و با بغضی تو گلو تکرار می‏کردم: آخه واسه چی ؟ چی می شه اگه ... ؟

 یه وقتایی از سر بی‌حوصلگی و فراموشکاری بهت گله می‌کردم ، چقدر از بزرگواریت شرمنده‌ام که منو در تموم لحظه‌های ناشکریم، توی تموم لحظه‌های بی‌صبریم با محبت تحملم کردی، نه تنبیهم کردی نه ذره‌ای محبتت رو ازم دریغ کردی. توی تنهاترین لحظات تنهاییم، درست تو لحظه‌هایی که فکر می‌کردم هیچ کس نیست، اون موقع که به این حس می‌رسیدم که چقدر تنهام، واسم نشونه می‌فرستادی که: من خودم تا آخرین لحظه باهاتم واسه تموم لحظات همراهتم. من تنها بنده تو نبودم  اما یه لحظه هم تنها رهام نکردی.
 تو تنهاترین و محکم‌ترین قوت قلب دل تنهامی. تو طوفان‌های زندگیم تو ابتدا و اصل آرامشمی . تو از من به من نزدیک‌تر بودی موندم که چطور گاهی اوقات چشم‌های غافلم ندیدت اما تو هیچ وقت حتی لحظه‌ای منو ترک نکردی . روزهایی رسید که فکر کردم با من قهری تو حتی در همون لحظه‌ها با همون فکر اشتباه که حتی از به خاطر آوردنش شرمنده می‌شم از من قهر نکردی و به خاطر این فکر کودکانه نادرست طردم نکردی .
 من دوستت دارم. منو ببخش اگه قولم مثل خودم کوچیکه، اما دلم به بزرگی بی‌حد و اندازه‏ی تو خوشه و پشتم به کمک‌های تو گرم .
 از تو سپاسگزارم که با بزرگواری همیشه کمکم کردی .
 تو همونی که هر وقت ازت یاد کردم، بهم امید بخشیدی، تو یادت چیزی هست که منو زیرو رو می‌کنه. غصه‌هامو می‌شوره و دلشکستگی‌ها‌مو ترمیم می‌کنه؛ چیزی که در هیچ چیز غیر از یاد تو نیست .
 هر وقت خواستم ببینمت بی‌درنگ با مهربونی در رو به روم باز کردی و نگاه نکردی گناهکارم. من همیشه دست خالی به دیدنت اومدم و تو همیشه با دست پر روانه‌ام کردی .
 هر وقت صدات کردم طوری بهم جواب دادی كه انگار مدت‌هاست منتظرم بودی ؛ هر وقت ندونسته از بی‌راه سر‌در‌آوردم خودت منو صدا کردی ، گاهی با تلنگر اتفاقات ساده روزمره منو از ادامه یه راه غلط منع کردی . اما حتی اون وقتی که ازم مکدر بودی با بزرگواری آبروم رو حفظ کردی. تو همیشه خدا بودی و من همیشه حتی کمتر از یه بنده، به من از صفات و ذات چیزهایی ببخش تا جسم خاکی من به روح آسمونی حتی شده یک سر سوزن نزدیک‌تر بشه. به حافظه‌ام قدرتی ببخش تا اجازه گرفتن از تو رو هیچ وقت از خاطر نبره، به اراده‌ام همتی ببخش تا استوار بر این عهد پابرجا بمونه .
  ازت متشكرم خدای خوب من .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 1:46 توسط حامد فيروزه |

اگر خداوند لحظه‏اي فراموشش شود و مرا عروسکي پارچه‏اي بپندارد؛ و اگر اين چنين باشد که براي مدتي کوتاه باز عمري ارزاني‏ام دارد؛ به يقين حرفي در مورد آن چه که بدان‏ها مي‏انديشم، بر زبان نخواهم راند و بي شک، انديشه خواهم کرد پيرامون حرف‏هايي که مي‏بايست بگويم.

ارزيابي خواهم کرد چيزها را، نه براي آن چه مي‏ارزند؛ ولي خواهم سنجيد آنان را، براي معنايي که مي‏دهند.

کم مي‏خوابم، اما روياي فراوان دارم. مي‏دانم براي هر دقيقه‏اي که چشمان‏مان را مي‏بنديم، شصت ثانيه روشنايي را از دست مي‏دهيم.

گوش مي‏دهم زماني که ديگران صحبت مي‏کنند و غرق لذت مي‏شوم از حرف‏ها؛ بدان سان که خوردن بستني شکلاتي برايم لذت بخش است.

اگر خداوند باز، عمري به من هديه نمايد، ساده خواهم پوشيد و در زير نور آفتاب دراز خواهم کشيد و نه تنها پيکر خود را در برابر تابش آفتاب پهن خواهم ساخت، بلکه روحم را نيز در مقابل اشعه‏هاي خورشيد قرار خواهم داد.

خداي من؛ اگر قلب داشتم، کينه و نفرت‏هاي خود را بر روي يخ مي‏نوشتم و در انتظار برآمدن خورشيد مي‏ماندم. بر روي ستاره‏ها، با روياي «ون گوگ»، ترانه هاي«بنديتي» را نقاشي مي‏کردم و آوازهاي «سرات»، ترنم شامگاهي و عاشقانه‏ي من با ماه مي‏شد.

با اشک‏هايم، گل‏هاي سرخ را آبياري مي‏کردم؛ تا احساس کنم درد خارهاشان را ... و مجسم کنم بوسه‏ي گلبرگ‏هاشان را.

خداي من؛ اگر تنها لحظه‏اي عمر مي‏داشتم اجازه نمي‏دادم روزي بگذرد، بي آنکه به مردم نگويم«دوستتان دارم»؛ که من آن را دوست مي‏دارم.

همه مردان و زنان را متقاعد مي‏کنم که به آن‏ها علاقه دارم و من، عاشقانه زندگي مي‏کنم با عشق.

به تمام مردم ثابت مي‏کنم چه قدر اشتباه مي‏انديشيده‏اند که زماني که پير مي‏شوند، نمي‏توانند عاشق شوند. آنان نمي‏دانند تنها زماني پير مي‏شوند که دست از عاشق شدن بردارند.

به بچه‏ها بال‏هاي پرواز مي‏دهم، اجازه مي‏دهم تا پرواز را خود بياموزند. به پيرها ياد مي‏دهم که مرگ از پيري نمي‏آيد، بلکه با فراموشي مي‏آيد.

از شما مردم، من خيلي چيزها ياد گرفته‏ام:

آموخته‏ام که همه‏ي مردم دوست دارند در اوج و قله‏ي کوه زندگي کنند؛ بي آن که متوجه باشند خوشبختي واقعي جايي ست که سراشيبي به سمت بالاي کوه را مي‏پيماييم.

آموخته‏ام زماني که يک نوزاد براي اولين بار انگشت پدرش را با مشت کوچکش مي‏گيرد و مي‏فشارد، آن را براي هميشه گرفته است.

آموخته‏ام تنها زماني انسان حق دارد کسي را پايين‏تر از خود ببيند که مي‏خواهد به کسي کمک کند تا او بايستد.

خيلي چيزها از شما ياد گرفته‏ام، ولي در خاتمه بسيارشان غيرقابل استفاده بودند ... زيرا زماني که مرا درون آن جعبه بگذارند، ديگر متاسفانه من مرده‏ام.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 0:34 توسط حامد فيروزه |

خداوندا، از شک های ما مراقبت کن ، زیرا شک ، شیوه ای برای نیایش است و شک است که ما را به رشد وا می دارد ، چرا که وا می داردمان که بی ترس ، به پاسخ های بی شمار یک پرسش بنگریم .و تا این امر ممکن باشد،

خداوندا، از تصمیم های ما مراقبت کن ، زیرا که تصمیم شیوه ای برای نیایش است .به ما شهامت ببخش ، تاپس از شک بتوانیم میان دو راه یکی را برگزینیم . که " آری " ما همواره " آری "  باشد و " نه " ما همواره " نه ".که وقتی راهی را برگزیدیم ، دیگر به پشت سر ننگریم و نگذاریم پشیمانی ،روح ما را ویران کند. و تا این امر ممکن باشد،

خداوندا، از اعمال ما مراقبت کن، زیرا عمل، شیوه ای برای نیایش است. کاری کن تا نان
روزانه یما ، بهترین ثمری باشد که درون خویش داریم. که بتوانیم، پس از کار و عمل، اندکی
از عشقی را که دریافت می کنیم، نثار کنیم. و تا این امر ممکن باشد ،

خداوندا، از رویاهای ما مراقبت کن، چرا که رویا داشتن شیوه ای برای نیایش است. کاری کن
تا فارغ از سن و سال و شرایط، شعله ی مقدس امید و پایداری را در قلب خود روشن نگاه
داریم. وتااین امر ممکن باشد ،

خداوندا، همواره به ما شیفتگی ببخش، زیرا شیفتگی، شیوه ای برای نیایش است، شیفتگی است که ما رابه آسمان و زمین می پیوندد، به بزرگسالان و کودکان، و به ما می گوید آرزو مهم است و سزاوار تلاش ما. شیفتگی است که به ما می باوراند همه چیز ممکن است، اگر به آنچه میکنیم ، کاملا متعهد باشیم . و تا این امر ممکن باشد ،

پروردگارا، از زندگی ما مراقبت کن، زیرا زندگی یگانه راهی است که برای تجلی معجزه ی
تو داریم .باشد که زمین ، همچنان بذر را گندم کند و ما همچنان گندم را نان کنیم . و این ممکن است ،تنها اگر عشق بورزیم ، هرگز تنها نمانیم . همراهی ات را همواره ارزانی ما کن و همراهی کن مردان و زنانی را که شک دارند، عمل می کنند ، رویا می بینند ، شیفته اند و
زندگی میکنند ، به گونه ای که انگار هر روزشان ، سراسر وقف جلال توست .

 

آمین
پائولوکوئلیو- چون رود جاری باش

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 3:7 توسط حامد فيروزه |

به: شما

تاريخ : امروز

از: خالق

موضوع : خودت

من خدا هستم. امروز من همه مشکلاتت را اداره ميکنم. لطفا به خاطر داشته باش که من به کمک تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد که قادر به اداره کردن آن نيستي، براي رفع کردن آن تلاش نکن.

آنرا در صندوق (براي خدا تا انجام دهد) بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو !

وقتي که مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال(پيگيري) نکن. در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي که الان در زندگي ات وجود دارد تمرکز کن. نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند که رانندگي براي آنها يک امتياز بزرگ است. شايد يک روز بد در محل کارت داشته باشي : به مردي فکر کن که سالها بيکار است و شغلي ندارد.

ممکنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري: به زني فکر کن که با تنگدستي وحشتناکي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را کار ميکند تا فقط شکم فرزندانش را سير کند.

وقتي که روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فکر کن که هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده..

وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن کمک کيلومترها پياده بروي : به معلولي فکر کن که دوست دارد يکبار فرصت راه رفتن داشته باشد.

ممکنه احساس بيهودگي کني و فکر کني که اصلا براي چي زندگي ميکني و بپرسي هدف من چيه ؟

شکر گزار باش .

در اينجا کساني هستند که عمرشان آنقدر کوتاه بوده که فرصت کافي براي زندگي کردن نداشتند.

وقتي متوجه موهات که تازه خاکستري شده در آينه ميشي :

به بيمار سرطاني فکر کن که آرزو دارد کاش مويي داشت تا به آن رسيدگي کند.

ممکنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يک دوست بفرستي : متشکرم از شما ، ممکنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري که خودت هرگز نميدانستي!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 23:43 توسط حامد فيروزه |

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی را به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی.

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی.

موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی.

آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید.

 

دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...

دوست و دوستدارت: خدا

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 22:8 توسط حامد فيروزه |

امشب دوباره شبی است که خوابم نمی برد و هوس نوشتن دارم ولی باز مثل همیشه در نوشتن همان جمله اول در می مانم و همانطور قلم بدست چند دقیقه ای را به فکر کردن می گذرانم. فکر کردن به همه چیز. پدر، مادر، تو، عادت، حجم دوست داشتن، خانه، کاشانه، نام، همه چیز .....

می خواهم بهانه ای داشته باشم برای نوشتن، از دلتنگی هایم می خواهم شروع کنم ولی کدام دلتنگی .... نمی دانم چرا من اینگونه ام. همه در تلاشند تا عشقشان را بچنگ بیاورند ولی من نه. دوست ندارم. همین که می دانم به عشقم می رسم دلسرد می شوم. از عشق(عشق که نه، خواستن بگوییم بهتر است) بیزار می شوم. همیشه عشق را در طلب دیده ام. طلب برای رسیدن. تلاش برای رسیدن. نه رسیدن و تمام شدن. دوست دارم اگر یار هم کنارم باشد باز در طلب او باشم. در انتظار گوشه محبتی از او. همیشه ناشناختنی از او باشد که در پی کشف آن باشم و وقتی آنرا یافتم خوشحال شوم از یافتنش حتی اگر به مذاقم خوش نباشد که همین نا خوشی نیز برایم عین خوشی است!!
دوست دارم وقتی به عشق رسیدم- و نه به خواستن- تنها به یک عشق برسم و آن نیز همیشگی باشد. تجربه کردن را دوست دارم ولی تجربه در عشق را در یک بار آن. می خواهم لذت عاشق شدن اول را با تمام وجودم حس کنم و آنرا برای همیشه حفظ کنم. می خواهم فقط در یک عشق- چه مسخره، یک عشق!!! مگرچند عشق نیز وجود دارد؟!- کند و کاو کنم. تمام ابعاد آنرا کشف کنم و در هنگام مرگ تاسف بخورم بخاطر کشف نکردن خیلی از ابعاد دیگر آن!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 23:54 توسط حامد فيروزه |

بعد از اینکه فکر می کنی خودتو پیدا کردی تازه می بینی که یه گم شده ای، بین بودن و نبودن، بین فهمیدن و نفهمیدن و اون موقع است که خودتو می بینی ،کجا بودی؟به کجامی ری؟تو زمینی یا آسمون،اصلا زمین و آسمون تو چی ان؟ 

تو مثل یک بادبادکی، که نسیم می تونه به هر جایی پروازش بده و اینجاست که از خودت بدت میاد و احساس بی ارزش بودن و سست بودن می کنی و اون وقته که منتظر یه ناجی هستی و بهش اعتماد می کنی و بعد  می فهی که اونم تورو به خاطر همین سردرگمی انتخاب کرده بود......

خدایا بازم به تو رسیدم و می دونم که بی تو هیچم. می دونم خودت خواستی بادبادک باشم تا فقط به سمت خودت منو ببری پس حالا می خوام سبک تر شم و نخمو رها کنم تا به تو برسم

سلام خدایا من اومدم و مثل همیشه بعد از اینکه نفهمیدم ،اومدم پس ای آدم ها به من خرده نگیرید که چرا می گم نمیدونم،چون ندوستن کلید داناییه .پس به من خرده نگیرید که چرا به همچی وارونه نگاه می کنم چون وارونه نگاه کردن یعنی دیگران و فهمیدن

خدایا هزاران بار دوست دارم و ازت ممنونم

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 23:39 توسط حامد فيروزه |

خدايا ! دلم باز امشب گرفته
بيا تا کمي با تو صحبت کنم
بيا تا دل کوچکم را
خدايا فقط با تو قسمت کنم


خدايا ! بيا پشت آن پنجره
که وا مي شود رو به سوي دلم
بيا،پرده ها را کناري بزن
که نورت بتابد به روي دلم
***
خدايا! کمک کن به من
نردباني بسازم
و با آن بيايم به شهر فرشته
همان شهر دوري که بر سردر آن
کسي اسم رمز شما را نوشته
***
خدايا! کمک کن
که پروانه شعر من جان بگيرد
کمي هم به فکر دلم باش
مبادا بميرد
***
خدايا! دلم را
که هر شب نفس مي کشد در هوايت
اگرچه شکسته
شبي مي فرستم برايت
عرفان نظر آهاري

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 0:1 توسط حامد فيروزه |

قلب من
قالي خداست
تار و پودش از پر فرشته هاست
پهن کرده او دل مرا
در اتاق کوچکي در آسمان خراش آفتاب
برق مي زند
قالي قشنگ و نو نوار من
از تلاش آفتاب
***
شب که مي شود خدا
روي قالي دلم
راه مي رود
ذوق مي کنم گريه مي کنم
اشک من ستاره مي شود
هر ستاره اي به سمت ماه ميرود
***
يک شبي حواس من نبود
ريخت روي قالي دلم
شيشه اي مرکب سياه
سال هاست مانده جاي آن
جاي لکه هاي اشتباه
***
اي خدا به من بگو
لکه هاي چرک مرده را کجا
خاک مي کنند؟
از ميان تار و پود قلب
جاي جوهر گناه را چطور
پاک مي کنند؟
***
آه
آه از اين همه گناه و اشتباه
آه نام ديگر تو است
آه بال مي زند به سوي تو
کبوتر تو است
***
قلب من دوباره تند تند مي زند
مثل اينکه باز هم خدا
روي قالي دلم قدم گذاشته
در ميان رشته هاي نازک دلم
نقش يک درخت و يک پرنده کاشته
***
قلب من چقدر قيمتي است
چون که قالي ظريف و دست باف اوست
اين پرنده اي که لا ي تار و پودش است
هد هد است
مي پرد به سوي قله هاي قاف دوست

عرفان نظرآهاري

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 21:28 توسط حامد فيروزه |