تبليغاتX
درياچه سرخ

نزديك ميشوي به من

  فرسنگها در من فرو ميروي

  در من خانه ميكني

  در من حضورميابي

  لحظه به لحظه هرجا و هر كجا

  در وجودم جاري ميشوي

  سطر به سطر خاطراتم را مي نگاري

 بر روي لبانم مينشيني

  خنده ميشوي، حرف مي شوي

  دلم كه مي گيرد از چشمهايم ميباري

  كيستي ؟ كيستي تو؟

  كيستي تو كه اين همه

  در من بي تابي

  سزاوار حرفهاي عاشقانه اي

  كيستي تو كه ديدنت زندگي

  رفتنت مرگ است

  در من بمان

 از هنوز تا هميشه................

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 0:53 توسط حامد فيروزه |

حال من دست خودم نيست ، ديگه آروم نمي گيرم

دلم از کسي‌ گرفته که مي‌خوام براش بميرم

خدای من!

خدایا! دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغة ی دیروز و هراس فرداست، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، ولی من لیاقت شانه های پر مهر و محبتت رو نداشتم. خدایا شانه هات را چرا ازم دریغ می کنی؟

تو که گفته بودی نه تنها در آن لحظات دلتنگی، بلکه در تمام لحظات تکیه گاه من هستی، حتی لحظه ای محبتت رو ازم دریغ نمی کنی. با شوق تمام همچون عاشقی که معشوق خود می نگرد در تمام لحظات به نظاره ام نشستی.

پس چرا راضی شدی برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

چرا این سنگ بزرگ رو سر راهم گذاشتی؟

چرا این همه درد در دلم انباشتی؟

چرا؟ مگه من چقدر تحمل دارم؟ من که دلم رو که تنها داراییم بود بهت دادم تا شاید اگه لیاقت و ارزش داشتن هدیه ات رو داشتم بهم بدی ولی همش امتحان امتحان، سختی. خدایا من آدمم! فقط یه آدم!

خدایا کمکم کن.

مهربانترین خدا، دوست دارمت.

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 2:44 توسط حامد فيروزه |

دلم عمریه می گیره بهونه

 می خواد دل بکنه از این زمونه  

تو ای فانوس روشن تو شب تار 

واسه این دل سرگشته و بی یار  

دیگه وقتشه که بارون بباره  

 بریزه روسر  شبا ستاره 

شبهای انتظار  شبهای دلتنگ

که میزنه به شیشه دلم سنگ  

ای تو  هستی این دل شکسته من  

نای نفسهای خسته من 

 چشمای در خون نشسته من

ای جان 

من که مست یه جرعه ناز نگاتم

پنجره رو به خندهاتم

دیوونه اسم آشناتم 

 ای جان

یک روز گل می کنه غنچه رویا  

 اگر پا بذاری رو فرش چشمام  

میشینه رو سرم  سایه دستات  

می پیچه تو دلم عطر نفسهات  

 خدا  کی میرسه لحظه دیدار  

دل از خواب قفس کی میشه بیدار 

هنوز منتظرم خسته و بی تاب  

که شب گم بشه توی خنده مهتاب

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 0:22 توسط حامد فيروزه |

یک نفر دلش شکسته بود

توی ایستگاه استجابت دعا منتظر نشسته بود

 منتظر ولی دعای او دیر کرده بود

 او خبر نداشت که دعای کوچکش توی چار راه آسمان

پشت یک چراغ قرمز شلوغ گیر کرده بود

*

او نشست و باز هم نشست

روز ها یکی یکی از کنار او گذشت

*

روی هیچ چیز و هیچ جا از دعای او اثر نبود

هیچکس از مسیر رفت و آمد دعای او با خبر نبود

*

با خودش فکر کرد پس دعای من کجاست ؟ او چرا نمی رسد؟

شاید این دعا ر اه را اشتباه رفته است!

پس بلند شد

رفت تا به آن دعا راه را نشان دهد

رفت تا که پیش از آمدن برای او دست دوستی تکان دهد

رفت

پس چراغ چار راه آسمان سبز شد

رفت و با صدای رفتنش کوچه های خاکی زمین

جاده های کهکشان سبز شد

*

او از این طرف ، دعا از آن طرف

در میان راه با هم آن دو روبه رو شدند

دست توی دست هم گذاشتند

از صمیم قلب گرم گفتگو شدند

وای که چقدر حرف داشتند

*

برف ها کم کم آب می شود

شب ذره ذره آفتاب می شود

و دعای هر کسی رفته رفته توی راه مستجاب می شود

 

عرفان نظر آهاری

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 1:44 توسط حامد فيروزه |

پروردگارم! من آن بنده روسیاهی هستم که بهترین شبهایت را به غفلت گذراندم ... تنها تو صدایم را می شنوی آن زمان که می خوانمت که خدای خوبم. مرا به عقوبت غفلتم دچار مکن. سرنوشتم را به لطف و برکت خویش آن گونه نما که با آن به تو نزدیکتر شوم. تو هر زمان صدایم را می شنوی...

قبول آنچه خیر و صلاح من در آن است را برایم آسان فرما. معرفت و فهم آن را به من عطا کن و اینها را سببی ساز برای خشنودی خویش.

پروردگارم! تو را می خوانم آن زمان که دیگر پاسخی نمی شنوم... و با تو می مانم آن زمان که دیگری نمانده. یاری ام کن تا آنزمان که پاسخ هم می شنوم باز تنها تو را بخوانم و در آن هنگام که دیگران با من می مانند من با تو بمانم...

پروردگارم! به من یقینی نیکو عطا فرما که با آن از رنج طلب بیاسایم ... یقینی بس عمیق که با آن تنها بر تو تکیه نمایم و اطمینانی خالص که با آن دشواری کارها را از اندیشه ام دور نمایم ... مرا آسودگی بخش تا دل به این جهان مسپارم و سلامتی عنایت کن تا بندگی ات نمایم . یاریم فرما و با بخشش و میانه روی راه اعتدال را به من بنمای . چون تنها تو راهنمای بی قید و شرطی

خدایا ، دلم رو اونقدر بزرگ کن که دعای همه بنده های خوبت توش جا شه ... صدای دعاهام رو اونقدر بلند کن که ناله همه دردمندا باهاش همراه شه ... دستام رو به درگاهت اونقدر بلند کن که به بلندی آسمون آبی دل همه آبی دلای عالم برسه ... و قلبم رو در محبتت اونقدر نازک کن که از زلال شیشه اش ، هر نسیم بهاری و هر عطر بهشتی و هر پرتو نوری هر چند کم سو ، عبور کنه ... و به عمق وجودم  راه پیدا کنه و من رو غرق در زیبایی تو کنه ... و رنگی به من بزنه ، از پالت بی انتهای رنگای تو ...

خدایا به او کمک کن خوب باشد ... آن طور که تو می خواهی او هم بخواهد ... و راضی باشد ... و بخندد و غمگین نباشد ... خدایا نگذار خسته بشود ... و اگر شد با یادی شیرین خستگیش را ببر . خدایا کمک کن خوب نفس بکشد و خوب بشنود ... و خاطرات با تو بودن را خوب به خاطر بسپارد ... خدایا یاریش کن ... آن لحظه ای که به او می دمی نامت را بر زبانم جاری ساز و یادت را در دلم ... که سرشار از تو شود ... خدایا همراهش باش و نگذار تنها بماند ... دست و زبان و دلش را مانند خودت زیبا ساز تا در سختیها با تو آرام شود ... خدایا همیشه با او بمان و مرا در نگهداری از این امانت زیبا یاری کن با بهترین هدیه هایت دلش را شاد کن که تنها تویی که با بهترین هدیه ها دل ما را شاد می کنی .....

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 3:5 توسط حامد فيروزه |

ای آن که یاد او برای یاد کنندگان، موجب شرافت است و ای که طاعت او برای فرمان برادران، وسیله نجات است، ... دلهای ما را به یاد خود، از یاد هر چیزی و زبان های ما را به شکر خویش از هرگونه سپاسی و اعضای ما را به طاعت خود از هر طاعت دیگری مشغول فرما.

پس اگر برای ما فراغتی مقدر کرده ای، آن را بسلامتی [از آفات] قرار ده که در آن حال، گناهی ما را در نیابد و خستگی و ملالی به ما نرسد تا این که نویسندگان اعمال بد یا نامه سفید، از یاد بدی های ما برگردند و کاتبان کردارهای نیک، به آنچه از حسنات ما نوشته اند، شادمان گردند.

هرگز از تو ناامید نمی شوم، در حالی که در توبه و بازگشت به سویت را به رویم گشوده ای

و چون روزهای زندگی ما سپری شود و اوقات عمرمان به پایان رسد و دعوت تو - که از آن و از اجابت آن گریز و چاره ای نیست - ما را احضار نماید.

و روزی که اخبار بندگانت را آشکار می کنی، در حضور گواهان، پرده از روی اعمال ما برمدار، زیرا تو بر کسی که تو را بخواند، مهربانی و برای کسی که تو را ندا کند، پاس گویی.

پروردگارا، سه خصلت است که مرا از درخواست از تو باز می دارد، ولی یک خصلت است که مرا در آن ترغیب می کند ( آن سه، این است): امری که به آن فرمان داده ای، ولی من در انجامش درنگ کردم و کاری که مرا از آن نهی نمود، ولی به سویش شتافتم و نعمتی که به من بخشیدی، ولی در سپاس گزاری کوتاهی نمودم.

تفضل و احسانت به کسی که رو به سوی تو آورد و با گمان نیک به بارگاهت آید، مرا به درخواست از تو وا می داد، زیرا تمام احسانهایت از روی تفضل است و همه نعمت هایت، بی سبب و ابتدایی می باشد.

دلهای ما را به یاد خود، از یاد هر چیزی و زبان های ما را به شکر خویش از هرگونه سپاسی و اعضای ما را به طاعت خود از هر طاعت دیگری مشغول فرما

پس اینک ای خدای من، این منم که پیشگاه عزتت همچون بنده تسلیم و خوار ایستاده و با شرم بسان نیازمندی عیالوار، از تو درخواست می نمایم. اقرار می کنم که هنگام لطف و احسانت، جز خودداری از گناه، طاعتی نکرده ام و هیچ گاه از نعمت و احسانت بی بهره نبوده ام.

خدای من، آیا اقرارم به گناه در پیشگاه مقدست سودی برایم خواهد داشت؟ و آیا اعترافم به زشتی هایی که در برابرت مرتکب شدم، نجاتم خواهد داد؟ با آن که در این حالی که هستم، خشمت را بر من واجب کرده ای؟ و یا در این هنگام که تو را می خوانم، دشمنی تو همراه من است؟

پاک و منزهی تو، هرگز از تو ناامید نمی شوم، در حالی که در توبه و بازگشت به سویت را به رویم گشوده ای، بلکه سخن بنده ذلیلی را به زبان می آورم که به خود ظلم و ستم کرده و حرمت پروردگارش را سبک شمرده است؛ کسی که گناهانش بزرگ و رو به زیادی است و روزگارش به او پشت کرده و عمرش سپری شده است، چون بنگرد، وقت عمل گذشته و به پایان عمر رسیده و یقین حاصل کند که پناهنگاه و گریزگاهی از [عذاب و انتقام] تو برایش نیست، به سوی تو روی می آورد و توبه اش را برایت خالص نماید. پس با دلی پاک و پاکیزه به سویت برخیزد. سپس تو را با صدایی سوزناک و آهسته بخواند.

اینک ای خدای من، این منم که پیشگاه عزتت همچون بنده تسلیم و خوار ایستاده و با شرم بسان نیازمندی عیالوار، از تو درخواست می نمایم

خدایا، تو را گواه می گیرم - و تو از نظر گواه بودن کافی هستی - و آسمان و زمین و فرشتگان و سایر مخلوقات را که درآنها اسکان داده ای در این روز و این ساعت و همین شب و همین جایگاه هم گواه می گیرم که تو خدایی هستی که معبودی جز تو نیست. تو به پادارنده عدالت، عادل در داوری، مهربان به بندگان، دارنده هر ملک و پادشاهی و دلسوز آفریده هایت هستی.

ترجمه دعای یازدهم صحیفه سجادیه
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 2:17 توسط حامد فيروزه |

سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه، يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه، يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛ يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.

يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت، هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك.
اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند.
واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند. من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ توي‌ دست‌هاي‌ خدا ورزيده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده. من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام. حالا مي‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودي شان‌ شد.
اما اگر اين‌ خاك، اين‌ خاك‌ برگزيده، خاكي‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترين‌ اسم‌ دنيا را، خاكي‌ كه‌ نور چشمي‌ و عزيز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر همين‌ طور خاك‌ باقي‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جديدش‌ را تحويل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بيندازد پايين‌ و بگويد: يا لَيتَني‌ كُنت‌ تُراباً. بگويد: اي‌ كاش‌ خاك‌ بودم...
اين‌ وحشتناك‌ترين‌ جمله‌اي‌ است‌ كه‌ يك‌ آدم‌ مي‌تواند بگويد. يعني‌ اين‌ كه‌ حتي‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! يعني‌ اين‌ كه...
خدايا دستمان‌ را بگير و نياور آن‌ روزي‌ را كه‌ هيچ‌ آدمي‌ چنين‌ بگويد.


+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 0:19 توسط حامد فيروزه |

خدای خوبم ... پروردگارم ... مهربانم ... شکرگذارم همه لحظات خوشی را که برایم رقم زده ای . شاکرم تمام لحظاتی که به مذاقم دشوار است اما می دانم که مرحله ای است برای تعالی من ... شکر گذارم برای صبری که در پذیرفتن این لحظات به من عطا می کنی ... خوب من ... ممنونم از آنچه سر راهم قرار می دهی تا ببینم و بشنوم و بخواهم . ممنونم از همه آنچه که برایم می خواهی و همه آنچه از خواسته ام که با همه بزرگی و محبتت اجابت می کنی . تو را ستایش می کنم و سپاس می گویم برای توجه و عنایتی که به ما داری و برای پنجره های تازه ای که به سوی ما و زندگیمان می گشایی . می دانم که شکر گذاری من هیچ گاه شایسته عنایات و نعمتهای بی کران تو نخواهد بود ... اما باز تو را شکرگذارم که شکرگذاریت را بر زبانم جاری می سازی و باز شاکرم که زبانی به من دادی تا وسیله ای برای شکرگذاریت شود ... مرا یاری کن تا همواره شکرگذار باشم ... آمین

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 13:30 توسط حامد فيروزه |

خانه ای ساخته ام
پلکانش همه مهر،دربهایش احساس
شیشه اش آینه ادراک است
آه اما خانه
ساکنش درویش است ، آن تهیدست خیال ، آن تهیدست رفیق
او کسی می خواهد رغبت یکرنگی در وجودش باشد
او کسی می خواهد که وجودش باشد
رنج ابیات دلش را خواند ، هیجان نگه اش را داند
او کسی می خواهد ، نی لبک زن باشد
بربط و ضرب و سه تار
همه فرمانبر دستش باشند
ماه وخورشید و فلک ، همه محو نگه نرگس مستش باشند
او تو را می خواهد
نغمه اش شیوا کن
خانه اش زیبا کن

+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 3:9 توسط حامد فيروزه |

امشب از اون شبهاست که باید بنویسم تا آروم بشم، از اون شبهایی که باید از خدا و اون کسی(اونی که خیلی دوسش دارم ) که به خاطر من دلش شکست معذرت خواهی کنم.

خدایا ! دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا فقط با تو قسمت کنم

خدایا یادته من و تو یه قول و قراری با هم گذاشتیم، من قول دادم که اگه این دل بی قرارم در حسرت آرزویی بود با تمام وجودم و بدون یه ذره تردید اول بگم: خدايا! خدايا اجازه میدی؟ به صلاح منه؟ گفتم که اگه ناراضی باشی دلم راضی نمیشه. می دونم که دوستم داری و همیشه بهترین ها رو برام خواستی اصلا مگه چیزی غیر از این رو از تو خواست. از خوبی بی‌انتهای تو، بد خواستن محاله.

 خدایا تو هم به من یه قولی دادی قول دادی که همیشه مراقبم باشی و هیچ وقت تنهام نزاری. قول دادی که بهترین ها رو بهم بدی.

اعتراف می کنم که قول سنگینیه همینطور که به زبون آوردنش سخته عمل بهش هم کار ساده ای نیست. واسه همین هم گفتم من فقط یه بنده‏ام ، فقط یه بنده. چیزهایی هست که تو می دونی و من نه می دونستم و نه می تونم بفهمم. یه اتفاق هایی می افته که من با اون ذهن محدودم نه می‏تونم درکشون کنم، نه می تونم با اون چشم های قاصرم ببینم پشتشون چه اتفاق هایی داره می‏افته.

اینارو می دونستی. با این همه چرا مراقبم نبودی؟ من به کنار چرا مراقب اون فرشته‏ی مهربونت نبودی؟ خدایا اشک های اون فرشته رو دیدی؟ اون قطرات برای من از ضربه‏ی پتک هم سنگین تر بود. با هر بار سرازیر شدن اون قطرات از اون چشم های ناز به روی اون صورت مهربان و معصومانه انگار یه دنیا خاک روی وجود من ریخته میشد و با هر بار افتادن اون قطرات روی زمین، قلب من هم به زمین کوبیده میشد. خدایا کوتاهی از طرف من بوده چرا دل اون فرشته‏ات رو به خاطر من شکستی؟ خدایا چرا؟ مگه فرشته ها هم باید؟

فرشته جونم درسته که من نمی تونم به اندازه‏ی اون چیزی که لیاقتش رو داری کمکت کنم، ولی نبایدم جلوی پر کشیدنت رو هم بگیرم. بخاطر اینکه مثل یه سنگ مانع پر کشیدنت بودم و هستم معذرت می خوام. کاش یه روزی برسه که حداقل برای این فرشته مهربون مثل یه نردبون باشم که با گذاشتن اون قدم های مبارکش روی شونه های من به اون هدف مقدسش برسه. خدایا بذار حداقل به فرشته های مقدست روی این زمین خاکی خدمت کنم تا شاید بتونم یه خورده از خجالتت درآم. خدایا این آرزوم رو برآورده کن. خواهش میکنم، شاید با این کارم یه خورده از گناهام کم بشه.

خدایا منو ببخش که یه وقتایی از سر بی‌صبری و ناشکیبایی تو خلوت و تنهاییم ازت می‌پرسم: آخه چرا؟؟؟

وقتایی که هر چی فکر می کردم  فکر اسیر خاکم به هیچ جا نمی‌رسید. دنبال دلیل می‌گشتم و دلیلی پیدا نمی‌کردم، پیشت می‌اومدم و با بغضی تو گلو تکرار می‏کردم: آخه واسه چی ؟ چی می شه اگه ... ؟

 یه وقتایی از سر بی‌حوصلگی و فراموشکاری بهت گله می‌کردم ، چقدر از بزرگواریت شرمنده‌ام که منو در تموم لحظه‌های ناشکریم، توی تموم لحظه‌های بی‌صبریم با محبت تحملم کردی، نه تنبیهم کردی نه ذره‌ای محبتت رو ازم دریغ کردی. توی تنهاترین لحظات تنهاییم، درست تو لحظه‌هایی که فکر می‌کردم هیچ کس نیست، اون موقع که به این حس می‌رسیدم که چقدر تنهام، واسم نشونه می‌فرستادی که: من خودم تا آخرین لحظه باهاتم واسه تموم لحظات همراهتم. من تنها بنده تو نبودم  اما یه لحظه هم تنها رهام نکردی.
 تو تنهاترین و محکم‌ترین قوت قلب دل تنهامی. تو طوفان‌های زندگیم تو ابتدا و اصل آرامشمی . تو از من به من نزدیک‌تر بودی موندم که چطور گاهی اوقات چشم‌های غافلم ندیدت اما تو هیچ وقت حتی لحظه‌ای منو ترک نکردی . روزهایی رسید که فکر کردم با من قهری تو حتی در همون لحظه‌ها با همون فکر اشتباه که حتی از به خاطر آوردنش شرمنده می‌شم از من قهر نکردی و به خاطر این فکر کودکانه نادرست طردم نکردی .
 من دوستت دارم. منو ببخش اگه قولم مثل خودم کوچیکه، اما دلم به بزرگی بی‌حد و اندازه‏ی تو خوشه و پشتم به کمک‌های تو گرم .
 از تو سپاسگزارم که با بزرگواری همیشه کمکم کردی .
 تو همونی که هر وقت ازت یاد کردم، بهم امید بخشیدی، تو یادت چیزی هست که منو زیرو رو می‌کنه. غصه‌هامو می‌شوره و دلشکستگی‌ها‌مو ترمیم می‌کنه؛ چیزی که در هیچ چیز غیر از یاد تو نیست .
 هر وقت خواستم ببینمت بی‌درنگ با مهربونی در رو به روم باز کردی و نگاه نکردی گناهکارم. من همیشه دست خالی به دیدنت اومدم و تو همیشه با دست پر روانه‌ام کردی .
 هر وقت صدات کردم طوری بهم جواب دادی كه انگار مدت‌هاست منتظرم بودی ؛ هر وقت ندونسته از بی‌راه سر‌در‌آوردم خودت منو صدا کردی ، گاهی با تلنگر اتفاقات ساده روزمره منو از ادامه یه راه غلط منع کردی . اما حتی اون وقتی که ازم مکدر بودی با بزرگواری آبروم رو حفظ کردی. تو همیشه خدا بودی و من همیشه حتی کمتر از یه بنده، به من از صفات و ذات چیزهایی ببخش تا جسم خاکی من به روح آسمونی حتی شده یک سر سوزن نزدیک‌تر بشه. به حافظه‌ام قدرتی ببخش تا اجازه گرفتن از تو رو هیچ وقت از خاطر نبره، به اراده‌ام همتی ببخش تا استوار بر این عهد پابرجا بمونه .
  ازت متشكرم خدای خوب من .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 1:46 توسط حامد فيروزه |

اگر خداوند لحظه‏اي فراموشش شود و مرا عروسکي پارچه‏اي بپندارد؛ و اگر اين چنين باشد که براي مدتي کوتاه باز عمري ارزاني‏ام دارد؛ به يقين حرفي در مورد آن چه که بدان‏ها مي‏انديشم، بر زبان نخواهم راند و بي شک، انديشه خواهم کرد پيرامون حرف‏هايي که مي‏بايست بگويم.

ارزيابي خواهم کرد چيزها را، نه براي آن چه مي‏ارزند؛ ولي خواهم سنجيد آنان را، براي معنايي که مي‏دهند.

کم مي‏خوابم، اما روياي فراوان دارم. مي‏دانم براي هر دقيقه‏اي که چشمان‏مان را مي‏بنديم، شصت ثانيه روشنايي را از دست مي‏دهيم.

گوش مي‏دهم زماني که ديگران صحبت مي‏کنند و غرق لذت مي‏شوم از حرف‏ها؛ بدان سان که خوردن بستني شکلاتي برايم لذت بخش است.

اگر خداوند باز، عمري به من هديه نمايد، ساده خواهم پوشيد و در زير نور آفتاب دراز خواهم کشيد و نه تنها پيکر خود را در برابر تابش آفتاب پهن خواهم ساخت، بلکه روحم را نيز در مقابل اشعه‏هاي خورشيد قرار خواهم داد.

خداي من؛ اگر قلب داشتم، کينه و نفرت‏هاي خود را بر روي يخ مي‏نوشتم و در انتظار برآمدن خورشيد مي‏ماندم. بر روي ستاره‏ها، با روياي «ون گوگ»، ترانه هاي«بنديتي» را نقاشي مي‏کردم و آوازهاي «سرات»، ترنم شامگاهي و عاشقانه‏ي من با ماه مي‏شد.

با اشک‏هايم، گل‏هاي سرخ را آبياري مي‏کردم؛ تا احساس کنم درد خارهاشان را ... و مجسم کنم بوسه‏ي گلبرگ‏هاشان را.

خداي من؛ اگر تنها لحظه‏اي عمر مي‏داشتم اجازه نمي‏دادم روزي بگذرد، بي آنکه به مردم نگويم«دوستتان دارم»؛ که من آن را دوست مي‏دارم.

همه مردان و زنان را متقاعد مي‏کنم که به آن‏ها علاقه دارم و من، عاشقانه زندگي مي‏کنم با عشق.

به تمام مردم ثابت مي‏کنم چه قدر اشتباه مي‏انديشيده‏اند که زماني که پير مي‏شوند، نمي‏توانند عاشق شوند. آنان نمي‏دانند تنها زماني پير مي‏شوند که دست از عاشق شدن بردارند.

به بچه‏ها بال‏هاي پرواز مي‏دهم، اجازه مي‏دهم تا پرواز را خود بياموزند. به پيرها ياد مي‏دهم که مرگ از پيري نمي‏آيد، بلکه با فراموشي مي‏آيد.

از شما مردم، من خيلي چيزها ياد گرفته‏ام:

آموخته‏ام که همه‏ي مردم دوست دارند در اوج و قله‏ي کوه زندگي کنند؛ بي آن که متوجه باشند خوشبختي واقعي جايي ست که سراشيبي به سمت بالاي کوه را مي‏پيماييم.

آموخته‏ام زماني که يک نوزاد براي اولين بار انگشت پدرش را با مشت کوچکش مي‏گيرد و مي‏فشارد، آن را براي هميشه گرفته است.

آموخته‏ام تنها زماني انسان حق دارد کسي را پايين‏تر از خود ببيند که مي‏خواهد به کسي کمک کند تا او بايستد.

خيلي چيزها از شما ياد گرفته‏ام، ولي در خاتمه بسيارشان غيرقابل استفاده بودند ... زيرا زماني که مرا درون آن جعبه بگذارند، ديگر متاسفانه من مرده‏ام.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 0:34 توسط حامد فيروزه |

خداوندا، از شک های ما مراقبت کن ، زیرا شک ، شیوه ای برای نیایش است و شک است که ما را به رشد وا می دارد ، چرا که وا می داردمان که بی ترس ، به پاسخ های بی شمار یک پرسش بنگریم .و تا این امر ممکن باشد،

خداوندا، از تصمیم های ما مراقبت کن ، زیرا که تصمیم شیوه ای برای نیایش است .به ما شهامت ببخش ، تاپس از شک بتوانیم میان دو راه یکی را برگزینیم . که " آری " ما همواره " آری "  باشد و " نه " ما همواره " نه ".که وقتی راهی را برگزیدیم ، دیگر به پشت سر ننگریم و نگذاریم پشیمانی ،روح ما را ویران کند. و تا این امر ممکن باشد،

خداوندا، از اعمال ما مراقبت کن، زیرا عمل، شیوه ای برای نیایش است. کاری کن تا نان
روزانه یما ، بهترین ثمری باشد که درون خویش داریم. که بتوانیم، پس از کار و عمل، اندکی
از عشقی را که دریافت می کنیم، نثار کنیم. و تا این امر ممکن باشد ،

خداوندا، از رویاهای ما مراقبت کن، چرا که رویا داشتن شیوه ای برای نیایش است. کاری کن
تا فارغ از سن و سال و شرایط، شعله ی مقدس امید و پایداری را در قلب خود روشن نگاه
داریم. وتااین امر ممکن باشد ،

خداوندا، همواره به ما شیفتگی ببخش، زیرا شیفتگی، شیوه ای برای نیایش است، شیفتگی است که ما رابه آسمان و زمین می پیوندد، به بزرگسالان و کودکان، و به ما می گوید آرزو مهم است و سزاوار تلاش ما. شیفتگی است که به ما می باوراند همه چیز ممکن است، اگر به آنچه میکنیم ، کاملا متعهد باشیم . و تا این امر ممکن باشد ،

پروردگارا، از زندگی ما مراقبت کن، زیرا زندگی یگانه راهی است که برای تجلی معجزه ی
تو داریم .باشد که زمین ، همچنان بذر را گندم کند و ما همچنان گندم را نان کنیم . و این ممکن است ،تنها اگر عشق بورزیم ، هرگز تنها نمانیم . همراهی ات را همواره ارزانی ما کن و همراهی کن مردان و زنانی را که شک دارند، عمل می کنند ، رویا می بینند ، شیفته اند و
زندگی میکنند ، به گونه ای که انگار هر روزشان ، سراسر وقف جلال توست .

 

آمین
پائولوکوئلیو- چون رود جاری باش

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 3:7 توسط حامد فيروزه |