تبليغاتX
درياچه سرخ
به نام او

سلام .

وقتم تموم شد. مات شدم.

 دلم گرفته و غمگینم چون نتونستم به قولی که داده بودم عمل کنم و اون قول این بود که من حتما تا ساعت ۳ بامداد روز شنبه پروژمو تموم کنم ولی الان که دارم این متنو مینویسم ساعت ۳:۰۱ بامداد و من نتونستم به قول خودم عمل کنم. نمیدونم باید چه کار کنم. شدم یه آدم دروغگو و دیگه هیچکس ....

ولی من می خوام دیگه تمومش کنم حالا هر جور که شده ( اگه بشه تا صبح هم بیدار می مونم) برام دعا کنین که بتونم تمومش کنم. دعا یادتون نره!

ببخشید که من به قولم عمل نکردم!

راستی پروژه من  ساخت یه دستگاهی ست  که بعدا در موردش کاملا توضیح میدم ولی به طور کلی وسیله ای که میشه از تلفن ثابت ( از همراه) به تلفن ثابت SMS زد.

 

غمي غمناك

شب سردي است، و من افسرده

راه دوري است، و پايي خسته

تيرگي هست و چراغي مرده

مي كنم، تنها، از جاده عبور

دور ماندند زمن آدم ها

سايه اي از سر ديوار گذشت،

غمي افزود مرا بر غم ها

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است

هر دم اين بانگ برآرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريك است!

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمي غمناك است

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 3:21 توسط حامد فيروزه |

                     

  

                                          يه عمره از نگاهت خوبي يا رو ميبينم

از تو و از بهارت تازه گلي مي چينم

يه عمره دل خوشم من كه تو اهل وفايي

اما ديدم نداري به عشق من وفائي

يه عمره خواب بودم عكسي تو قاب بودم

به فكر قطره اي آب از يه سراب بودم

يه عمره زندگي رو به چشماي تو باختم

يه عمره با اميدت قصر خيالي ساختم

از وقتي كه تو رفتي غمت (  غم تو ) تموم نميشه

نگاه من هنوزم نشسته پشت شيشه

اگر چه با رفتنت دنيا تموم نميشه

ولي غمي كه داشتي تو قلبمه هميشه

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 1:55 توسط حامد فيروزه |

دو تا چشمام همه جا دنبال تو مي گرده

بـا نـبـودنـت دلـم بـا غـصـه هـا سر كـرده

شب و روز در پي تو من همه جا را گشتم

يكي گفت غصه نخور اون داره بر مي گرده

زندگي با عشق تو رنگ ديگه داشت برام

رفتي و بدون تو ، تلـخ شده روز و شبـام

دل من با هيچ كسي نمي تو نست خو بگيره

شب و روز منتظر و چشم به راهت مونده نگام

كسي مثل تو نشد كسي مـثـل تـو نـبـود

همش از خدا مي خوام كه بيايي زود زود

كاش كه مي شد دوباره باز هم و پيدا بكنيم

سفره عشـق مـونـو بـا هـم ديـگـه وا بكنـيـم

كاش تو اين شهر غريب صـداي آشـنـا بيـاد

دل من هواتو كرده فقط هم تو رو مي خواد

كسي مـثل تو نـشـد كسـي مثل تو نبـود

همش از خدا مي خوام كه بيايي زود زود

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 0:0 توسط حامد فيروزه |

طبيبان را ز بالينم برانيد !

مرا از دست اينان وارهانيد !

به گوشم  جاي اين آيات افسوس 

سرود زندگاني را بخوانيد

دل من چون پرستوي بهاري ست

از اين صحرا به آن صحرا فراري است

شکيب او همه در بي شکيبي ست !

قرار او همه در بيقراري ست !

دل عاشق گريبان پاره خوشتر 

به کوي دلبران آواره خوشتر 

غم دل به همه بيچارگي ها 

از اين غمها که دارد چاره خوشتر !

دلم يک لحظه در يک جا  نمانده ست 

مرا دنبال خود هر سو کشانده ست .

به هر لبخند شيرين دل سپرده ست !

براي هر نگاهي نغمه خوانده ست !

هنوزم چشم دل دنبال فرداست .

هنوزم سينه لبريز از تمناست

هنوز اين جان بر لب مانده ام را

در اين بي آرزو ئي آرزو هاست .

اگر هستي زند هر لحظه تيرم

وگر- از عرش- بر خيزد صفيرم

دل از اين عمر شيرين  برنگيرم .

به اين زودي  نمي خواهم بميرم !

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 23:31 توسط حامد فيروزه |

آهای آهای کبوترها                                    شاپرکها  قاصدکها       

 آهای نسیم رهگذر                             ای مرغک شانه به سر        

ای گل سرخ اقاقیا                                      نسترنها شقایق ها

ای کوچه های پر نفس                                 پنجره های در قفس

آیا از او شنیده ای                                       او را به جایی دیده ای 

او را که با من آشناست                               در خلوتم اوج صداست

 

ای بلبل دیوار مست                                    ای سرزمین دور دست

ای جاده های تب زده                                   مسافران شب زده 

سایه ی او را دیده ای ؟                                    صدای او را شنیده ای ؟

آه که در من زندگی است                      در من همیشه ماندنی است

آیا از او شنیده ای                                         او را به جایی دیده ای

او را که با من آشناست                                 در خلوتم اوج صداست

 

متن یک آهنگ با صدای آیدین بود که امیدوارم خوشتون اومده باشه

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 23:38 توسط حامد فيروزه |

سلام دوستان

امیدوارم حالتون خوب باشه.

چون تو این هفته یه امتحان دارم نمی تونم وبلاگمو بروز کنم. فقط یه شعر می نویسم امیدوارم خوشتون بیاد.

دلم تنگ است و دلتنگي شده همبند زندانم             رها كي ميشوم يا رب نميدانم

دلم تنگ است و دلتنگي گسسته تارو پودمن            اسير باد پاييزي شده خاكستر جانم

 هواي ابري قلبم هواي شرجي حسرت             به دل طوفاني از ماتم به رنگ باد و بارانم

حديث بودن و ماندن زده آتش به فردايم           اگر فردا شود ديگر در اين زندان نمي مانم

 در اين زندان غبار غم گرفته راه آوازم             شده جولانگه حسرت در و ديوار زندانم

در اين تنهايي و وحشت شدم همخوانه ظلمت    در اين گرداب پرمحنت خموش اماچه نالانم

 درخت بي بر عمرم بخشكيد از جداييها        شكست و سوخت وگم شد اميد نوبهارانم

 كجا هستم؟كجا بودم؟چه ميخواهم؟چه ميجويم؟        ندانم زاده تيرم و يا مرداد و آبانم

چه معشوقي؟چه مقصودي؟عجب تكرار بي سودي!         گرفتار غم و فقان هجرانم

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 12:50 توسط حامد فيروزه |

به نام آنكه اشك را آفريد تا جزيره عشق آتش نگيرد

سلام دوستان

براي اولين باره كه دارم مي‌نويسم، نمي دونم چي بنويسم، خيلي سخته ....

مي خوام  از دوستاني كه به من كمك كردند تا من بتونم تو زندگي موفق بشم تشكر كنم:كساني كه منو به خاطر همه كارام تحمل كردن و به من اميد دادن و ... . خيلي چيزها از اونا ياد گرفتم كه بعضي هاشو براتون مي‌نويسم:

آموخته ام كه وقتي به هيچ طريقي قادر نيستم به شخصي كمك كنم ميتوانم براي او دعا كنم .

آموخته ام كه وقتي سعي ميكنم عملي را تلافي كرده و حسابت را با ديگري صاف كني ، تنها به او اجازه ميدهي بيشتر تو را برنجاند .

آموخته ام كه وقتي در بندر غم لنگر مي اندازي ، شادي در جايي ديگر شناور است .

آموخته ام كه همه خواهان آنند كه در اوج قله زندگي كنند ، اما همه ي شادي ها و پيشرفت ها زماني رخ ميدهند كه در حال صعود به سوي آن هستي .

آموخته ام كه فرصت ها هرگز از بين نمي‌روند بلكه ديگري آنچه را كه تو نيافته اي پيدا كرده است‌ .

آموخته ام كه رخداد ها كوچك روزانه است كه زندگي را تماشايي مي سازند .

آموخته ام كه زندگي مثل طاقه ي پارچه است ، هر چه به انتهاي آن نزديكتر ميشوي تند تر ميگذرد

و آموخته ام كه زندگي سخت است اما من سخت ترم ...

با تشكر از همه‌ي دوستانم

امشب حرفهاي خسته من با من از تو مي گويند....

نميدانم مرا از اين تنهايي وهم آور گريزي هست؟

هميشه با خودم ميگويم آيا فرصتي هر چند اندک براي تنفس در هواي تو را خواهم داشت؟

آيا اين عمر کوتاه من براي درک بلنديهاي طبع تو کفاف خواهد داشت؟

 

لطفا نظر بدين

 

به ديواره تنهايي تکيه داده اي و در مسير باد گريه ي حسرت سر مي دهي. قلم در دستانت خشکيده است و دفتر از اشک هايت خيس شده

باز هم بنويس. بنويس براي آنانکه صداي عشق از دهليزهاي قلبشان فراتر رفته.

براي دل هاي آهني و سربي و براي از خدا بريدگان بنويس.

شايد واژه هاي تو خلوت آفت زده شان را در هم شکند و دست نيازشان خدا را تمنا کند.

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 2:11 توسط حامد فيروزه |