صبر کن نرو آمده ام سيبهاي سهراب را برايت بشورم.
صبر کن نرو بگذار برايت هر چه در دلم مانده است بگويم.
صبر کن نرو خوب نگاه کن شکسته هاي دلم را نمي بيني؟
صبر کن نرو اين شکوفه اشک را از چشمانم نمي چيني؟
صبر کن نرو زود است هنوز تا طلوع خورشيد وقت باقيست.
صبر کن نرو ببين جاي دستانت روي شانه هايم خاليست.
صبر کن نرو دلم براي چشمانت تنگ ميشود.
صبر کن نرو تو ميروي و مثل ديگران دلت سنگ ميشود.
صبر کن نرو برايم يادگار چه ميگذاري؟
صبر کن نرو هنوز روز آشناييمان را به ياد داري؟
صبر کن نرو نمي خواهي آخرين ناله هايم را گوش کني؟
صبر کن نرو ميخواهي از همينجا مرا فراموش کني؟
صبر کن نرو بگو باز دلت براي من شور ميزند؟
صبر کن نرو مگر گناه من جز دوست داشتن تو چه بود؟
صبر کن نرو چقدر دلم منت تو را کشيده بود.
صبر کن نرو براي رفتن هيچگاه دير نميشود.
صبر کن نرو چشمانم از تماشاي تو سير نميشود.
صبر کن نرو ببين با تمام هستي من چه ها کرده اي؟
صبر کن نرو ميخواهي خاکستر سرد تنم را ببيني؟
صبر کن نرو هنوز حرفهاي من تمام نشده است
آموخته ام كه بهترين كلاس درس دنيا محضر بزرگتر هاست.
آموخته ام كه مهربان بودن بسيار مهم تر از درست بودن است.
آموخته ام كه گاهي اوقات همه ي چيزي كه انسان نياز دارد ، دستي براي گرفتن و قلبي براي درك شدن است.
آموخته ام كه زير ظاهر سر سخت هر انساني فردي نهفته كه خواهان تمجيد و دوست داشتن است.
آموخته ام كه خداوند همه چيز را در يك روز خلق نكرد ، پس چه چيزي باعث شده كه فكر كنم من ميتوانم؟
آموخته ام كه ناديده گرفتن حقايق موجب تغيير آنها نميشود.
آموخته ام كه هر چقدر آدمي نسبت به جبر زمانش جدي باشد ، اما هميشه نياز به دوستي دارد كه بتواند بدون تكلف و ساده با او برخورد كند.
آموخته ام كه بايد شكر گذار باشيم كه خداوند هر آنچه را كه از او مي طلبيم به ما نميدهد.
آموختهام كه همهي افرادي كه با آنها روبرو مي شويم شايستهي سلامي آميخته به لبخند را دارند.
آموخته ام كه در انتخاب احساس خود هيچ نقشي ندارم اما در انتخاب عكس العمل خود در قبال آن نقش دارم.
آموخته ام كه زندگي مثل طاقه ي پارچه است ، هر چه به انتهاي آن نزديكتر ميشوي تند تر ميگذرد
و آموخته ام كه زندگي سخت است اما من سخت ترم...
يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه ، وگرنه ميسوزه
يه دل هميشه بايد توش غم باشه ، وگرنه مي شکنه
يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه
يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه
يه دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقي نداره
يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه
يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه و گرنه فاسد ميشه
يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه
يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ، يه کبوتر عاشق ، يه قناري خوش آواز ، يه لب خندون ، يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشي ، يه قلب پاک، يه ديوار استوار ، فقط يه جا معني داره ، جائي که
چشماي اشک آلودت رو من پاک کنم ، دل غم آلودت رو من شاد کنم ، جفت کبوتر عاشقي مثل من باشي ، شنونده آواز قشنگت من باشم
لباي کوچيکت رو من خندون کنم ، نقاش دفتر خاطرات من باشم ، پاکي قلبت رو با سلامت عشقم معني کنم
و فقط از اينکه به من تکيه مي کني احساس مسئوليتم بيشتر ميشه احساس ميکنم بزرگ شدم چون الان فقط مال خودم نيستم
وقتي آخرين بار را براي زندگي كردن انتخاب مي كنيم هيچ صدايي را گوش نمي دهيم، فقط صداي سكوت را انتخاب ميكنيم. اما بياييد بنگريم، بياييد گوش فرا دهيم به صداي سكوت، صدايي كه با هر واژه اش عشق را در مي يابيم، بياييد اين بار هم براي آخرين بار زندگي كنيم اما با اين تفاوت كه اين بار عشق را در بيابيم، خداوند وقتي زمين و انسانها را آفريد ديد خوب است پس بياييد ما هم از اون نظر نگاهي كنيم به زندگي، اي زندگي در پناه تو ميتوان بزرگ و غني شد. پس بياييد اين بار زندگي كنيم. زندگي به معناي تمامي رنگها. زندگي به وسعت دريا و آسمان. زندگي به بزرگي و محكمي يك كوه و به تمامي شيريني ها و تلخي هاي زندگي. تلخي، بزرگترين لطف زندگي است كه بايد آن را طور ديگر ديد تا عشق را پيدا كنيم

حضور تو مانوس
با تمام واژه هايي است،
که در تلالو يک احساس،
درون ذهن پريشانم
به رقص در ميايند.
حضور تو دلگرمي است؛
براي عاطفه هايي،
که از درون نگاهم
پرواز ميکنند.
و حضور تو آوايي است
که التيام فرياد است.

سلام


عشق دل ماست تقسيم بر همه زيباييها.
عشق كوچه اي است كه دوست داريم از آن عبور كنيم.
عشق محلي است كه درآن دل ما قرار ملاقات مي گيرد.
عشق دوچرخه است كه با آن از جاده هاي كوهستاني ييلاق گذشتيم.
عشق اولين كت و شلوار ما در شب عيد خودآگاهي ماست.
عشق اولين حقوق ما از باجه معرفت است
عشق اولين پاداش ما از حسابداري خلقت است.
عشق عقد دائم ما با غربت است.
عشق شب نامزدي ما با جدايي است.
عشق كارت تبريكي است كه الان براي معلم سال اول خود مي فرستيم.
عشق لحظات نادر، شاه زندگي است.
عشق وقتي است كه به ياد شكوفه هاي بلوغ مي افتيم.
عشق اولين مژگاني است كه از جيحون حيرت ما عبور مي كند
عشق حمله مغول به رؤياهاست.
عشق لحظه شكوهمندي است كه كودكان بر تلفظ بابا پيروز مي شوند.
عشق شماره تلفني است كه سالها به دنبال آن مي گرديم.
عشق بزرگترين ساعت شماطه دار زندگي ماست
نمي دونستم چي بنويسم،
هیچ شنیده ای یکی سیه روز و یکی سپید روز است؟ من آن اولی هستم. اما می دانی چرا ؟ می دانی که سیاهی روز من چگونه است؟ این جراحت عمیق قلب را می بینی؟ نه، زخم خنجر نيست. زخم نيزه هم نيست. پس ميداني اين زخم چگونه بوجود آمده است؟
بهار نوشتم ، بهارم تبديل به خزان شد… از باران نوشتم ، ديگر باران نباريد و همه جا خشك و بي آب شد
از ستاره ها نوشتم ، ديگر ستاره اي در آسمان زندگي ام نديدم و آسمان تيره و تار شد!
از خورشيد نوشتم ، خورشيد هميشه در پشت ابرها بود و يا وقتي هم از پشت ابرها بيرون مي آمد غروب مي كرد
از گل ها نوشتم ، گلهاي باغچه زندگي ديگر نروئيد و آن يك گل هم كه روئيد پر پر شد!
از عشق نوشتم ، عشق در زندگي ام يا پايانش جدايي بود ، و يا پايانش گريه و زاري بود و يا زود گذر بود…!
اما از دوستي و محبت كه نوشتم خاطره آن هميشه مثل افسانه ها و قصه ها در صحنه روزگار باقي ماند…! پس مي نويسم هنوز از محبت و از دوستي… مي نويسم تا غوغا به پا كنم…
بعد یه مدتی اومدم که یه چیزی بنویسم
فقط می خوام از همه کسانی که به من کمک کردن تشکر کنم
مي روم ... با فصلهايم ... با روزهايم كه بارانيست ... با چشمهايم ... اگر چه جاريست... با دردهايم ... اگر چه طولانيست ... با دلم اگر چه سرشار از... با لبخندم اگر چه كوچك ... مي روم ... به ديار صبح... به ميهماني باغ ... به جشن آفتاب... به آن كوچه مسكوت ...به دياري كه در آن فراموشي نيست...به دياري كه در آن قضاوتي نيست... آنجا كه عشق مي ماند... آنجا كه فاصله اي نيست... گذر فصلها را رازيست