تبليغاتX
درياچه سرخ

تنهايي من انقدر بزرگ است

که در فکر نمي گنجد

اما زماني که به تو فکر ميکنم

هيچوقت احساس تنهايي نميکنم

 انديشيدن به تو

احساس آرامشي را که نصيبم ميکند

به تمام ناکاميهايم مي ارزد

حتي اگر يک رويا باشد

من با تو به بهار دست يافتم

گل کردن شکوفه ها را با تو

به نظاره نشستم

شکوه و زيبايي باران بهاري را با تو تجربه کردم

عطر عشقت را در نسيم بهاري يافتم

من با تو عشق را شناختم

عشقي که ذره ، ذره وجودم

با آن عجين شد

ميدانم درکم ميکني

همين است که راحت ميتوانم

از اين راه پر خطر عبور کنم

براي رسيدن به هم هنوز دير نيست

من و تو اول راهيم

خيالت را از من نگير

من با يادت زنده ام

تمام زندگي من پر شده از

خاطره شيرين عشق تو

که مرا از ظلمت تنهاييم رها ميکند

به دنيايي از شادکاميها ميبرد

اين تنها مهر تست که اينسان

مرا از تلخي تنهايي آزادم کرده

که اين خود موهبتي است

ميخواهم با ياد تو نفس بکشم

و يکبار ديگر

بهار را با تو به خانه ام بياورم

و

زيبايي زندگي را

در رويا هايم با تو

بيابم

ديگر تنها نيستم

هر جا باشم

عشقت با من است

 تمام لحظه هاي تنهاييم را پر ميکند

دوستت دارم

تاآخرين نفس

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 0:13 توسط حامد فيروزه |

خسته ام...خيلي خسته

بيشتر از اون چيزي که بتوني درکش کني

خسته ام ...خيلي خسته

از خودم ..از اين زندگي ...از دنيا...از همه چيز

مي خوام گريه کنم

براي خودم .... براي همه ي اون کسايي که يه روزي از خودمم بيشتر دوسشون داشتم

تازگي ها از خودم متنفر شدم

دوست دارم سر به تنم نباشه

خنده داره ...

اره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟

خيلي جالبه که کسي از خودش بدش بياد..؟؟!!

متنفرم....

از اون کسايي که هميشه دوسشون داشتم ...اما اونا من و حتي به اندازه ي نوک سوزنم دوست نداشتن

از اون کسايي که حاضر بودم جونمو براشون بدم..اما اونا به من خيلي بد کردن

حاضر شدم براشون از همه چيزم بگذرم ...اما اونا براي بالا کشيدن خودشون حاضر شدن منو خورد کنن

حاضر شدن غرورم و زير پاهاشون خورد کنن

وقتي فکر مي کنم شک مي کنم به اين که تا حالا شده کسي يکي رو از ته قلبش دوست داشته باشه..

شک مي کنم به اين که کسي هست که معني يه دوست داشتن پاک... يه عشق واقعه اي رو بدونه؟؟!!

تو زندگي و روياهاي من که تا حالا کسي نبوده که معني دوست داشتن و بدونه؟؟؟؟

وقتي فکر مي کنم شک مي کنم به اين که کسي هست تو اين دنيا که من و دوست داشته باشه؟؟

يا اين که من براش مهم باشم؟؟؟؟؟

يا حتي ...که از خواهرم برام عزيز تره ...منو دوست دارن

يا فقط ....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 1:30 توسط حامد فيروزه |

روز قسمت بود..خدا هستي را قسمت ميکرد.خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه باشد00شما را خواهم داد ..سهمتان را از هستي طلب کنيد زيرا خدا بخشنده است.
و هر که آمد چيزي خواست..يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن..يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز..يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را.
در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم..نه چشماني تيز ونه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي..نه آسمان ونه دريا .....تنها کمي از خودت..تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت: آن که نوري با خود دارد بزرگ است..حتي اگر به قدر ذره اي باشد.تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت: کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست..زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست.

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 23:3 توسط حامد فيروزه |

ابرهاي آسمونِ دلم اين روزا گريه مي خواد

چشام واسه گريه فقط تو رو بهونه مي خواد

گفتي مي رم سفر ، ميارم واست هزار تا ستاره

گفتي دلم باشه مال تو تا دلت دلتنگي نياره

يادته منم دادم دعاي خيرمو بدرقةراهت

گفتم خيالي نيست ، بازم مياي مي بينم صورت ماهت

قرارمون وقت برگشتن پرستوها بود

دلداريم دادي ،گفتي بهتره هر کي که با خدا بود

اما نازنين به خدا پرستوها اومدن ، حالا اينجا بهاره

ولي تو هنوز نيومدي ، دلم مي خواد ببينمت دوباره

مي دوني ، آخه خودت گفتي دلامون باشه هميشه مال هم

عزيزم ، به خدا شادي از دلم رفته ، به جاش نشسته غم

نمي دونم چرا اينجوري مي کني تو ديگه ازم نمي گيري خبر

خوب اگه دوستم نداشتي پس بيا دلتو ببر

واسه يه بارم که شده بيا ، ازت هزار تا ستاره نمي خوام

چشمهام پُرِ اشکه ، ازت خدا ، بارون دوباره نمي خوام

دلم واسه برق اون چشمهاي نازت تنگ شده نازنين

به خاطر من نه ، به خاطر دلم يه بار بيا منو ببين

به خدا چشمهام داره واسه تو گريه مي کنه

اشکام مال تو ، چشمهام داره بهت هديه مي کنه

خدا ، تو که اون بالايي اگه دوستم داري ديگه بارون نبارون

نمي خوام وقتي عزيزم اومد ، ببينه چشمهامو گريون

عزيزم ، بارون قشنگ و نم نمه

نقش خاطرة تو به به دلم مي زنه

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 0:33 توسط حامد فيروزه |

امواج خروشان دریا دیوانه ام میکند

هر دمی که به سنگهای کناره ساحل

بر میخورند

احساسی  را  که در درون خودم دارم

برایم تداعی میکنند

قلب من چون این موجها

دیوانه وار خود را درون سینه ام می کوبد

نامه ای برایت مینویسم

میخواهم  آن را به آب بسپارم

تا موج خروشان دریا

در هر پرتابش نامه ام را زودتر

به دستت برساند

قلبم از دوریت قرار و آرام ندارد

ولی قبل از اینکه نامه ام را

روانه دیار تو کنم

اشکهایم تمام نوشته ام را پاک میکند

صدایت میکنم

شاید در طنین انعکاس صدایم

بدانی که

به تو میگوید بیقرار تو هستم

فکر اینکه تو لحظه ای هم که شده

فراموشم کنی

آرامشم را برهم میزند

به تو میگویم ، من با تو زنده ام

صدایم در میان هیاهوی دریا گم میشود

شاید به گوش تو هم رسیده باشد

باز برایت مینویسم

عشق تو در قلب من است

خورشیدی ست

که هرگز غروب نمیکند

عشق تو

به وسعت دریا در قلبم جای گرفته است

من به عشق تو نیاز دارم

چون ماهی که برای زنده ماندن

به آب محتاج است

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 12:46 توسط حامد فيروزه |