تبليغاتX
درياچه سرخ

عميق ترين درد در زندگي نداشتن کسي است که براي تو بتواند الفباي دوست داشتن را تکرار

     کند و تو از او درس عشق را بياموزي.

     عميق ترين درد در زندگي مردن نيست   

بلکه ساختن سدي بر روي جويباري است که از چشم جاريست و آنچنان اين آب  در پشت سد باقي

     مي مانـد که مانده مي شود و ديگر براي باگشت دير است زيرا اين سد ويران شده است.

     عميق ترين درد در زندگي مردن نيست.

     بلکه نداشتن ديواري محکم از ديگري که در وجوده تو رخنه کرده تا بتواني به آن تکيه کني و او را

     از خود بداني، است.   

عميق ترين درد در زندگي مردن نيست

بلکه پنهان کردن قلبي ست که به اسفناک ترين حالت شکسته شده است و همچنين

يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 23:26 توسط حامد فيروزه |

ديگه هيچي برام مهم نيست ......

هيچي.........

ديگه برام مهم نيست که باشي يا نباشي

ديگه برام مهم نيست که باشم يا نباشم

ديگه برام مهم نيست بهم چي ميگن

ديگه برام مهم نيست که همه دارن ديوونم ميکنن

ديگه برام مهم نيست که دارم به يه موجود رواني تبديل مي شم

ديگه برام مهم نيست که مي خواي حرصم و در بياري

ديگه برام مهم نيست ........

خيلي عوضي و بي شرفي....

خيلي نا مردي....

خيلي بي معرفتي

ديگه مهم نيست...... هرچي هستي باش ......

ديگه  حتي حوصله ندارم بهت چيزي بگم

همون بهتر که تو براي خودت باشي

منم براي خودم............

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 11:56 توسط حامد فيروزه |

شايد بار ديگري نباشد

وقتي که بيايي

کسي را منتظر خودت نيابي

شايد اگر نباشي

بهار ديگري نباشد

درخت ها به گل ننشينند

دشت ها هزار رنگ نگردند

تابستان ديگري گرمايش را دريغ کند

خزان ديگري اتفاق نيفتد

زمستان ديگري

از راه نرسد

برفها ديگر سفيد نباشند

انوقت همه چيز رنگ سياه دلتنگي

بگيرد

بدون تو زندگي براي من حکم مرگ را دارد

اگر نباشي

اين زندگي که هميشه مملو از سکوت است

تاريک و تاريک تر خواهد شد

ابرهاي تيره دلتنگي براي هميشه

بر زندگيم خواهد باريد

اگر ميخواهي زنده بمانم

با من بمان عشق من 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 0:6 توسط حامد فيروزه |

اي بادها به او بگوييد

به او بگوييد

که هر صبح

در کنار جاده عشق

به انتظار آمدنش مي نشينم

جاده ها بي انتهايند

با زبان بي زباني

به من ميگويند

که هرگز به او نخواهم رسيد

ولي قلب بيقرارم

فقط  نام او را فرياد ميزند

بغض در گلو شکسته ام

به هاي هاي گريه مي نشند

من در ماتم از دست دادنش

سر در گريبانم

اي نسيم صبحگاهي

صدايم را آهسته

به گوشش برسان

تا مبادا آرامش و خواب عزيزم را

بر هم زند

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 22:53 توسط حامد فيروزه |

با سلامي دوباره به ديدارت مي آيم

با قلبي آکنده با غنچه هاي نشکفته از عشق

سراغت را خواهم گرفت

تو پاکترين و زلال تريني

از غروب غم انگيز

دلگير نخواهم شد

چون مهتاب عشق تو تار و پود جانم را

روشنايي بخشيده است

با نام و ياد تو

صبحم را آغاز خواهم کرد

چون ميدانم

دو چشم منتظر

با دلي سرشار از عشق

چشم براهم است

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 23:38 توسط حامد فيروزه |

من مانده ام و

دل اسير تو

ميگيرد هردم

سراغت با هزار بهانه اي

من مانده ام و

غم غريبي و غربت

من مانده ام

ديده به خون نشسته اي

من مانده ام و

غم و دلتنگي و سکوت

من مانده ام

سکوت و تنهايي

من مانده ام اسير

من گشته ام خموش

من مانده ام حزين

من سر گشته و پريشانم

کي ميرسي به فريادم؟

بيا و کنار سهمي از

دلتنگيم

بشين

بيا و اشکهاي

دلتنگيم ببين

آرام ميشود اين دل

با حضور تو

بيا و کنار سهمي از

دلتنگيم بشين

بيا و اشکهاي

دلتنگيم ببين

+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 0:21 توسط حامد فيروزه |

تا هر آنچه که را بتوانم

روي کاغذ بياورم

راه خيالم بسته است

حتي قدرت نوشتن هم از من سلب شده

وقتي نيستي با کدام واژه اي

ميتوانم دلتنگيم را بيان کنم

امروز از هر روز پيش

دلتنگ نبودنت بودم

هميشه جاي خاليت را

با فکر کردن به تو پر ميکردم

ولي امروز دوريت

قدرت تفکر را هم از من گرفته بود

همه جاي خانه بوي دلتنگي ميداد

گلهايي که هميشه دوست داشتي

و به خاطرت توي گلدان ميگذاشتم

پژمرده شده بودند

مثل قلب شکسته من

بي تو غمگينم

بيشتر از آنچه که تصورش را بکني

کدامين دستي بعد از تو

خاطره تلخ بي تو بودن را از

خاطرم خواهد زودود

کدام دستي اشکهاي دلتنگيم را

خواهد سترد

بي تو من هيچم

نيستم

با من که نماندي

مرا به ميهماني

غربت خويش دعوتم کن

تا در

کنار هم

اين دلتنگي را به پايان

برسانيم

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 19:10 توسط حامد فيروزه |

در افق بيکران

جايي که آسمان و زمين به هم پيوند ميخورند

تو را مي بينم منتظرم هستي

اگر زمانه کمکم کند

ميتوانم با پاي عشق

به سوي تو بيايم

چون هر آن فکر رسيدن به تو

چنان بي تاب و شيفته ام ميکند که

مفهوم جدايي  ميان من و تو از بين ميرود

نزديک تر و نزديک تر که شويم

تمام عشق دنيا را به پايت خواهم ريخت

دستهايت مرا ميخوانند

آواي گرم و مهربانت را

از نزديکترين راه ميشنوم

چگونه

ميتوانم فراموشت کنم

تو براي من مقدس تريني

عشق تو چون خون در رگهايم جاريست

شايد باور نکني

از دورترين راهها هم

باز بسوي تو بر خواهم گشت

تويي که تمام زندگيم

بسته به وجود تست

+ نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 14:30 توسط حامد فيروزه |