یاد داری که زمن خنده کنان پرسیدی
چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز؟
چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گوید
اشک شوقی که فرو خفته به چشمان نیاز
چه ره آورد سفر دارم ای مایه عمر
سینه ای سوخته، در حسرت یک عشق محال
گمشده در پرده رویایی دور
پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال
بهتر است دل را از لانهاش جدا نمود تا با آن به عرصهاي ديگر سفر كرد كه شادي، عشق ، معرفت ، دريا را با خورشيد زندگاني هستي يمان ، روشنتر كنيم و بهتر از آن اين است كه نفرت را از دل رهانيده و به آن رنگي سياه و سفيد داد تا براي هميشه از حركت بايستد اينجاست كه بايد زمان را نگاه داشت تا زيبايي و عشق را به آتش بيكراني داد تا سعادتي شود براي جادهي هستيمان اميدوارم ما مسافرها ، هميشه از شهر ياسها حركت كنيم تا هستيمان به سمت مستيكشيده نشود
دلم اندازه ي اين ابرا گرفته عشق تو خنده از اين لبها گرفته
چي بگم؟ هرچي بگم فايده نداره غم عالم توي قلبم جا گرفته
من همين دو روز دنيا مهمون توام عمر آدمي يه آه و يه دمه
اگه صد سال ديگه هم عمر بکنم واسه ديدن روي تو کمه
يا رب دل پاک و جان آگاهم ده
آه شب و گريهي سحر گاهم ده
در راه خود اول ز خودم بيخود کن
بيخود چو شدم زخود بخود راهم ده
الهي يکتاي بي همتايي،قيوم توانايي، بر همه چيز بينايي،در همه حال دانايي،از عيب مصفايي،از شرک مبرايي،اصل هر دوايي،جان داروي دلهايي،شاهنشاه فرمان روايي،مغزز بتاج کبريايي،بتو رسد ملک خدايي.
الهي با نام تو ما را جواز،مهر تو ما را جهاز، شناخت تو ما را امان، لطف تو ما را عيان.
الهي اي خالق بيمدد اي واحد بي عدد، اي اول بيهدايت و اي آخر بينهايت،اي ظاهر بي صورت و اي باطن بي سيرت، اي حي به ذلت اي مُعطي به فطرت و اي بخشندهي بي منت،اي دانندهي رازها، اي شنوندهي آوازها، اي بينندهي نمازها، اي شناسندهي نامها، اي رسانندهي گامها، اي مبرا از عوايق،اي مطلع بر حقايق، اي مهربان بر خلايق عذرهاي ما بپذير كه تو عني ما فقير و بر ما عيبها مگير كه تو قوي ما حقير، از بنده خطا آيد و ذلت از تو عطا آيد و رحمت.
الهي در جلال رحماني، در كمال سبحاني، نه محتاج زماني، نه آرزومند مكاني، نه كس به تو ماند و نه بكس ماني، پيداست كه در ميان جاني، بلكه جان زنده به چيزي است كه تو از آني.
الهي از آنچه نخواستي چه آيد، و آنرا كه نخواندي كه آيد،نا كشته را از آب چيست، و ناخوانده را جواب چيست، تلخ را چه سود اگرش آب خوش در جوار است و خار را چه حاصل از آنكه بوي گل در كنار است.
الهي هر كه تو را شناخت و علم مهر تو را افراخت هر چه غير از تو بود بيانداخت.
آنكس كه تو را شناخت جانرا چه كند فرزند و عيال و خانمان را چه كند
ديوانه كني، هر دو جهانش بخشي ديوانه تو هر دو جهان را چه كند
الهي هر كه تو را شناسد كار او باريك و هركه تو را نشناسد راه او تاريك، تو را شناختن از تو رستن است و بتو پيوستن از خود گذشتن است.
الهي تا بتو آشنا شدم از خلق جدا شدم و در هر جهان شيدا شدم، نهان بودم پيدا شدم.
الهي از پيش خطر و از پس راهم نيست، دستم گير كه جز تو پناهم نيست.
الهي دستم گير كه دست آويز ندارم، و عذرم بپذير كه پاي گريز ندارم.
الهي ديگران مست شرابند و من مست ساقي، مستي ايشان فاني است و از من باقي.
مست تو ام از جُرعه و جام آزادم مُرغ تو ام از دانه و دام آزادم
مقصود من از كعبه و بتخانه تويي تو ورنه من ازين هر دو مقام آزادم
الهي دلي ده كه شوق طاعت افزون كند و توفيق طاعتي ده كه به بهشت رهنمون كند
الهي نفسي ده كه حلقه بندگي تو گوش كند و جاني ده كه زهر حكمت تو نوش كند.
الهي دانايي ده كه در راه نيفتيم و بينايي ده كه در چاه نيفتيم.
الهي ديدهاي ده جز تماشاي ربوبيت نبيند و دلي ده كه غير از مهر عبوديت تو.
الهي پايي ده كه با آن كوي مهر تو را پوييم و زباني ده كه با آن شكر آلاي تو گوييم.
الهي بحق آنكه ترا هيچ حاجت نيست رحمت كن بر آنكه او را هيچ حجت نيست.
الهي در دل ما جز رحمت مكار و بر اين جانها جز الطاف مرحمت مدار و بر اين كشتها جز باران رحمت مبار.
الهي اگر مستم و اگر ديوانهام از مقيمان اين آستانهام، آشنايي با خود ده كه از كائنات بيگانهام.
الهي اگر خامم پختهام كن و اگر پختهام سوختهام كن.
الهي مكُش اين چراغ افروخته را، مسوز اين دل سوختهرا، مَدَر اين پردهي دوخته را و مَران اين بندهي نو آموخته را.
الهي اقرار كردم به مفلسي و هيچ كسي، اي يگانه كه از هر چيز مقدسي چه شود اگر مفلسي را در نفس آخر بفرياد رسي.
الهي چه شود كه دلم را بگشايي و از خود مرهمي بر جانم نهي، من سود چون جويم كه دو دستم از مايه تهي، مگر كه بفضل خود افكني مرا در روز بهي.
خدايا
به داده و نداده و گرفته ات شکر،
که داده ات نعمت و نداده ات حکمت وگرفته ات امتحان.
پروردگارا!
آبروي مرا به توانگري نگه دار و شخصيت مرا به تنگدستي از بين مبر،
تا مبادا از روزي خواهان تو روزي بخواهم و از آفريده هاي بد کردارت طلب مهرباني کنم ،
و در حالتي قرار گيرم که به تعريف و تمجيد کسي که به من چيزي داده بپردازم،
و از کسي که مرا از امکاناتي منع کرده بد گويي کنم.
سلام
نميدونم ديشب به يكي از بهترين دوستام چي گفتم كه از دستم دلخور شد و گفت ديگه تا 1 هفته نميخوام ....
به خاطر اين موضوع ، متن زير رو مينويسم. شايد اون اين متنو بخونه و بگه كه من چي گفتم كه اين جوري از دست من دلخور شده ...
برام دعا كنين كه اين دوستمو از دست ندم آخه خيلي دوسش دارم؛برام خيلي مهمه.![]()
نميدونم نازنينم كه كدوم حرف تو رو آزرد
يا كدوم ترانهي من تو رو مثل گلي پژمرد
نميدونم نميدونم كه چي گفتم تو شنيدي
چه خطايي سر زد از من كه تو از من دل بريدي
اگه روزي تو نباشي بين ما راهي نباشه
نميدونم كي ميتونه كه برام مثل تو باشه
اگه روزي تو نباشي يا بري از من جداشي
نميدونم تو ميتوني عاشقي دوباره باشي
اين پرندهي دل من نميتونه پر بگيره
تو رو ميخوام در كنارش بال و پر از سر بگيره
آخه حيف پر نگيره پشت ابرا رو نبينه
حيف اينجا تك و تنها تو قفس بي كس بشينه
محبت شديدي که در گذشته ابراز مي کردم
دروغ و بي اساس بود و در حقيقت نفرت به تو
روز به روز بيشتر مي شود و هر چه ترا بيشتر ميشناسم
پستي و وقاحت تو در نظرم آشکار مي شود
در قلب خود احساس مي کنم که ناگزير بايد
از تو دور باشم و هيچ گاه فکر نکرده بودم
شريک زندگي تو باشم زيرا ديدار هايي که اخيرا با تو داشتم
طبيعت پست و روح پليدت را بيشتر آشکار ساخت و
بسياري از اخلاق و صفات تو را به من مي شناساند و ميدانم
خشونت طبع و تند خويي تو را بدبخت خواهد کرد
اگر ازدواج ما سر بگيردبه طور يقين همه عمر خود را با تو
به پريشاني و بدبختي خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهايت شادکامي سپري خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هيچگاه با تو رام نخواهد شد و نفرت و کينه ام پيوسته
متوجه تو است اين نکته را بايد در نظر داشته باشي و بداني
از تو مي خواهم آنچه را که گفتم شوخي و مسخره تلقي نکني و بداني
اين نامه را از صميم قلب مي نويسم و چقدر تاسف ميخورم
باز هم در صدد دوستي من باشي با نهايت نفرت از تو مي خواهم
که از پاسخ دادن به اين نامه خودداري کني زيرا نامه ي تو سراسر
مهمل و دروغ است و نمي توان گفت داراي
لطف و حرارت است به طور يقين بدان که هميشه
دشمن تو هستم و از تو به شدت متنفرم و نمي توانم فکر کنم
دوست صميمي و وفادار تو هستم و به محبت تو دل بسته ام
آنكس كه شد از عشق تو بدنام منم من
رسواي سر كوچه و هر بام منم من
خال سيهت دانه و گيسوي تو دامي
آنكس كه فتاده ست در اين دام منم من
اي نرگس چشم تو شده شهره ي آفاق
در خيل اسيران تو گمنام منم من
ديگر مزن از تيره مژه بر دل خونين
صيد تو شدم رام منم ، رام منم من
آخر سخني گو بفداي لب لعلت
كز لعل لبت لايق دشنام منم من
اي پخته شده در همه ي فتنه گريها
در مرحله عشق رخت خام منم من
آندم كه گل روي تو ترساي پديدم
كافر شدم و خارج از اسلام منم من
شمشير كشيدست ز ابروي كج خويش
مقتول دو ابروي دلارام منم من
در راه وفاي تو ببايد از همه ببريد
اين عاقبت كار كه ناكام منم من
روزگاري سراسر پاكي و خلوص و صلح طلب بوديم ،اما دنياي كنوني ما دنياي دوگانگي و ناپاكي است.توان فرد از پاكي به آلودگي دگرگون شده است....از نور به تاريكي .
پاكي آن قدر با ارزش و گران بها آن قدر نادر و نيرومند است كه شايد لازم باشد براي حصول به آن بميريم .
پاكي را آن قدر دوست بداريم كه بتواند ما را به سوي آزادي سوق دهد .
پاكي آن چنان نيروي قدرتمندي است كه مي تواند آتش هواي نفس و عصبانيت و فساد را خاموش كند .
پاكي باعث برافروختگي عشقي پاك ولي سرد مي شود .
پاكي استحقاق نزديكي به خدا را براي ما كسب مي كند .
...پاك زيستن ساده است .
همچون كودكان
روزي روزگاري در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي كردند
شادي ، غـــم ، غرور ، عشق و... روزي خبر رسيد
كه به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت
پس همه ساكـنــيــن جزيره قايقهايشا ن را مرمت نموده و جزيره را ترك كردند
اما عشق مايل بـــــود تا آخرين لحظه باقي بماند
چرا كه او عاشق جزيره بود
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت
عشق از ثروت كه با قايقي با شكوه جزيره را ترك ميكرد
كمك خواست و به او گفت : آيا ميتوانم با تو همسفر شوم.
ثروت گفت :
خير نمي تواني من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايــــقــــم دارم
و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.
پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست
عشق گفت:
لطفا كمك كن و مرا با خود ببر
غرور گفت :
نميتوانم ، تمام بدنت خيس و كثيف شده و قايق مرا كثيف ميكني .
غم در نزديكي عشق بود
پس عشق به او گفت:
اجازه بده تا من با تو بيايم .
غم با صدايي حزن آلود گفت:
آه عشق من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.
پس عشق اين بار به سراغ شادي رفت و او را صدا زد
اما او آنقدر غرق در شادي و هيجان بود
كه حتي صداي عشق را نيز نشنيد.
ناگهان صدايي مسن گفت:
بيا عشق من تو را خواهم برد .
عشق آنقدر خوشحال شده بود كه كه حتي فراموش كرد
نام ياريگرش را بپرسد و سريع خود را داخل قايق او انداخت
و جزيره را ترك كرد وقتي به خشكي رسيدند
پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد
كه چقدر به پيرمرد بدهكار است چرا كه او جان عشق را نجات داده بود .
عشق از علم پرسيد :
او كه بود ؟
علم پاسخ داد :
او زمان است .
عشق گفت :
زمان؟
اما چرا به من كمك كرد؟
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت :
زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است...
اي تمام هستيم از تو
روزي مبادا قصه گوي ديگران گردي . روزي مباد آرزوي اين و آن گردي .
روزي مبادا پا نهي بر آنچه مي گويي . روزي مبادا بگذري از آنچه مي جويي .
گر با دلم نامهربان گردي ، گر آشناي ديگران گردي مي ميرم از وحشت چون لاله در صحراي رسوايي ، مي سوزم از اندوه و تنهايي .
غمگين تر از شبهاي پاييزم . با من مدارا کن ، در دست من دست وفا بگذار تا زير پايت فرش سازم هستي خود را .
من با تو ميمانم ، من با تو مي ميرم .بگذار تا همچون پرستوها در کنج آن دل آشيان سازم ، من آن قفس را دوست دارم بگذار تا خود را نهان سازم .
اي قصه گوي دل . اي آرزوي دل با من مبادا بي وفا گردي .
آه اي تمام هستيم از تو ، بي تو مي ميرم ........!!!!!!!!!!!!!!!!
دانه کوچک بود و کسي او را نمي ديد . سال هاي سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود .دانه دلش ميخواست به چشم بيايد اما نميدانست چگونه . گاهي سوار باد ميشد و از جلوي چشم ها ميگذشت . گاهي خودش را روي زمينه روشن برگها مي انداخت . و گاهي فرياد ميزد و مي گفت :من هستم ،من اينجا هستم ، تماشايم کنيد. اما هيچکس جز پرنده هايي که قصد خوردنش را داشتند يا حشره هايي که او را به چشم آذوقه زمستان به او نگاه ميکردند ، کسي به او توجه نمي کرد .
دانه خسته بود از اين زندگي ، از اين همه گم بودن و کوچک بودن خسته بود و رو به خدا کرد و گفت : نه اين رسمش نيست . من هم به چشم هيچ کس نمي آيم . کاشکي کمي بزرگتر کمي بزرگتر مرا مي آفريدي .
گفت : اما عزيز کوچکم ! تو بزرگي ، بزرگتر از آنچه فکر ميکني . حيف که هيچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادي . رشد ماجرايي است که تو از خودت دريغ کرده اي. راستي يادت باشه که تا وقتي که مي خواهي به چشم بيايي ، ديده نمي شوي . خودت را از چشم ها پنهان کن تا ديده شوي .
دانه کوچک معني حرف هاي خدا را خوب نفهميد اما رفت زير خاک و خودش را پنهان کرد . رفت تا به حرف هاي خدا بيشتر فکر کند .
تامي کوچولو به تازگي صاحب برادر شده بود و مدام به پدر و مادرش اصرار ميکرد که او را با برادر کوچکش تنها بگذارند. پدر و مادر ميترسيدند تامي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي کند و به آن آسيبي برساند.براي همين به او اجازه نميدادند با نوزاد تنها باشد.
اما در رفتار تامي هيچ نشاني از حسادت ديده نميشد؛با نوزاد مهربان بود و اصرارش براي تنها ماندن با او روز به روز يشتر ميشد.
بالاخره پدر و مادر به او اجازه دادند.
تامي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست.تامي کوچولو به طرف برادر کوچکترش رفت ؛ صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت: داداش کوچولو؛به من بگو خدا چه شکليه؟من داره کم کم يادم ميره!!!!!!!!!!!!!
به راستي چرا ما بايد زود خدا را فراموش کنيم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟