شايد از همان وقت مال تو بودم که هنوز تو را نديده بودم زيرا خاک مرا از روز ازل با مهر تو سرشتند من اين راز را از همان دم دريافتم که نام تو را براي نخستين بار شنيدم و ناگهان دل در برم طپيد زيرا روح تو در اين نام پنهان شده بود تا روح مرا به سوي خويش بخواند .
يک روز نام تو را شنيدم و همان دم نفس در سينه ام خاموش شد مدتي دراز گوش فرا دادم اما فراموش کردم جوابي بگويم . از آن لحظه بود که هستي من با وجود تو در آميخت گويي احساس کردم که براي اولين بار صدايي در گوش دلم ندا داده است .
راستي آيا تو از اعجاز من خبر داشتي ؟ خبر داشتي که من بي آنکه تو را شناخته باشم به شنيدن نام تو دانستم که محبوب و آقاي خويش را يافته ام و با شنيدن نخستين کلمات تو اين گمانم به يقين پيوست .
مادرم تنهاي تنها
من که ديدم وشنيدم حرفهايت
طاقت غمت ندارم
مادرم تنهاي تنها
وقتي در آغوشت مرا تنگ مي فشاري
گو دلم قلبم تکاني مي خورد هر دم زماني
در نگاهت موجي از غم مي خروشد
در لبانت قصه گوي مهرباني
مادرم تنهاي تنها
مي کنم جان را فدايت
گر ندارم طاقت درد ونوايت
ميرود هردم زچشمم اشک وآه ودرد و ناله
ميدانم که آن دم درد داري وخموشي
در کنارت راحتم اي راحت جانان من
در کنارت جان مي گيرم بيا اي مادر مهربان من
تو که جز خوبي نديدم از دلت حرفي بر آرد
تو که مهرباني مادر مثل تو هيچکس مباد
مادرم تنهاي تنها مادرم
دو تا چشمام همه جا دنبال تو مي گرده
بـا نـبـودنـت دلـم بـا غـصـه هـا سر كـرده
شب و روز در پي تو من همه جا را گشتم
يكي گفت غصه نخور اون داره بر مي گرده
زندگي با عشق تو رنگ ديگه داشت برام
رفتي و بدون تو ، تلـخ شده روز و شبـام
دل من با هيچ كسي نمي تو نست خو بگيره
شب و روز منتظر و چشم به راهت مونده نگام
كسي مثل تو نشد كسي مـثـل تـو نـبـود
همش از خدا مي خوام كه بيايي زود زود
كاش كه مي شد دوباره باز هم و پيدا بكنيم
سفره عشـق مـونـو بـا هـم ديـگـه وا بكنـيـم
كاش تو اين شهر غريب صـداي آشـنـا بيـاد
دل من هواتو كرده فقط هم تو رو مي خواد
كسي مـثل تو نـشـد كسـي مثل تو نبـود
همش از خدا مي خوام كه بيايي زود زود
غم به تن نحيف ما چه تازيانه ميزند
ببين که تازيانه را چه بي بهانه ميزند
در اين سحر چه بي ثمر در آرزوي يک سفر
دلم فغان بي کسي به هر کرانه ميزند
نشسته غم به منزلم چه هيچ و پوچ و باطلم
نواي غصه را دلم به صد ترانه ميزند
چه پست گشته همتم نمانده آب بر شطم
کنون جنون به بربطم چه بيخودانه ميزند
به جان بي نواي ما نشسته زخم بي کسي
نمک به زخم ما عدو چه وحشيانه ميزند
کنون بريده از جهان رسيده ام به لامکان
دلم فغان بي امان از اين زمانه ميزند
اگرچه کوچ کرده ام ز آشيانه ام ولي
به جان خسته ام گهي هواي خانه ميزند
به شاخ و برگ شعر من نمانده آشيانه اي
شکار چي عجب بود که دام و دانه ميزند
دلم اسير بي کسي چشيد زهر غم بسي
کنون که غصه تير خود به اين نشانه ميزند
چه خسته دل نشسته ام کنار بخت بسته ام
کبوتر دلم سرک به آشيانه ميزند
«براي ناگفته هايم»
صبر کن نرو آمده ام سيبهاي سهراب را برايت بشورم.
صبر کن نرو بگذار برايت هر چه در دلم مانده است بگويم.
صبر کن نرو خوب نگاه کن شکسته هاي دلم را نمي بيني؟
صبر کن نرو اين شکوفه اشک را از چشمانم نمي چيني؟
صبر کن نرو زود است هنوز تا طلوع خورشيد وقت باقيست.
صبر کن نرو ببين جاي دستانت روي شانه هايم خاليست.
صبر کن نرو دلم براي چشمانت تنگ ميشود.
صبر کن نرو تو ميروي و مثل ديگران دلت سنگ ميشود.
صبر کن نرو برايم يادگار چه ميگذاري؟
صبر کن نرو هنوز روز آشناييمان را به ياد داري؟
صبر کن نرو تازه به بوي تنت عادت کرده بودم.
صبر کن نرو تازه خوشبختيم را با تو قسمت کرده بودم.
صبر کن نرو من جز دو چشمت چه ميخواستم؟
صبر کن نرو خدا شاهد است قصد من چه بود؟
صبر کن نرو بجز من اينگونه عاشق تو که بود؟
صبر کن نرو نمي خواهي آخرين ناله هايم را گوش کني؟
صبر کن نرو ميخواهي از همينجا مرا فراموش کني؟
صبر کن نرو دوباره آن بوسه هاي گرم تو مرا به خلسه ميبرد؟
صبر کن نرو بگو باز دلت براي من شور ميزند؟
صبر کن نرو مگر گناه من جز دوست داشتن تو چه بود؟
صبر کن نرو چقدر دلم منت تو را کشيده بود.
صبر کن نرو براي رفتن هيچگاه دير نميشود.
صبر کن نرو چشمانم از تماشاي تو سير نميشود.
صبر کن نرو ببين با تمام هستي من چه ها کرده اي؟
صبر کن نرو ببين با نگاهت چه آتشي بپا کرده اي؟
صبر کن نرو ميخواهي خاکستر سرد تنم را ببيني؟
صبر کن نرو ميخواهي در سوگ عشقمان جشن بگيري؟
صبر کن نرو هنوز حرفهاي من تمام نشده است.
صبر کن نرو هنوز داشتنت براي من حرام نشده است.
صبر کن نرو آري خوب ميدانم با تو بودن گناه بود.
صبر کن نرو عشق ما از اول اشتباه بود.
بخواب امشب به آرامي دل تنها و پر دردم
گرفته راه خاموشي چراغ خانه سردم
بخواب اي نازنين امشب به جان چشم نمناکم
که غم گويد ز روي تو سوي ديگر نميگردم
بخواب اي همدم ديرين بخواب امشب بسي شيرين
که دراين سالها جانا بسي من جانت آزردم
بخواب اي مهربان امشب که مهرت مرده درسرما
که من ديريست همپايت به تنهايي به سربُردم
بخواب امشب که ميخوانم برايت قصه عمرم
که من امشب در اين قصه تمام غصه را خوردم
بخواب امشب که بيتابم ميان آتش و آبم
دگر سوي تو نشتابم که ديگر از غمت مُردم
بخواب امشب به آرامي که غم آواز ميخواند
به جز بر بستر گرمت پي مأوا نميگردم
بخواب از غم مشو نالان مشو از محنتش گريان
که من اين همدم سوزان برايت هديه آوردم
بخواب اي آتش سوزان بخواب اي باغ پر باران
که ابر گريه و فغان ببارد بر سرم هردم
کلبه ويرانه شب نشستم به در خانه ولي خانه نبود
هرچه از عشق شنيدم به جز افسانه نبود
دل به کام غم و اندوه جهان ويران شد
هر چه ميديد به جز دام غم و دانه نبود
به در ميکده رفتم بشنيدم فرياد
نعره اي بود ولي نعره مستانه نبود
جلوه ها بر در و ديوار بديدم هيهات
هيچ يک بر دل ما جلوه جانانه نبود
اشکم از ديده روان گشت و جگر خونين شد
شمع جان سوخت ولي همدم پروانه نبود
به وجودم نظري نيک بيفکندم دوش
در برش هيچ به جز کلبه ويران نبود
چرا وقتی كه آدم تنها ميشه
غم و غصه اش قد يك دنيا ميشه
ميره يك گوشه پنهون ميشينه
اونجا رو مثل يه زندون ميبينه
غم تنهايی اسيرت ميكنه
تا بخوای بجنبی پيرت ميكنه
وقتی كه تنها ميشم اشك تو چشام پر ميزنه
غم مياد يواش يواش خونه دل در ميزنه
ياد اون شبها میافتم زير مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه مینشستيم من و يار
غم تنهايی اسيرت ميكنه تا بخوای بجنبی پيرت میكنه
ميگن اين دنيا ديگه مثل قديما نمی شه
دل اين آدما زشته ديگه زيبا نمی شه
اون بالا باد داره زاغه ابرا رو چوب ميزنه
اشك اين ابرا زياده ولی دريا نميشه
غم تنهايی اسيرت ميكنه تا بخوای بجنبی پيرت می کنه ...
فريدون فروغی
نمي دونم کار درستيه يا نه از داستان غم گفتن و گريستن . اما يک موقع هايي بايد يک دلُ لرزوند، يک چشم رو بايد گريوند ، يک اشک رو بايد غلتوند ، من اسير لحظه هايي شدم که ديگه راهي نيست جز از غم گفتن ، جز گريستن چشمهايي که شايد پاک و بي گناهن ، نمي دونم ، شايد فقط به خاطر لرزوندن دل تو ، واسه گريوندن تو ،
من عاشق تر از خورشيد را به تو دارم اي آکنده از عطر شبهاي بي خدايي .آن دم که من و غريبي هاي دلم تو اين غربت مرديم واسه آبيه چشمات ، آن دم که تو باز آمدي در سينة آرزوهاي آيينه ، من مرده ام در دل با غم تو در سينه ، آن دم قصة باران چشمهاي خورشيد را از آسمان بپرس
به خدا به خاطر دل خودم نيست که از غم مي نويسم ، از غم مي خونم . به خدا غم تنهايي تو هست که آرومم نمي زاره تو شب مرده هاي زندگيم ، مي دونم که اميدي نيست به روزنه هاي به تو رسيدن از فراسوي اين همه نااميدي ، هنوز مي درخشد نور به تو ايمان داشتن تو قلب من ، هر شب اميد اومدنت داره ضربة آهنگ دلتنگي مي زنه به قلبي که به خدا مرده واسه آبيه چشمات
مايي که غريبيم مثل اشکهاي آسمون نمي دونم چرا دلامون اسير دل زمينيها ميشه ، نمي دونم چرا وقتي مي چکيم از چشمهاي خدا ، وقتي مي رسيم به زمين ، ديگه پاک نيستيم
دل من به خدا تو غريبي دل من از خوشي بي نصيبي دل من نزار بشنون صداتو دل من نزار ببينن گريه هاتو به خدا ديگه نمياد اشکام دارن ميميرن واسه تو چشمام خدا ، ميدوني دلم ديگه اسيره واي خدا ، مي دونم يه روز ميميره
تو نيا از موندن بگو واسه من ميدوني داغون شدم چيزي نمونده ازم تو بيا اما من مي خوام يه روز صبح که بيدار مي شم ، يه جاي ديگه باشم ، يه جايي که سادگي پرچم سفيدش باشه ، شايد يه جايي وسط گورستان قديمي شهر کنار قبر تو
نمي دونم از غصة تنهايي هاي خودم بگم يا از معصوميت چشمهاي آبي تو ؟نمي دونم دل من مظلوم تره يا چشمهاي ناز آبي تو. همين روزا ميرم يه گوشه انقد تنها ميميرم واسه تو و چشمات که مثل بارون بباره اشک از چشات
هر جا مي رم چشمهاي آبيت بهم نگاه مي کنن . به کي بگم چشمهاتو دوست دارم
مي دوني بارون قشنگ و نم نمه نقش خاطرة تو به دلم مي زنه
لحظه ديدار نزديک است
باز من ديوانه ام ، مستم
باز می لرزد دلم ، دستم
باز گويی در جهان ديگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را تيغ
های ! نپريشی صفای زلفکم را دست
و آبرويم را نريزی دل !
ای نخورده مست
لحظه ديدار نزديک است...
مهدی اخوان ثالث
دو خط موازي زائيده شدند . پسرکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد.
آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد .
و در همان يک نگاه قلبشان تپيد .
و مهر يکديگر را در سينه جاي دادند .
خط اولي گفت :
ما ميتوانيم زندگي خوبي داشته باشيم .
و خط دومي از هيجان لرزيد .
خط اولي گفت و خانه اي داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ .
من روزها کار ميکنم.ميتوانم بروم خط کنار يک جاده دور افتاده و متروک شوم ، يا خط کنار يک نردبان .
خط دومي گفت : من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، يا خط کنار يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت .
خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت .
در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .
و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .
دو خط موازي لرزيدند . به هم ديگر نگاه کردند . و خط دومي پقي زد زير گريه . خط اولي گفت نه اين امکان ندارد حتما يک راهي پيدا ميشود . خط دومي گفت شنيدي که چه گفتند . هيچ راهي وجود ندارد ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه .
خط اولي گفت : نبايد نااميد شد . ما از صفحه خارج ميشويم و دنيا را زير پا ميگذاريم . بالاخره کسي پيدا ميشود که مشکل ما را حل کند .
خط دومي آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون خزيدند از زير کلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد .
آنها از دشتها گذشتند ...
از صحراهاي سوزان ...
از کوهاي بلند ...
از دره هاي عميق ...
از درياها ...
از شهرهاي شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات کردند .
رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميکنيد .
فيزيکدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان کنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيک وجود نداشت .
پزشک گفت : از من کاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است .
شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل ترکيب هستيد . اگر قرار باشد با يکديگر ترکيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .
ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا کن فيکون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند کرات با هم تصادف مي کنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ايد .
فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است .
و بالاخره به کودکي رسيدند کودک فقط سه جمله گفت :
شما به هم مي رسيد .
نه در دنياي واقعيات .
آن را در دنياي ديگري جستجو کنيد .
دو خط موازي او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند .
اما حالا يک چيز داشت در وجودشان شکل مي گرفت .
« آنها کم کم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند »
خط اولي گفت : اين بي معنيست .
خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟
خط اولي گفت : اين که به هم برسيم .
خط دومي گفت : من هم همينطور فکر ميکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .
يک روز به يک دشت رسيدند . يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميکرد .
خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا کنيم .
خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه کاغذ بيرون مي آمديم .
خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت .
و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش .
نقاش فکري کرد و قلمش را حرکت داد
و آنها دو ريل قطار شدند که از دشتي مي گذشت و آنجا که خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت سر دو خط موازي عاشقانه به هم مي رسيد
يادته برات نوشتم اگه عاشقم نباشي
الهي بميري
اگه دوستم نداشته باشي غير از من کسيو داشته باشي
الهي بميري
بعدش برات نوشتم
همرو دروغ نوشتم
خودم بميرم
اگه تو يه روز خواسته باشي
که منو دوست نداشته باشي
خودم ميميرم
برات بميرم برات بميرم برات بميرم برات بميرم
نبيني قهر خدا رو
بديايه روزگارو
الهي نميري الهي نميري
بمون سايت روي سرم
ميدوني برات در به درم
الهي نميري .
الهي نميري .
الهي نميري .
الهي نميري .
وقتي تو چشات زل ميزنم
با غم نگات هول ميزنم
وقتي ميبينم دوسم داري
از ته دلم داد ميزنم
اگه يه روزي فرشته ها
بخوان تو رو زود تر ببرن
به اونا ميگم که از قديم
ماهي رو با تنگش ميبرن
ماهي رو با تنگش ميبرن
ماهي رو با تنگش ميبرن
الهي نميري
الهي نميري
الهي نميري
الهي نميري
.............
ژرالدين دخترم:
اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بي سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتي مادرت ، بزحمت توانستم بي اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليس دورم، خيلي دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روي ميز هست . تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست. اما تو کجايي؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روي آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصي . اين را ميدانم و چنانست که گويي در اين سکوت شبانگاهي ٬ آهنگ قدمهايت را مي شنوم و در اين ظلمات زمستاني٬ برق ستارگان چشمانت را مي بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايراني است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي گلهايي که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياري داد٬ در گوشه اي بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صداي پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلي چاپلين هستم . وقتي بچه بودي٬ شبهاي دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيباي خفته در جنگل ٬قصه اژدهاي بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم مي آمد٬ طعنه اش مي زدم و مي گفتمش برو .
من در روياي دختر خفته ام . رويا مي ديدم ژرالدين٬ رويا.......
روياي فرداي تو ، روياي امروز تو، دختري مي ديدم به روي صحنه٬ فرشته اي مي ديدم به روي آسمان٬ که مي رقصيد و مي شنيدم تماشاگران را که مي گفتند: " دختره را مي بيني؟ اين دختر همان دلقک پيره .
اسمش يادته؟ چارلي " . آره من چارلي هستم . من دلقک پيري بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصيدم ٬ و تو در جامه حرير شاهزادگان مي رقصي . اين رقص ها ٬ و بيشتر از آن ٬ صداي کف زدن هاي تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهي نيز بروي زمين بيا ٬ و زندگي مردمان را تماشا کن.
زندگي آن رقاصان دوره گرد کوچه هاي تاريک را ٬ که با شکم گرسنه ميرقصند و با پاهايي که از بينوايي مي لرزد . من يکي از اينان بودم ژرالدين ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهاي افسانه اي کودکي هاي تو ، که تو با لالايي قصه هاي من ٬ به خواب ميرفتي٬ و من باز بيدار مي ماندم در چهره تو مي نگريستم، ضربان قلبت را مي شمردم، و از خود مي پرسيدم: چارلي آيا اين بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
............. تو مرا نمي شناسي ژرالدين . در آن شبهاي دور٬ بس
قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستاني
شنيدني است:
داستان آن دلقک گرسنه اي که در پست ترين محلات لندن آواز مي خواند و مي رقصيد و صدقه جمع مي کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگي را
چشيده ام . من درد بي خانماني را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهي آن را مي خشکاند ٬ احساس کرده ام.
با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفي زد . داستان من به کار تو نمي آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روي زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .
ژرالدين در دنيايي که تو زندگي مي کني ٬ تنها رقص و موسيقي نيست .
نيمه شب هنگامي که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايي ٬ آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسي را که ترا به منزل مي رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولي براي خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهاني توي جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهاي تو را٬ بي چون و چرا قبول کند . اما براي خرجهاي ديگرت بايد صورتحساب بفرستي .
گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزي يکبار با خود بگو :" من هم يکي از آنان هستم ." تو يکي از آنها هستي - دخترم ، نه بيشتر ،هنر پيش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پاي او را نيز مي شکند .
و وقتي به آنجا رسيدي که يک لحظه ، خود را برتر از تماشاگران رقص خويش بداني ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولين تاکسي خود را به حومه پاريس برسان . من آنجا را خوب مي شناسم ، از قرنها پيش آنجا ، گهواره بهاري کوليان بوده است. در آنجا ، رقاصه هايي مثل خودت را خواهي ديد . زيبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ي نورافکن هاي تآتر " شانزليزه " خبري نيست .
نور افکن رقاصگان کولي ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آيا بهتر از تو نمي رقصند؟
اعتراف کن دخترم . هميشه کسي هست که بهتر از تو مي رقصد .
هميشه کسي هست که بهتر از تو مي زند .و اين را بدان که درخانواده چارلي ، هرگز کسي آنقدر گستاخ نبوده است که به يک کالسکه ران يا يک گداي کنار رود سن ، ناسزايي بدهد
من خواهم مرد و تو خواهي زيست . اميد من آن است که هرگز در فقر زندگي نکني ، همراه اين نامه يک چک سفيد برايت مي فرستم .هر مبلغي که مي خواهي بنويس و بگير . اما هميشه وقتي دو فرانک خرج مي کني ، با خود بگو : " دومين سکه مال من نيست . اين مال يک فرد گمنام باشد که امشب يک فرانک نياز دارد ."
جستجويي لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهي ٬ همه جا خواهي يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف مي زنم ٬ براي آن است که ازنيروي فريب و افسون اين بچه هاي شيطان خوب آگاهم٬ من زماني دراز در سيرک زيسته ام٬ و هميشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازاني که از روي ريسماني بس نازک راه مي روند٬ نگران بوده ام٬ اما اين حقيقت را با تو مي گويم دخترم : مردمان بر روي زمين استوار٬ بيشتر از بند بازان بر روي ريسمان نا استوار ٬ سقوط مي کنند . شايد که شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب دهد .
آن شب٬ اين الماس ٬ ريسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمي است .
شايد روزي ٬ چهره زيباي شاهزاده اي تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازي ناشي خواهي بود و بند بازان ناشي ٬ هميشه سقوط مي کنند .
دل به زر و زيور نبند٬ زيرا بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ اين الماس بر گردن همه مي درخشد .......
.......اما اگر روزي دل به آفتاب چهره مردي بستي ، با او يکدل باش ، به مادرت گفته ام در اين باره برايت نامه اي بنويسد . او عشق را بهتر از من مي شناسد. و او براي تعريف يکدلي ، شايسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، اين را مي دانم .
به روي صحنه ، جز تکه اي حرير نازک ، چيزي بدن ترا نمي پوشاند . به خاطر هنر مي توان لخت و عريان به روي صحنه رفت و پوشيده تر و باکره تر بازگشت . اما هيچ چيز و هيچکس ديگر در اين جهان نيست که شايسته آن باشد که دختري ناخن پايش را به خاطر او عريان کند .
برهنگي ، بيماري عصر ماست ، و من پيرمردم و شايد که حرفهاي خنده دار مي زنم .
اما به گمان من ، تن عريان تو بايد مال کسي باشد که روح عريانش را دوست مي داري .
بد نيست اگر انديشه تو در اين باره مال ده سال پيش باشد . مال دوران پوشيدگي . نترس ، اين ده سال ترا پير تر نخواهد کرد.....
يه سلام خيلي كم رنگ يعني هر چي غير آشتي
نمي شد اول مي گفتي يه كمم دوسم نداشتي؟
حال تو ، نه ،نمي پرسم، مطمئنم خوبه حالت
هر جا هستي خوبي و خوش ، خيلي راحته خيالت
احتمال داره يه وقتا يه كمي دلت بگيره
خب برو سراغ اون كسي كه دلت پيشش اسيره
شايدم دوست داشته باشي هنوزم بري تو بارون
فقط اين يه فرق و كرده اين دفه با من نه، با اون
مي دونم كسي رو داري واسهي گفتن حرفات
بعدشم قرار و عكس و ديدن و وقت ملاقات
يكي هست كه جاي من ، تو پاي صحبتش مي شيني
نمي دونم راه دوره يا راحت اونو مي بيني
زيادم فرقي نداره اصل اينه كه بي وفايي
نمي خوام چيزي بدونم حتي اينكه تو كجايي
تو همين اواخر يه شبي تا صبح نشستم
ديدم اين دل ديوونه دوباره كار داده دستم
آينه رو رفتم آوردم ، با تو روبروم گذاشتم
تلخه اما باورش كن، من ديگه دوست نداشتم
اولش خاطره ها رو خيلي با حوصله گشتم
چون چيزي پيدا نكردم يه جوري ازت گذشتم
چون تو هم مثل اونايي تازه اينكه اولاشه
چرا اون كسي كه مي خوام نبايد تو دنيا باشه
مي دونم حرف و دليلات واسه ي جواب زياده
كلي خستگي و كلي اتفاق فوق العاده
اما هر چي بنويسي بدون اون جواب من نيس
به حساب هر كسي خوب باشه، به حساب من نيس
مهم اينه كه نميشه عاشقي از روي اجبار
باز ميشي مثل بقيه قصه ي هميشه تكرار
از تو كمتر گله دارم ، از خودم دارم شكايت
نتونس بگذره با تو از رو مرز بي نهايت
دوباره رفتم تو فكر ليلي و سراغ مجنون
هر چي زود بياد به دستت ، زود ميره از پيشت آسون
تو طلوع زرد خورشيد راس راسي فكرامو كردم
قول دادم تو جاده ي عشق ديگه هرگز برنگردم
اون كسي كه من مي خوامش يا فرشتس يا ستارست
جنس بغضش از مه و از تيكه هاي ابر پارست
توي روياهاش هميشه من مي مونم مي درخشم
تو كه اينجوري نبودي چه جوري تو رو ببخشم
شايدم كاري نكردي ، ساقه ي من شكنندس
اينكه با سرما نسازه تقصير خود پرندس
ما قرار نبود كه هرگز واسه هم سد بسازيم
با كارا و رفتارامون خاطرات بد بسازيم
پس من واسه هميشه ميرم از فكر تو بيرون
توي جنگل، يا كه صحرا، ديدي رفتم پيش مجنون
تقصير تو كه نبوده ، من به دردت نمي خوردم
تو رو هم مثل بقيه ، دس سرنوشت سپردم
نشوني نمي نويسم تو همون كوچه و شهرم
جوابم ازت نمي خوام چونكه ديگه با تو قهرم
تو خيال كن از تو دورم، يه جايي اون ور دنيا
اخراي فصل پاييز ، نزديكاي شب يــــلـــــــــدا