تبليغاتX
درياچه سرخ

اي کاش بودي و مي ديدي که چشمانم چطور در

 

انتظار توست ، اشکها

 

در بدرقه راهت همچو آبي که بدرقه کننده مسافر است . تو را بدرقه

 

مي کرد ودر انتظار بازگشت توست اي کاش بودي و التماس دستانم را

 

مي ديدي که بسوي تو دراز شده و با فريادي بي

 

صدا تو را به سوي

 

خود مي خواهد ، اما اين بازي مرا در حسرت

 

ديدارت جاي گذاشت و

 

رفت ، آري اين منم که از دوري تو ديگر تاب و

 

توان حرف زدن

 

ندارم ، برگرد که ديگر در من جاني نمانده که نثار تو کنم

 

برگرد

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 0:58 توسط حامد فيروزه |

عشق کلمه ايست که بار ها شنيده مي شود ولي شناخته نمي شود.
عشق صداييست که هيچ گاه به گوش نمي رسد ولي گوش را کر مي کند.
عشق نغمه ي بلبليست که تا سحر مي خواند ولي تمام نمي شود.

عشق رنگيست از هزاران رنگ اما بي رنگ است.
عشق نواييست پر شکوه اما جلالي ندارد.
عشق شروعيست از تمام پايان ها اما بي پايان است.
عشق نسيميست از بهار اما خزان از آن مي تراود.
عشق کوششيست از تمام وجود هستي اما بي نتيجه.
عشق کلمه ايست بي معني ولي هزاران معني دارد.

عشق
عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معني را مي رساند ولي معني آن گفتني نيست
 
 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 1:8 توسط حامد فيروزه |

گفتی که می‌آیی و برایم بال خواهی آورد
تا بر تمام دریاها پرواز کنم
و برای همه‌ی گنجشک‌های گرسنه دانه بیاورم.
گفتی که می‌آیی و برای چشمه‌ی پایین دره
بوته‌های گل ‌سرخ می‌آوری تا بیهوده هرز نرود.
گفتی که می‌آیی
و هرگز سایه‌ی تو را در آستانه‌ی در ندیدیم
هنگامی که آفتاب ذره ذره
درختان باغ‌ را می‌خشکاند.
تو که نیامدی
من تمام دریاها را گریه کردم
و همه‌ی گنجشک‌کان گرسنه را نان شدم.
نگران آمدنت نباش
که چشمه‌ی پایان دره هرز نمی‌رود
خشک شده است دیگر
[مثل گلوی من
مثل گریه‌هایم.]
و باغ‌ها،
آفتاب را، به سایه‌ها نمی‌بخشند.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 1:10 توسط حامد فيروزه |

امروز با خود عهد ميكنم
كه ديگر هيچوقت گريه نكنم ،
كه هيچوقت دلتنگ نشم ،
غصه را به دل راه ندم ،
و....
مينويسم و باز ،
اشك ، مجال نميدهد؛
چقدر دل نازك شده ام ؛
اينبار ،
دلم براي خودم تنگ است و براي خود ميگريم !
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 0:53 توسط حامد فيروزه |

دوست دارم ببينمت ؛

حس ميكنم حرفهاي زيادي داريم براي گفتن ، كه بايد چشم در چشم هم دوزيم ،

بي گفتگويي ، آنها را با هم زمزمه كنيم ؛

ميدانم كه باز چشمانم پر اشك خواهد شد ، و....

اما ،

كي ديدار حاصل ميشود ،

اي تنهاترين عزيز !

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 1:2 توسط حامد فيروزه |

چقدر جالبه که:" 1.تا وقتي مريض نشي کسي برات گل نمياره. 2.تا فرياد نزني کسي به طرفت بر نميگرده. 3. تا گريه نکني کسي نوازشت نميکنه. 4.تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمياد................و تا وقتي نميري کسي تو رو نميبخشه
+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 0:48 توسط حامد فيروزه |

اگر مردم ، تو گريه نكن ؛
تنها برايم يك شيشه گلاب بياور و شاخه اي زنبق بنفش ،
كه ميداني چقدر دوست ميدارم.
گلاب بياور ، تا لااقل گل آبي كه از شستن سنگم بوجود مي آيد ، بويي داشته باشد تا به عشق آن بو ، از شستن دست مشويي.

((ميبيني ، ميبيني ، مدتهاست كه كسي به من سر نزده است .ديگر فراموش شده ام ، ديگر از يادها ، خاطره ها ... رفته ام ، تو كه امروز مرا به ياد آوردي ، لااقل قدري بيشتر بمان ، تا حس كنم هنوز ، كسي مرا دوست دارد ، و هنوز كسي ... ))

ميگويم : زنبق بنفش ،
تا دوباره حس كنم ، هنوز به ياد داري كه چقدر زنبق را دوست دارم ؛
زنبق بياور به ياد تمام آن خاطره هاي خوبي كه از ديدن زنبق داريم.
تو هميشه ،
بعد از هر اشتباهي ، برايم زنبق مي آوردي و با ديدن شوق ديدن آن در چشمانم ،
مي خنديدي ، مي خنديدي و مي گفتي :
((
تو هنوز كودكي ، خيلي راحت ميشود ترا با شاخه اي زنبق ، گول زد .))

آري ، كودك بودم .

- حال سالهاست كه مرا از ياد برده اي ، كه زنبق را هم ، فراموش كرده اي ؛
زنبق بنفش ، شيشه اي گلاب ...

هه ، خنده دار است.
كاش الآن مي آمدي ،
مي آمدي و مرا با يك شاخه زنبق بنفش گول ميزدي و من ترا مي بخشيدم ؛
مي بخشيدم ، كه ناغافل ، رهايم كردي و رفتي ،
بي هيچ حرف و سخني ، بي هيچ ...

نه !
اين بار اينگونه ميگويم ...
وقتي مردم ، وقتي بعد از سالها فهميدي و تصميم گرفتي سري به مزارم بزني ...
برايم هيچي نياور ، خودت هم نيا ،
اصلا از آمدن صرف نظر كن ،
تا مبادا آرامش ابدي مرا برهم بزني ؛
چون ، اينبار ،
اگر زنبق بنفش هم بياوري ، ديگر گول نمي خورم ؛

من ، بزرگ شده ام !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 1:18 توسط حامد فيروزه |

ميخواهم خود را گم كنم ، تا دست هيچكس بهم نرسد...
بروم جايي كه پيدايم نكنند؛
تنهاي تنها...،
فقط ماهي قرمز تنگ بلورم را با خود مي برم،
او تنها مونس من در تنهاييست؛
سنگ صبورم ، شاهد زندگيم
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 1:12 توسط حامد فيروزه |

آموخته ام ... که بهترين کلاس درس دنيا، کلاسي است که زير پاي پيرترين فرد
دنياست
آموخته ام ... که وقتي عاشقيد، عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود
آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي
آموخته ام ... که داشتن کودکي که در آغوش شما به خواب رفته، زيباترين حسي است که در دنيا وجود دارد
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
آموخته ام ... که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم
آموخته ام ... که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد
آموخته ام ... که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته مي شود، و زماني که درس زندگي دادن فرا مي رسد
آموخته ام ... که کوتاهترين زماني که من مجبور به کار هستم، بيشترين کارها و وظايف را بايد انجام دهم

نويسنده: اندي روني ؛ مردي که با کلمات اندک حرفهاي بسياري مي زند

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 1:4 توسط حامد فيروزه |

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست . . .

تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه كردم . . .

تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند نيز تنهاست . . .

تنهايي را دوست دارم زيرا . . .

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 0:36 توسط حامد فيروزه |

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 0:27 توسط حامد فيروزه |

نابينا به ماه گفت : دوستت دارم .

 ماه گفت : چه طوري ؟ تو که نمي بيني .

نابينا گفت : چون نمي بينمت دوستت دارم .

ماه گفت : چرا ؟

نابينا گفت : اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم

 ولي حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 0:1 توسط حامد فيروزه |

امروز باز دل من گرفته خيلی بده تنها باشی بخوای دردو دل کنی ولی اونی که بايد بدونه درد دلت رو هيچ وقت ندونه و نخونه اينکه تصميم بگيری حتی بهش فکر نکنی اينکه به خودت قول بدی ديگه يادش نمی افتی و بعد......حتی پيش خودت هم سرافکنده بشی هميشه سعی کردم نپرسم خدايا چرا چون به قول مامانم هميشه خدا يه حکمتی داره ولی اين بار می پرسم چون يه بار يه جا خوندم خدا گاهی منتظره تا صداش کنيم تا بگيم که ديگه نمی تونيم تا بگيم تو رو خدا بسه ديگه تا کمکمون کنه خوب منم حالا می گم ميگم خدا جونم آخه چرا نشونش دادی بهم خوب ديدم برام مهم نبود چرا مهمش کردی اخه خدا جونم خسته شدم ديگه حتی   نمی تونم کارهاشو معنی کنم حتی نمی دونم منم واسش مهمم يا نه اينو ميدونم اگه دوستم داشت راضی      نمی شد عذاب بکشم شايد هم نمی دونه دارم عذاب می کشم شايد وقتی ميبينه هنوز شادم يا بهتر بگم ماسک شادی زدم رو صورتم ميگه دروغ ميگه!!
نمی دونم چطور ميتونه تحمل کنه ميدونم که ديوونم اگه ديوونه نبودم فکر نميکردم شايد دارم چرت و پرت ميگم بازم نميدونم از همه فرار می کنم دوباره شدم همونی که از عشق چيزی نميفهميد ميدونين خسته شدن يعنی چی يعنی اينکه انقدر منتظر بشی که ديگه معنی انتظار هم يادت بره اين که ديگه نا نداشته باشی حتی بهش فکر کنی اينکه هر دری بزنی آخرش ببينی همون جای اولی اشتباه نکنين اگه بهم ميگفت دوستت ندارم پاکش ميکردم هر چقدر هم که سخت باشه ولی عذابم ميده بهم ميگه دوستت دارم نيستی دلم واست تنگ ميشه ولی خودش کم پيدا ميشه ميگم فقط ازت توجه ميخوام ميگه چشم ولی انگار بخوای يکی رو مسخره کنی باز غيب ميشه به خدا نمی فهمم
اين تيکه رو واسه اون مينويسم با اينکه ميدونم نمی خونه چون اصلا نميدونه من وبلاگ دارم
يادته ماه من بودی منم ستاره تو
يادته قرار بود تا ماه به ستاره شب بخير نگفته ستاره نخوابه !!
يادته عزيز دلت بودم يادته يکی يدونت بودم؟
يادته ميگفتی بی تو دلم ميگيره
يادته گفتی تنهات نذارم آهت ميگيره!!
ببين کی بود که تنها گذاشت اون يکی رو
ببين مثل ماه شدی که فقط يه شب تو ماه کامله
ديدی ستاره شدم هر شب بودم تو آسمونت
گفتم بهت خسته شدم ديگه ميخوام ماه باشم
گفتی بيا بالا جای من مال تو
باشه من ماه شدم ولی تو ديگه ماه هم نبودی
يادته آهنگ ايمان مال من بود تو ميخونديش واسم
ميگفتی ميميرم برات نخواستم بميری تو زنده ات اين بود اگه بميری چی ميشی
ميگفتی من ميشکنم دلت رو چی شد دل کی شکست؟
نکنه دست پيش و گرفتی تا پس نيفتی يه وقت !!
خسته شدم از همه چی از همه کس از اين روزگار لعنتی
نميدونم چرا !؟
ياد اون گذشته ها که می افتم دلم تير ميکشه ميدونم اينم ميگذره آنقدر دوستت داشتم که خيال ميکردم نباشی آخر دنياست ولی نيستی و همه چی سر جاشه باز من همون ام باز به موقع صبح ميشه بهم     نميزنی شب بخير نازم! شب بخير ستاره کوچولوی من! شب بخير عزيز دلم!!! حتی نميگی آهای شب بخير ! ديگه نمیپرسی بدون شب بخير خوابيدی؟ ولی من بازم خوابم ميبره فقط گاهی ميپرسم
از خودم اونی که ميگفت هميشه به يادمه اونی که حتی الان که پيداش نميشه حالم هم نميپرسه!!!چرا گلايه ميکنه که بی وفا شدی ديگه حال منم نمی پرسی !اون که ميدونه دوستش دارم چرا عذابم ميده چطوری بدون شب بخير من ميخوابه همونی که نصفه شب بهم     ميزد فقط خواستم بدونی به يادت بودم .اصلا دوستم نداره؟ خوب چرا واسه هميشه نميره چرا تا ميام فراموشش کنم باز دوباره پيداش ميشه؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 23:55 توسط حامد فيروزه |

چهار شمع بودند که به آرامي ميسوختند .
سکوت طوري بر فضاي اتاق خيمه زده بود که به وضوح ميشد صداي درد دلشان را با يکديگر شنيد .
شمع اول گفت : من «آرامش» هستم ...! هيچ کس نميتواند از نور من محافظت کند ، بهر حال فکر کنم بايد بروم ، چون هيچ دليلي براي ماندن و بيش از اين سوختن نميبينم ...
رفته رفته شعله اش کم نور و کم نور تر شد تا اينکه بطور کامل از بين رفت خاموش شد  .
شمع دوم گفت : من «ايمان» هستم .. گمان نکنم تا مدت زيادي بمانم ، وقت رفتنم فرا رسيده و هيچ دليلي براي بيشتر از اين بودنم باقي نمانده من ديگر براي هيچ کس ارزشي ندارم .
تا صحبتهايش تمام شد ، نسيمي به آرامي وزيد و شمع دوم را خاموش کرد .
شمع سوم با غم زيادي شروع به صحبت کرد : من «عشق» هستم .. ديگر قدرتي براي ماندن ندارم ، ديگر کسي به من اهميت نميدهد و مردم قدر مرا نميدانند و فراموش کردند که عشق از همه کس به آنها نزديک تر است .
بيشتر منتظر نماند و دوام نياورد ، نورش کاملا از بين رفت و مانند شمعهاي قبلي خاموش گشت .
ناگهان کودکي وارد اتاق شد و سه شمع اول را خاموش شده ديد
با گريه و اندوه زيادي گفت : اي شمع ها ! اي شمع ها‌! چرا شعله تان خاموش شد و نورتان از بين رفت؟ بايد تا ابد روشن بمانيد و همه جا را نوراني کنيد .. شما را بخدا روشن شويد .. نرويد ..
کودک همچنان به اشک ريختن و گفتگو با شمع هاي خاموش ادامه ميداد و التماس ميکرد
در آن هنگام بود که شمع چهارم شروع به حرف زدن کرد و گفت نترس کوچولوي من ، تا وقتي که من هستم و وجود دارم ميتوانم آن سه شمع را روشن کنم و تا هميشه پر نور نگهشان دارم .. زيرا من "اميد" هستم .
کودک داستان ما با اشتياق و شتاب فراواني شمع چهارم را به دست گرفت و با شعله اش سه شمع خاموش شده را دوباره روشن کرد
آره .. «اميد» رو هيچ وقت نبايد از زندگيمون برونيم
هر کدوم از ما با کمک «اميد» ميتونيم از «عشق» و«ايمان» و «آرامش»مون واسه هميشه در دل و زندگيمون نگهداري کنيم.

به امید روزی که همیشه امید در زندگی همه ما وجود داشته باشه...

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 17:43 توسط حامد فيروزه |

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 9:21 توسط حامد فيروزه |

زندگي رسم خويشاوندي است . زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ؛ زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود . زندگي تجربه شب بر در تاريكي است ؛

زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد .

لمس تنهائي ماه ، فكر بوئيدن گل ، در كره اي ديگر .

زندگي مجذور آيينه است . زندگي گل به توان ابديت . زندگي هندسه ساده و يكسان نفسهاست

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 8:59 توسط حامد فيروزه |