ميخواهم از يک موجود زيبا،بي غرور،محبوب صحبت کنم.
آيا مريم را ميشناسيد؟
او زيبايست ولي بدون تكبر....
ساده با رنگي سفيد به معني صداقت....
با دستهايي به رنگ سبز پر از مهر و محبت....
تنها در يك رنگ او را ديده ايد و من او را ميپرستم، زيرا خداي دو عالم او را هديه اي از بهشت برين خود ميداند براي ما....
همه ي گلها چندين رنگ دارند ولي بدون بو....
خار دارند يا حتي برگهاي آنها دست شما را مي آزارد ولي اگر در ميان تمام اين زيباييهاي ظاهري تنها يك مريم باشد با تنها يك مشخصه خود را به شما ميشناساند ....
بلي با بهترين بوي ممكن در دنياي شما، كه اين يعني؛ بي خيال زيبايي ظاهري ، معرفت و اخلاق را عشق است.
خوشا به حال آناني كه در دنيا مريم و نرگس دارند كه بي غرور ما را از بوي عطر بهشتي خودشان مست ميدارند .
گمـان كردي كه من ليلي پرستم
ولي من ربّ ليـــــلي مي پرستم
دوست داشتم برام دنيا باشي نشدي نتونستي
دوست داشتم عشقم باشي نميدونستي عشق يعني چي
خواستم عاشقم باشي نتونستي يادم نگرفتي
خواستم اول عاشقم بشي بعد بهت عادت کنم نتونستم نتونستي
ميخواستم تو درياي زندگي قايقم باشي
ميخواستم با قايق تو دنيا رو بگردم قايقت شکسته بود!!!!!!!!!
اومدم اين بار که دلتنگ برگشتي باورت کنم نتونستم
يک کشتی در يک سفر دريائی در يک طوفان در هم شکست و غرق شد و تنها 2 مرد توانستند نجات پيدا کنند و تا يک جزيره کوچک شنا کنند و خود را نجات دهند.هر دو نمی دانستند که چه بايد بکنند اما می دانستند کاری جز دعا کردن از عهده آنها بر نمی آيد و برای اينکه بفهمند کدام يک از آنها پيش خدا محبوب تر است و دعايش زودتر مستجاب می گردد، تصميم گرفتند جزيره را به دو قسمت تقسيم کنند و هر يک در بخشی از آن به صورت مستقل بماند و دعا کند. اولين چيزی که آنها از خدا خواستن غذا بود، صبح روز بعد مرد اول ميوه ای را که بر روی درختی بود ديد و می توانست آن را بخورد اما در قسمتی که مرد دوم قرار داشت، زمين لم يزرع بود. هفته بعد مرد اول تنها بود و از خدا خواست تا همسری به او بدهد و روز بعد کشتی ديگری شکست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يک زن بود که اتفاقاً به سمت قسمتی از جزيره شنا کرده بود که مرد اولی قرار داشت. در سمت دوم، مرد هنوز تنها بود و چيزی نداشت. به زودی مرد اولی از خداوند طلب خانه، لباس و غذای بيشتری کرد، روز بعد مثل اينکه جادوئی شده باشه و همه آن چيزهائی که می خواست را به صورت يکجا پيدا کرد. اگر چه هنوزمرد دوم به هيچ چيزی نرسيده بود. سرانجام مرد اول از خداوند طلب يک کشتی نمود تا به اتفاق همسرش آن جزيره را ترک کنند و روز بعد مرد در سمتی از جزيره که مال او بود کشتی را ديد که لنگر انداخته است به همين خاطر مرد به اتفاق همسرش سوار کشتی شدند و قصد داشتند که مرد دوم جزيره را ترک کنند. او فکر می کرد مردم دوم شايسته دريافت نعمتهای الهی نيست چون هيچ کدام از دعاهايش از طرف خداوند پاسخ داده نشده بود هنگامی که مرد اول به اتفاق همسرش آماده ترک جزيره بودند ناگهان صدائی غرش وار از آسمان شنيد" چرا همراه خود را در جزيره تنها می گزاری و ترکش می کنی ؟ " مرد اول پاسخ داد" نعمتها برای خودم است ، چون من تنها کسی بودم که برای آنها دعا کردم اما دعاهای او مستجاب نشد و پس سزاوار هيچ کدام نيست " صدا مرد را سرزنش کرد " تو اشتباه می کنی ، او تنها کسی بودکه من دعاهايش را مستجاب کردم وگرنه تو هيچ کدام از نعمتهای مرا دريافت نمی کردی " مرد گفت" به من بگو او چه دعائی کرد که من بايد بدهکارش باشم " صدا گفت " او برای اجابت دعاهای تو دعا می کرد"
در آسمان
دو چيز افسونم ميکند
آبي بي کران
و خدا
آن را مي بينم
و مي دانم که نيست
او را نمي بينم
و مي دانم که هست ...
يکي بود يکي نبود
اين دل خسته من تک و تنها نشسته بود
يکي اومد سر راش
گفت بيا همسفر بشيم
بيا تو راه زندگي يار و همنفس بشيم
بيا مهربون باشيم مثل دو تا قمري توي يه قفس بشيم
گفت بده من اين دلت رو
ميذارمش روي چشام
بيا بگير دل منم
فقط بپا که نشکنيش
اومد و شد همسفرم هم قصه شبهاي من
لبخند رو لبهاي من شوق همه روزاي من
صداش برام ترانه بود
چشاش برام يه دنيا بود
نگاه پرغرور اون آخر عشق تو قصه بود
دستاي پرتوان اون تکيه گاه يه دل خسته بود
لبخند رو لباي اون قشنگترين منظره بود
چشاش آبي نبود ولي عمق چشاش يه دريا بود
مي گفت بهم دوستم داره مي گفت که مي ميره برام
تموم دنيا يه طرف من يه طرف بودم براش
حرفاش همه افسانه بود
عشقش واسم يه رويا بود
اگه مي شد تا يه روزي سر روي شونش بذارم
هق هق چشمهاي ترم نثار حرفاش بکنم
تنهام گذاشت رفت پيش دلدار ديگه
بسه دلم عاشق نباش رفت اون پيشه يار ديگه
شايد يه روزي که مياد بشه دوباره عاشقم
آره اينها همه باز ممکنه اما توي يه دنياي ديگه
شبي بنده اي در خواب ديد كه با خداي خود در ساحل دريا راه ميرود.
در افق صحنه هايي از گذشته و زندگي خود را مي ديد كه همچون صاعقه
اي از برابر چشمانش عبور مي كردند.
در هر صحنه دو رد پا روي شن ها مي ديد.
يكی رد پاي خود او و ديگري رد پاي خدايش.
وقتي از صفحهء آخر آسمان مي گذشت به عقب باز گشت. به رد پاهاي روی شن ها نگاه کرد
شگفتا كه در بسياري از مواقع آن هم در سخت ترين و غم انگيز ترين لحظه
هاي زندگيش تنها يك رد پا وجود داشت.
از اين موضوع عميقآ متاثر شد و از خداي خود پرسيد:
خداوندا تو گفته بودي تا هر زمان كه پيرو تو باشم مرا در راه زندگي تنها
نمي گذاري و همواره همراهم خواهي بود.
اما امروز ديدم كه در سخت ترين زمان هاي زندگيم تنها يك جفت رد پا
وجود داشته است.
نميدانم چطور در چنين لحظه هايي كه بيشترين احتياج را به تو داشتم
مرا تنها ميگذاشتي..؟خداوند به لطف و مهرباني پاسخ داد:
فرزندم من تو را دوست دارم و تو را هرگز تنها نميگذارم.
آن زمان ها و در لحظه هاي رنج و سختي كه تنها يك جفت رد پا ديدي،
آن رد پاي من بود كه تو را در آغوش گرفته بودم و در
مسير زندگي به جلو ميبردم

هرگز به دستش ساعت نمي بست
روزي از او پرسيدم :
پس چگونه است
که هميشه سرساعت به وعده مي آيي؟
گفت :
ساعت را از خورشيد مي پرسم
پرسيدم:
روزهاي باراني چطور؟
گفت :
روزهاي باراني
همه ساعت ها ساعت عشق است!
راست مي گفت
يادم آمد که روزهاي باراني او هميشه خيس بود