گفتي:بيا.
گفتم:مي خواهم، اماچه كنم دست و پا در زنجير است.
گفتي:بشكن.
گفتم: شكستم، ميله هاي زندان را چه كنم؟
گفتي:خم كن.
گفتم:نمي توانم.
گفتي:به من فكركن، و به لحظه ي ديدار.
گفتم:خم كردم. راه پر از خار است.
خواستي چيزي بگويي . نگذاشتم ، گذشتم . پاهاي خوني و نيمه جان.
گفتي: بيا ساقي.
گفتم:شوق ديدار مانع است.
وآمدم و آمدم تا درختان كوي عشق را ديدم.
گفتم: وحال عشق ثابت شد.
زير درختي به يادت نشستم.آمدي و ديدار تازه شد. پس از چند سال عشق، و چندين سال نديدن. اما خودت نبودي. خيالت بود.
ازخواب پريدم
گاه آنچه می خواهیم بدست نمی آوریم
گاه پیشامدها را در نمی یابیم.
گاه زندگی ما را به سویی می فرستد که در اختیار ما نیست.
در همین لحظات است که بسیاری از ما
به کسی نیازمندیم که به آرامی همدردمان باشد.
حامی ما باشد.
می خواهم بدانی ...
با تمام وجود با تو هستم
و به یاد آر که گرچه امروز زندگی سخت می نماید
اما فردا روزی دیگر است.
سوزان پولیس شوتز
به اندازه روح باران پاييز
به اندازه پرواز نسيم بهار
به اندازه تنها اميد چکاوک
به اندازه ترانه هرصبح قناري
به اندازه انتهاي هستي دريا
به اندازه نا گفته هاي قصه عشق
به اندازه ستايش شکوفه هاي گيلاس ...
دوستت دارم اي دوست ...
به اندازه هر موج نيلي اقيانوس
به اندازه عمق دلتنگي شقايق
به اندازه بي نهايت ناشناخته
به اندازه رقص هر دانه برف
به اندازه ابديتهاي جاودانه
به اندازه نگاه اشک ماه
... دوستت دارم اي دوست...
زندگي حركت است و صعود .
زندگي تسليم است و ايثار .
كارهايي درست و در زماني مناسب،
شهامت آغاز ،آگاهي و ايمان به قداست ثانيهها،
تنها چيزي است كه به آن نيازمندي،
آن گاه نو خواهي شد،
كه كهنه را سراسر رها كني،
نبايد در هماني كه بودهاي ، بماني ،
هميشه راه ديگري به سوي آگاهي پيش روي توست.
بروي ،ببال و دگرگون شو.
نيرويي كه بدان نيازمندي از ژرفا به سطح ميجوشد،
به خود آگاهي ميپيوندد و ديگر گونهات ميكند.
تازگي را بجوي.
به توانايي هايت تكيه كن.
بي پروايي خود را نشان بده.
دگر ساني را بپذير.
حق خود را باور بدار،
تا از آن تو گردد.
ديانا وستليك
گرچه زندگي با درد و غم همراه است،
اما مسير از شادمانيهاي بسيار نيز خالي نيست.
اگر دنياي خود را فرو ريخته يافتي،
تكههاي سالم را برگير و براه ادامه بده،
چون در پايان آرزوهايت را برآورده خواهي يافت.
به ياد داشته باش،
كه در پايان،همين فراز و فرودهاست كه يكديگر را توازن ميبخشد.
بگذار اشكهايت جاري شوند،
بگذار گل لبخند بر لبانت بشكفد.
اما تسليم، هرگز ! هرگز !
به ياد آر . . .
كه در تو نيرويي است كه نويد واقعيت يافتن روياهايت را ميدهد.
حتي آن زمان كه بسيار دور مينمايند.
رویایی باشد be a dream
در دست. . we can touch
بگذار هر روز Let every day
عشقی باشد be a love
درد دل. . we can feel
بگذار هر روز Let every day
دلیل باشد be a reason
برای زندگی. . to live
و هر آنچه که در پیش رو داریم
در قیاس با آنچه که در درون ما نهفته است
حقیر و ناچیز است.
what lies behind us
and what lies before us
are tiny matters
compared to what lies within us
رالف والدو امرسون
اگر عاشقانه مردن را بلد نيستيم لااقل عاشقانه زندگي کنيم ....سوختن حرف کمي نيست آنانکه ساختند سوختند!!
خواب آب مي ديدم ... دريا نبودم ... ولي با آن آب زلال اميد به دريا شدن داشتم ..
بستر خشکم را قطره قطره پر از زندگي کرد .. سعي کردم هيچ قطره اي از او را به هدر ندهم ...
با تمام وجود خواستمش ...
غافل از اينکه روزي مسير آبش را عوض مي کند ...
بدون اينکه تمايل داشته باشد شاخه اي از شاهراه زندگي را به من ببخشد ...
بدون اينکه فکر کند شايد بار آخري باشد که اين راه زنده شده و شايد خشک گردد ...
شايد براي تجربه ي دوباره پر شدن فرصتي نداشته باشد ...
شايد اين بار به جاي آب . خاک مهمان دستهايم شود و شايد سيلابي بزرگ نابودم کند ....
و شايد حتي ارزش نابودي هم نداشته باشم و حتي خاک هم از من بهراسد .
شايد آن سنگ ها که بر تنم کوبيد ...
سنگ هايي که خودش برايم صيقل داد تا لطفي کند ..
براي اين بود که مرا از خود برنجاند تا از رفتنش و از جدايي اش غم نخورم ...
ولي سنگ هايش را در آغوش گرفتم و هر نگاهي به تک تک سنگ ها مرا به ياد روزهاي طلايي اميدواري مي اندازد ....
هنوزهم اميدوارم ...
او مي رود تا با ديگري برود
و من در بستر خود . به دنبال قطرات لطيف گمشده ي زندگي خويشم .....
چه کسي من را محکوم به خشکي کرد ؟
قهقه سكوت شب مرا به خواب ميبرد قلب فسرده مرا به التهاب ميبرد
سرود ساكت دلم كنار گوش خفتگان مرا در اين كوير غم به يك سراب ميبرد
گذشتِ تندِ لحظه ها گذشتن از گذشته ها مرا كنار سوزني چو يك حباب ميبرد
درونم از طرب تهي برونم از تعصب گران مرا غم خزان بدان به صد عذاب ميبرد
هواي سرد بي كسي شكسته شيشه دلم به دست خود مرا كنون به منجلاب ميبرد
به پيش چشم خسته ام كنار دست بسته ام ببين سپاه غصه را زمن شباب ميبرد
سپاه غصه در شبم فغان ضجه بر لبم ببين شباب عمر من چه بي حساب ميبرد
مرا چه ميشود خدا به سر چه ميرسد مرا مرا غريو ِ بي صدا به اضطراب ميبرد
سرود تلخ فاصله ميان بانگ و هلهله تمام ِهستيِ دل ِمن ِخراب ميبرد
به باده شراب ِمو مرا چه حاجتي بود؟ كه هوش وعقل جان من نه اين شراب ميبرد
مرا ز آتش خزان نمانده در جهان امان نگر كه جان و هستي ام چه با شتاب ميبرد
انتظار تو را ميکشم ... بار دگر من او را ديدم ، در جايي که هميشه بودم چون او را دوباره بديدم گريستم او نفهميد چرا ، اما من همچنان گريستم ، گريستم تا او بيشتر مرا درک کند . نمي دانم ؟ آيا او مرا فهميد ؟ آيا او اشکهاي مرا ديد ؟ او براي من خواهري ميکرد ، اما حواسش پيش من نبود ولي نگاهش با من بود ، با رفتار من ، با حرکات من ... در برابر نگاه ديگران مرا سنگر قرار مي داد اما من در برابر سنگيني بار نگاهش سنگري نداشتم پناهي نداشتم ... اما نمي دانم دگر او کي باز خواهد گشت از جلوي چشمان من ناپديد گشت ... طوري که من دگر حرارتش را احساس نکردم اما ...
لمس عشق تو قلبم را از باور بودن لبريز خواهد كرد. مسافرم! دستانت را به بادبسپار! من سالهاست كه دستانم رابه بادسپرده ام! و سوت سركش باد!، اين تنها ترانه ي آشناي مسافراست. مسافرم! دوردست ترين مقصد،نزديك است! تمامت
چقدر دلم تنگه...خدايا ! چقدر دلم واسه تنهاييم ميسوزه...آره تموم شد .به همين راحتي...انگار نه انگار يه روزي من بودم و تو بودي با يه دنيا حرفاي تو خالي... دلم خيلي تنگه...اصلا مگه مهمه من خوب باشم يا نه؟؟؟من اهميتم رو تا آلان خوب فهميدم...اون روزايي که تو توي اين شهر لعنتي بودي. و من هر روز به اين اميد آن ميشدم تا ازت يه خط آف داشته باشم و برايت روزي دو بار آف ميذاشتم که نگرانتم و تو از گذاشتن يه خط آف منو محروم ميکردي ...فهميدم چقدر برات مهم هستم... اون روزايي که تنها بودي کي دنياي سوت و کورتو پر از ترانه ميکرد؟ اون لحظه اي که غرق ناملايمات اين دنيا دلت تنگ بود کي تو رو به زندگي اميدوار ميکرد؟ اون وقتي که تو حسرت يه تلفن چند ثانيه اي چند روز ميگذشت و تو ازم خبري نميگرفتي بگو کي باز پيشقدم ميشد ؟؟؟ دارن اذون ميگن و بازم برات دعا ميکنم...من زيادي خوب بودم...من زيادي مهربون بودم...من مثل تو نبودم...دوست داشتن تو ديگه برام هيچ اهميتي نداره...انگاري سالهاست نديدمت و خوشحالم ديگه هم نميبينمت...برو....مهم نيست...بازم يه داستان ديگه تموم شد... ميدونم يه روزي اينها رو ميخوني ولي اينو هم ميدونم اون روز زيادي ديره...از فردا صبح تو ديگه تو لحظه هام نيستي و من ديگه شبها کابوس رفتنتو نميبينم...ديگه هيچوقت منو نميبيني اين رو ديگه ايمان دارم...ديگه راحت ميتونم نفس بکشم...ميدونم روزاي سختي رو پيش رو دارم ولي ميدونم ديگه هيچوقت اينجوري دلبسته نميشم...با تو بودن قدرت عاشقي رو ازم گرفت...با تو بودن بال پروازمو شکست و تو هميشه با يه بهونه: من برات خوب نيستم و تو خوبي!!!!!!!!!!!!!!!نه زيادي خوبي!!!!!!!!!!