تبليغاتX
درياچه سرخ

قطره  قطره

                اشکهايم

                          در

بلندترين شب سال

                       پيشکش

                                   ناصرياي عزيز...

 

دل من يه روز به دريا زدورفت

                                       پشت پا به رسم دنيا زدورفت

پاشنه ي کفش فرارو ورکشيد

                                       آستينه همت وبالا زدو رفت

يه دفعه بچه شدوتنگ غروب

                                      سنگ توي شيشه ي فردا زدورفت

حيووني تازگي آدم شده بود

                                     به سرش هواي حوا زدورفت

دفتر گذشته هارو پاره کرد

                                   نامه ي فرداهارو تا زدورفت

حيووني تازگي آدم شده بود

                                     به سرش هواي حوا زدورفت

دل من يه روز به دريا زدورفت

                                       پشت پا به رسم دنيا زدورفت

زنده ها خيلي براش کهنه بودن

                                      خودشو تومرده ها جا زدورفت

هواي تازه دلش مي خواست ولي

                                      آخرش توي غبارها زدورفت

دنباله کليدخوشبختي مي گشت

                                     خودشم قفلي روقفلها زدورفت

يه دفعه بچه شدوتنگ غروب

                                      سنگ توي شيشه ي فردا زدورفت

                  

                     به سرش هواي حوا زدورفت...

 

چه غريبانه رفتي...چقدر زود از زمين وزميني ها جدا شدي...اوج گرفتي...پريدي ...

تازه با تو انس گرفته بودم...چقدر زود رفتي...ترانه ي اولت هنوز درگوشم مانده ومي ماند.

آن روز که آمدي وغريبانه خواندي: يا فاطمه(س)...بنت نبي...

با اينکه درکنارم نيستي ولي هميشه در يادوقلبم جاي ابدي خواهي داشت...دوستت دارم...ناصريا...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 13:43 توسط حامد فيروزه |

به آن زيبايي مي انديشم،

 

كه زمان را فراسو برد.

 

به دنيايي كه هيچ چيز ديگري نمي شناسد،

 

جايي كه همه چيز پاك است و ناب و نيكو،

 

و انسانها آرزومند آن كه يار يكديگر باشند.

 

جايي كه كشف، خود راه و رسم زندگي است،

 

و هراسي از شكست در دلها نيست.

 

جايي كه خدا در وجود يكايك ما حضور دارد،

 

و براي همه حقيقت او آشكار است.

 

به زماني مي‌انديشم رها از رنج،

 

و جايي كه نوميدي به آن راه ندارد.

 

جايي كه عشق معنايي پيوسته يافته است،

 

تا انسانها را تا ابد به هم پيوند دهد.

 

به آن مي‌انديشم كه تمام اين آرزوها روزي حقيقت يابند،

 

و نيايشم اين است كه در همه‌ي اينها با تو سهيم شوم.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 22:3 توسط حامد فيروزه |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 15:52 توسط حامد فيروزه |

مي خواهم . . .

توان آن داشته باشم كه ادامه دهم ،

از نو آغاز كنم،‌اگر زمانه بر مرادم نگشت .

زيبايي را ببينم، هنگامي كه ديگران ناتوان از ديدن آنند.

مي خواهم . . .

اميد رؤيايي نو داشته باشم و شكيبا،

تا رؤيايم همچنان ادامه يابد.

فرصتي بيابم تا به آن دست يابم،

و خردمند آنگونه كه به آينده چشم داشته باشم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 1:8 توسط حامد فيروزه |

چند سال پيش در يک روز سرد تابستانی در جنوب فلوريدا؛پسر کوچکی با عجله لباسهايش را در آورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت.مادرش از پنجره نگاهش ميکرد و از شادی کودکش لذت ميبرد. مادر ناگهان تمساحی را ديد که به سوی فرزندش شنا ميکند؛مادر وحشت زده به طرف درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد.پسر سرش را برگرداند ولی ديگر دير شده بود!!!تمساح با يک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زير آب بکشد.مادر از راه رسيد و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.

تمساح با قدرت ميکشيد ولی عشق مادر به کودکش انقدر زياد بود که نميگذاشت بچه اش را رها کند.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود؛صدای فريادهای مادر را شنيد؛ به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت.

پسر را سريع به بيمارستان رساندن.دو ماه گذشت تا پسر بهبودی نسبی يابد.پاهايش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهايش جای زخم مادرش مانده بود. خبرنگاری با کودک مصاحبه ميکرد و از او خواست جای زخمهايش را به او نشان بدهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد؛سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت : اين زخمها رادوست دارم.اينها خراشهای عشق مادرم هستند

 

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 1:24 توسط حامد فيروزه |

بگذار که در حسرت ديدار بميرم

 در حسرت ديدار تو بگذار بميرم

 دشوار بود مردن و روي تو نديدن

 بگذار به دلخواه تو دشوار بميرم

بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ

در وحشت و اندوه شب تار بميرم

 بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب

در بستر اشک افتم و ناچار بميرم

بگذار چو خورشيد گدازنده مس‌فام

 در دامن شب با تن تب دار بميرم

 بگذار شوم سايه ايوان بلندت

سويت خزم و گوشه ديوار بميرم

ميميرم از اين درد که جان دگرم نيست

تا از غم عشق تو دگر بار بميرم

تا بوده ام اي دوست وفا دار تو بودم

 بگذار بدان گونه وفا دار بميرم

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 21:58 توسط حامد فيروزه |

تقديم به تو اي دوست،‌اميدوارم كه هر كجا كه هستي موفق و سربلند باشي

 

 

ايستاده ام با قامتي غروبين در انتظار رسيدن رفتن تو

 

مانده ام حيران در چگونه گذراندن فصل غربت تو

 

مي روي و من به ظاهر مانده ام  اما

 

اما دلم با تو راهي شد

 

تا كه شايد كمي از غربت لحظه هايم كم كند

 

و يا از  لحظه هاي غربتم  بكاهد

 

مي آيي مي دانم در چشمانت در نگاهت مي خوانم با آهنگي پر اميد

 

كاش مي شد

 

دستهايم را پر از معناي نگاهت مي كردم و

 

بر گردنت مي آويختم تا

 

اي احساس براي هميشه بر تو بماند

 

 

+ نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 22:52 توسط حامد فيروزه |

زندگي سرشار از شور است،

پاره اي از آن باش.

زندگي آميخته به تلاش است،

با آن آغاز كن.

زندگي با اندوه همراه است،

درد از آن بزداي.

زندگي با شادي همراه است،

احساسش كن، دريابش و تقسيمش كن.

زندگي بسته به آرمانهايي است ،

بكوش تا به والاترينشان برسي.

زندگي مقصدي را مي جويد،

كاشف آن باش.

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 23:22 توسط حامد فيروزه |

وقتي دلم شکست: دشمن جان شدي چرا؟

دوست نبودي به دلم دشمن جان شدي چرا؟

 بهار دلكش نبودي همچو خزان شدي چرا؟

نوگل باغم نشدي شمع و چراغم نشدي

 تكيه به ساقم نشدي ريشه كنان شدي چرا؟

 باده فروشم نشدي جوش و خروشم نشدي

دوش به دوشم نشدي بار گران شدي چرا؟

 خنده رويم نشدي جام و سبويم نشدي

 مونس كويم نشدي شكوه كُنان شدي چرا؟

 بانگ محبت نشدي مهر و عطوفت نشدي

 نور صداقت نشدي زخم زبان شدي چرا؟

زخم به جان من بسي بود زهر هم نفسي

اي كه به دادم نرسي! زخم زنان شدي چرا؟

صفاي جانم نشدي مه به ميانم نشدي

 شهره آفاق شدم درد نهان شدي چرا؟

 اين دل غم ديده تو را يار ترين بود ولي

 يار به جانم نشدي آه و فغان شدي چرا؟

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 23:2 توسط حامد فيروزه |