به همين سادگي رفتي،بي خداحافظ عزيزم
سهم تو شد، روز تازه؛ سهم من، اشک که بريزم
به همين سادگي کم شد، عمر گل بوته تو دستم
گله از تو نيست مي دونم، خودم اينو از تو خواستم
به جون ستاره هام، تو عزيز تر از چشامي
هر جا هستي، خوب و خوش باش؛ تا ابد بغض صدامي
تو رو محض لحظه هامون، نشه باورت يه وقتي
که دوسِت ندارم؛ اينو به خدا، گفتم به سختي
من اگه دوسِت نداشتم پاي غم هات نمي موندم
واست اين همه ترانه از ته دل نمي خوندم
اگه گفتم برو خوبم، واسه اين بود که مي ديدم
داري آب مي شي، مي ميري؛ اينو از همه شنيدم
دارم از دوريت مي ميرم، تا کنار من نسوزي
از دلم نِمي ري عمرم؛ نفسامي، که هنوزي
تو رو محض خيره هامون، که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتي، روحم از تنم جدا شد
تو که تنها نمي موني، منِ تنها رو دعا کن
خاطراتم رو نگه دار، اما دستامو رها کن
دستِ تو اولِ عشقه، بسپرش به آخرين مرد
مردي که پشت يه ديوار واسه چشمات گريه مي کرد
شعر: رضا صادقی
... کاري را آغاز کرده ام
که سالها انجامش را به فراموشي سپرده بودم.
کاري که حاصلش،
کشف آن است که ؛
من کيستم؟
و در طلب چيستم؟
مي خواهم انتخاب کنم.
و آنگاه که تصميم خود را نه بر پايه وظيفه
که بر مبناي اختيار بگيرم،
به يقين،
براي خود،
براي مردمي که دوستم دارند و
براي مردمي که به آنها عشق مي ورزم،
تصميمي پر ثمرتر خواهد بود.
مي ميرم برات ، مي ميرم برات
نمي دونستي مي ميرم بي تو، بدون چشات
رفتي از برم، نمي دونستي که دلم بسته به ساز صدات
آرزومه که مي دونستي که من مي ميرم برات، مي ميرم برات
می ميرم
عاشقم هنوز، نمي خواستي که بموني و بسوزي به ساز دلم
گفتي من ميرم، تو مي خواستي بري تا فرداها گل خوشگلم
برو راهي نيست تا فرداها ، از آب و گلم، از آب و گلم ، گل خوشگلم
سفرت بخير، اگه مي ري از اينجا تک و تنها تا يه شهر دور
برو که رفتن بدون ما ميرسه به يه دنيا نور
مي ميرم برات
سفرت بخير، برو گر شکستي ز من مي توني دوباره بساز
دوباره بساز، از دلي شکسته، نا اميد و خسته، تو باز غرور
مي ميرم
نمي خوام بياي، نمي خوام ميون تاريکي من تو حروم بشي
نمي خوام ازت ، نمي خوام مثل يه شمع بسوزي برام تا تموم بشي
برو تا بزرگي، مي خوام که فقط آرزوم بشي، آرزوم بشي
مي ميرم برات ، مي ميرم برات
نمي دونستي مي ميرم بي تو، بدون چشات
رفتي از برم، نمي دونستي که دلم بسته به ساز صدات
آرزومه که مي دونستي که من مي ميرم برات، مي ميرم برات
من همسن و سال پسر تو هستم ،
تو همسن و سال پدر من هستي.
پسر تو درس مي خواند و کار نمي کند،
من کار مي کنم و درس نمي خوانم.
پدر من نه کار دارد ، نه خانه،
تو هم کاري داري هم خانه ، هم کارخانه ؛
من در کارخانه ي تو کار مي کنم.
و در اينجا همه چيز عادلانه تقسيم شده است:
سود آن براي تو ، دود آن براي من.
من کار مي کنم ، تو احتکار مي کني.
من بار مي کنم ،تو انبار مي کني.
من رنج مي برم،تو گنج ميبري.
من در کارخانه ي تو کار ميکنم.
و در اينجا هيچ فرقي بين من و تو نيست:
وقتي که من کار مي کنم، تو خسته مي شوي،
وقتي که من خسته مي شوم ، تو براي استراحت به شمال مي روي،
وقتي که من بيمار مي شوم ،تو براي معالجه به خارج مي روي.
من در کارخانه ي تو کار مي کنم.
و در اينجا همه کارها به نوبت است:
يک روز من کار مي کنم، تو کار نمي کني،
روز ديگر تو کار نمي کني ، من کار مي کنم.
من در کارخانه ي تو کار مي کنم
کارخانه ي تو بزرگ است.
اما کارخانه ي تو هر قدر هم بزرگ باشد،
از کارخانه ي خدا که بزرگتر نيست.
کارخانه ي خدا از کارخانه ي تو و از همه ي کارخانه ها بزرگتر است.
و در کارخانه ي خدا همه ي کارها به نوبت است،
در کارخانه ي خدا همه چيز عادلانه تقسيم مي شود.
در کارخانه ي خدا ، همه کار مي کنند.
در کارخانه ي خدا ، حتي خدا هم کار مي کند.
خوشبختي را در دامان طبيعت،
در زيبايي کوهستان،
و در آرامش دريا بجوي.
خوشبختي را در دوستي،
در شادي کار مشترک،
و در ايثار و درک ديگران بجوي.
خوشبختي را در خانواده،
در استواري اين باور که غمخواري داري،
و در نيروي عشق و راستي بجوي.
خوشبختي را در خود،
در تن و روانت،
و در ارزشها و يافته هايت بجوي.
خوشبختي را،
در هر کاري که پي مي گيري،
بجوي.
هر كس همان كه خواهد، يابد.
پس در انتخاب هدفهايت،دقيق باش.
آنچه را كه دوست داري،
و از آنچه كه بيزاري،
آگاه باش.
نسبت به آنچه توانايي،
و در آنچه كه ناتوان از آني،
داوري كن.
در زندگي شيوهاي در پيش گير كه خير تو در آن باشد.
و چنان بكوش كه با آن كامكار گردي.
با تمام تن و روان آن پيوند را دنبال كن،
كه والاتر از هر چيز است.
با مردم صادق باش و ياريشان رسان،اگر ميتواني.
اما به هيچكس وابسته نباش تا آسودگي و شادماني را بتو هديه كند.
آسودگي و شادماني را تنها خود ميتواني به خود هديه كني.
تلاش كن هر آنچه را دوست ميداري، بدست آوري.
در هر كاري شادماني بجوي.
به تمامي هستي خود عشق بورز.
از هر پاره زندگيت يك پيروزي بساز.
زندگي حركت است و صعود.
زندگي تسليم است و ايثار.
كارهايي درست و در زماني مناسب،
شهامت آغاز، آگاهي و ايمان به قداست ثانيه ها،
تنها چيزي است كه به آن نيازمندي.
آن گاه نو خواهي شد،
كه كهنه را سراسر رها كني،
نبايد در هماني كه بوده اي، بماني،
هميشه راه ديگري به سوي آگاهي پيش روي توست.
بروي، ببال و دگرگون شو.
نيرويي كه بدان نيازمندي از ژرفا به سطح مي جوشد،
به خود آگاهي مي پيوندد و ديگر گونهات مي كند.
تازگي را بجوي.
به توانايي هايت تكيه كن.
بي پروايي خود را نشان بده.
دگرساني را بپذير.
حق خود را باور بدار،
تا از آن تو گردد.
نمي دونم کار درستيه يا نه از داستان غم گفتن و گريستن . اما يک موقع هايي بايد يک دلُ لرزوند، يک چشم رو بايد گريوند ، يک اشک رو بايد غلتوند ، من اسير لحظه هايي شدم که ديگه راهي نيست جز از غم گفتن ، جز گريستن چشمهايي که شايد پاک و بي گناهن ، نمي دونم ، شايد فقط به خاطر لرزوندن دل تو ، واسه گريوندن تو ، من عاشق تر از خورشيد را به تو دارم اي آکنده از عطر شبهاي بي خدايي ، آن دم که من و غريبي هاي دلم تو اين غربت مرديم واسه آبيه چشمات ، آن دم که تو باز آمدي در سينة آرزوهاي آيينه ، من مرده ام در دل با غم تو در سينه ، آن دم قصة باران چشمهاي خورشيد را از آسمان بپرس ، به خدا به خاطر دل خودم نيست که از غم مي نويسم ، از غم مي خونم . به خدا غم تنهايي تو هست که آرومم نمي زاره تو شب مرده هاي زندگيم ، مي دونم که اميدي نيست به روزنه هاي به تو رسيدن از فراسوي اين همه نااميدي ، هنوز مي درخشد نور به تو ايمان داشتن تو قلب من ، هر شب اميد اومدنت داره ضربة آهنگ دلتنگي مي زنه به قلبي که به خدا مرده واسه چشمات. . . . که غريبيم مثل اشکهاي آسمون نمي دونم چرا دلامون اسير دل زمينيها ميشه ، نمي دونم چرا وقتي مي چکيم از چشمهاي خدا ، وقتي مي رسيم به زمين ، ديگه پاک نيستيم، دل من به خدا تو غريبي . دل من از خوشي بي نصيبي. دل من نزار بشنون صداتو . دل من نزار ببينن گريه هاتو. به خدا ديگه نمياد اشکام. دارن ميميرن واسه تو چشمام خدا ، ميدوني دلم ديگه اسيره واي خدا ، مي دونم يه روز ميميره، تو نيا از موندن بگو واسه من ميدوني داغون شدم چيزي نمونده ازم ، تو بيا اما من مي خوام يه روز صبح که بيدار مي شم ، يه جاي ديگه باشم ، يه جايي که سادگي پرچم سفيدش باشه ، شايد يه جايي وسط گورستان قديمي شهر کنار . . . . نمي دونم از غصة تنهايي هاي خودم بگم يا از معصوميت چشمهاي تو ؟نمي دونم دل من مظلوم تره يا چشمهاي ناز تو. همين روزا ميرم يه گوشه آنقد تنها ميميرم واسه تو و چشمات که مثل بارون بباره اشک از چشات، هر جا مي رم چشمهات بهم نگاه مي کنن . به کي بگم چشمهاتو دوست دارم ، مي دوني بارون قشنگ و نم نمه. نقش خاطرة تو به دلم مي زنه
ضرب المثلي است قديمي كه ميگويد:
كسي كه كاري نميكند اشتباه هم نميكند.
جوهر اين گفته در واقع اين است كه،
حتي اگر بسيار كوشش كني،
باز از بروز لغزشها چارهاي نيست.
و اگر خطرهاي بسياري كني،
باز هم امكان خطا اينجا و آنجا هست.
اما از ياد مبر،
اگر پيگير باشي،
در نهايت به مقصود دست خواهي يافت،
و اگر گاهي در راه فروافتي،
از فروافتادنت بس بيشتر از ايستادنت ميآموزي،
پس بكوش و بساز و درياب آنچه كه ميتواني باشي،
و چون ميروي،
مرا نيز در خيال خود همسفر كن.
آنگاه خواهي دانست كه من همواره با تو همراهم،
و چيزي جز بهترين برايت نميخواهم.