عشقي چنين دم افزون و دروني،
بين دو انسان،
حيرت انگيزترين چيزهاست.
چنين عشقي،
با جستجو،
و يا با آرزوي سودايي،
بدست نمي آيد،
بلکه
پيشامدي است آسماني.

دو نيمه خاموش، دو نيمه خسته
دو شعر نخونده،دو بغض شكسته
دو نيمهي آبي، دو نيمهي دريا
دو نيمهي مهتاب، دو نيمهي رويا
دو نيمهي شاعر، دو نيمهي عاشق
دو نيمهي گريه، دو نيمهي هق هق
دو نيمهي خورشيد، دو نيمهي روشن
دو نيمهي تنها، يكي تو يكي من
تويي كه گذشتي، منم كه نشستم
تويي كه تكيدي، منم كه شكستم
منم كه نگفتي اسير ملالم
بهار سكوتم، خزان خيالم
منم كه نگفتي چه گونه بخوانم
چه گونه بميرم، چه گونه بمانم
چه گونه نشستي در آن شب ماتم
به سوگ هميشگي، به بغض دمادم
گذشتي و گفتي دو نيمه سيبيم
اگر چه جداييم، اگر چه غريبيم
يه تنها، يه عاشق، يه فانوس شكسته
يه مرداب تو پاييز، يه صحرا خاك خسته
نميخوام بمونم، برام دنيا سياهه
حضورم غريبه، غرورم بيپناهه

شب عشق، شب درد، شب تنهايي مرد
شب بغض، شب كوچ،شب سربي، شب سرد
شب خاموش بيروزن، شب مرگ همآوايي
شب سنگي شب سربي، شب آوار تنهايي

شبي كه لحظههاي بي تو بودن
نفس گيره، سياهه، بي عبوره
سكوتم آخرين فرياد عشقه
خيالت آخرين سنگ صبوره
هنوزم بغض باروني چشمات
ميتونه واسه دلتنگيم بباره
تو اين پاييز سنگي، دست سبزت
رو زخم بيكسيم، مرحم بذاره
يه روز سياه، يه روز سپيد، يه روز زرد
يه روز غروب غم گرفتهي سرد
يه روز براي تو كه شاعرانهست
يه روز براي من كه بيترانهست
يه روز تويي روزي كه شب نميشه
يه روز منم ابريتر از هميشه
تو چشم من، تويي كه آسموني
تو خواب من، تويي كه مهربوني
تويي كه واژه واژه دلنشيني
هنوز عزيز، هنوز عزيزتريني
هنوز به ياد تو، به ياد خونه
گل ميكنن شعراي عاشقونه
هنوز به ياد تو بهار بهاره
هنوزم صدام عطر صداي تو رو داره
فقط نذار شاعر شب بميره
نذار صدام رنگ عزا بگيره
اگه ميسوزه شب شاعرانه
فقط نذار بميره اين ترانه
از کجا شروع کنم؟
براي گفتن داستاني که نهايت بزرگي عشق را نشان مي دهد.
داستاني شيرين از عشق که عمرش از درياها نيز بيشتر است.
حقيقتي ساده درباره عشق که او به من هديه داد
از کجا شروع کنم؟
با اولين سلامش
معناي جديدي به جهان پوچ من داد
که در آن هيچ تکرار و علاقه ديگري نبود.
او به زندگي من پا گذاشت و آن را شيرين کرد
او قلب مرا پر کرد ...
او قلب مرا توسط چيزهاي مخصوص پر کرد
با آواز فرشته ها، با تصوراتي حاصل از اشتياق و علاقه زياد
او روح مرا با انبوهي از عشق پر کرد
و براي همين هر کجا که بروم تنها نخواهم ماند
با وجود همراهي او چه کسي تنها خواهد ماند؟
و هر وقت به جستجوي دستان او باشم او در کنار من است
چه مدت ممکن است از اين عشق گذشته باشد؟
آيا مي توان عشق را توسط ساعات روز اندازه گرفت؟
من هم اکنون جوابي ندارم اما همين قدر مي توانم بگويم که ...
ميدانم به او احتياج دارم تا زماني که ستاره ها مي درخشند
و او آنجاست . .
چه مدت ممکن است از اين عشق گذشته باشد؟
آيا مي توان عشق را توسط ساعات روز اندازه گرفت؟
من هم اکنون جوابي ندارم اما همين قدر مي توانم بگويم که ...
ميدانم به او احتياج دارم تا زماني که ستاره ها مي درخشند
و او آنجاست . .
آنزمان که آفتاب روز،
آرامش شب را در هم مي شکند،
در مه صبحگاهي بال بگشا،
و روزي نو را به هماوردي فراخوان،
آگاهي تازه اي از بودن!
دست جهان را در دستهايت بفشار،
و گل لبخند بر لبان بنشان،
چه با شکوه است زنده بودن.
من سکوت خويش را گم کرده ام
لاجرم در اين هياهو گم شدم.
من که خود افسانه مي پرداختم،
عاقبت افسانه ي مردم شدم!
اي سکوت اي مادر فريادها!
ساز جانم از تو پر آوازه بود.
تا در آغوش تو راهي داشتم،
چون شراب کهنه شعرم تازه بود.
در پناهت برگ و بار من شکفت،
تو مرا بردي به شهر يادها،
من نديدم خوشتر از جادوي تو،
اي سکوت اي مادر فريادها.
گم شدم در اين هياهو گم شدم،
تو کجايي تا بگيري داد من؟
گر سکوت خويش را مي داشتم،
زندگي پر بود از فرياد من.
فريدون مشيري
بهت نگفتم تا حالا اين که چقدر دوستت دارم
اما حالا بهت مي گم، بي تو دارم کم مي آرم
بهت نگفتم تا حالا که بد جوري عاشقتم
بهت نگفتم تا حالا، اما حالا بهت مي گم
داري کجا ها مي کشي باز اين دلِ در به دَرو
قشنگه مهربونه من اينجوري از پيشم نرو
بهت نگفتم تا حالا اين که چقدر دوستت دارم
اين که چقدر آرزومه پيشِ چشمات کم نيارم
دلم مي خواد باور کني از ته دل مي خوام تو رو
وقتي مي گم بمون، بمون؛ وقتي مي گم نرو ،نرو
بري هزار سال هم بشه چشم انتظارت مي مونم
باز هم براي دل تو ترانه هامو مي خونم
خودت مي دوني که تورو از دل و از جون مي خوامت
ليلي عشقه من شدي، من مثل مجنون مي خوامت
بهت نگفتم تا حالا اين که چقدر دوستت دارم
اما حالا بهت مي گم بي تو دارم کم مي آرم
بهت نگفتم تا حالا که بد جوري عاشقتم
بهت نگفتم تا حالا اما حالا بهت مي گم
دلم مي خواد باور کني از ته دل مي خوام تو رو
وقتي مي گم بمون، بمون؛ وقتي مي گم نرو ،نرو