تبسم تو مرهمي است بر دل سوختهام،
كه تكرارش التيام ميدهد زخم سينه را،
نگاهت طراوت و تكرار باراني را ميماند كه پژواك عقلاش هرگز به انتها نميرسد.
زير نگاه باراني تو ، ميروم كه تك تك روزهايم را آبي كنم،
و همه را به چشمانت پيوند زنم كه مكمل رنگ آسمانند.
بي آنكه با تو كلامي بگويم زير حجم سنگين باران نگاهت خواهم رفت
و با سكوتي سنگين تر از نيستي، خاموش خواهم ماند در خويش تا ابديت
كه هرگز تصوير ملال آورم در آئينه خاطرههايت نيفتد.
چون رعدي در سينه آسمان برقي درخشيد در افق چشمش
نگاه جذابش برق آسا تا عمق روحم نفوذ كرد و تنم را لرزاند.
قلبم به شدت ميتپيد و نفسهايم آهنگي را زمزمه ميكردند كه نغمههايش تا آنروز برايم نا مانوس بود.
سرانجام خندههاي مستانهاش دلم را ربود، و نگاه سحرآورش روياي خيالش را به واقعيت پيوند داد.
و در سپيده دمي با زمزمه دل انگيزش سكوت كوهستان خاموشم را درهم شكست.
و خشت مرا با آهنگ دلنشين آوايش هستي بخشيد
در ميان روزهاي سرد و سخت زمستان، با آتش گرم نگاههايش نطفه عشق را در بطن باورم كاشت تا غير او به هيچ نينديشم.
و عشق هديهاي است جاوداني
و من چه عاجزانه افقهاي طلايي نگاهت را با هزار تمنا جستجو ميكنم.
و قصه تنهايي را در آسمان آبي نگاهت در ميان ميگذارم.
نسيم اشكي كه در نگاهت موج ميزند،
باراني از عشق بود براي باغ روياهايم،
و دلم چه بيقرار براي نگاه عاشقت ميتپد.
در دل شبهاي تاريك وجودم به جستجوي روشنايي شمع وجودت ميگردم،
به آفتابگرداني ميمانم كه هر صبح به اميد آفتاب وجود تو سر از خواب برميدارد.
و خوب ميدانم بي تو گلبرگهاي نازك وجودم را باد سرد خزان در هم فرو ميريزد و جوانههاي ناشكفته اميدم به دور از تو ميخشكد.
اما با اين اوصاف ميدانم قلبم كوچكتر از آني است كه ظرفيت خوبيهاي تو را داشته باشد.
اما در سكوت پر از فرياد خود ميگويم و ميگويم با همين قلب كوچك به وسعت تمام خوبيها و سادگيهايت
دوستت دارم
دلي پر درد و پر غم دارم امشب
به سينه كوه ماتم دارم امشب
نميخوابد دو چشم اشكبارم
هزاران فكر درهم دارم امشب
سرم سنگين و سينه تنگ و دل تنگ
همه دردي فراهم دارم امشب
به ياد آرم شبان شادي انگيز
به يادش ديده پر غم دارم امشب
شده خونين دلم از رنج دوري
ز مهرش چشم مرحمي دارم امشب
در اين خلوت سراي تنگ و تاريك
اميد يار و همدم دارم امشب
نميبينم تو را با ديده تار
كه من اشك دمادم دارم امشب
به ياد لحظههاي خوب ديدار
دل غمگين خرم دارم امشب
در اين هنگامه نامردميها
فراق روي آدم دارم امشب
به پيماني كه با مهر تو بستم
سر اين رشته محكم دارم امشب
اگر باد خزان پژمرده گل را
به دل ديدار شبنم دارم امشب
ز دنياي محبت نيست خوشتر
من اين نكته مسلم دارم امشب
خاطری می خواستم یا خواستاری داشتم
تا کشد زیبا رخی بر چهره ام دستی ز مهر
کاش چون آینه بر صورت غباری داشتم
ای که گفتی انتظار از مرگ جانفرسا تر است
کاش جان می دادم اما انتظاری داشتم
شاخه عمرم نشد پر گل که چیند دوستی
لاجرم از بهر دشمن کاش خاری داشتم
خسته و آزرده ام از خود گریزم نیست کاش
حالت از خود گریز چشمه ساری داشتم
نغمه سر داده در کوهم به خود برگشته ام
کی به سوی غیر خود راه فراری داشتم؟
محنت و رنج خزان اینگونه جانفرسا نبود
گر نشاطی در دل از عیش بهاری داشتم
تکیه کردم بر محبت همچو نیلوفر بر آب
اعتبار از پایه ی بی اعتباری داشتم
پای بند کس نبودم پای بندم کس نبود
چون نسیم از گلشن گیتی گذاری داشتم
آه . . . ! حاصلم زین سوختن افسردن است
همچو اخگر دولت ناپایداری داشتم ...!