گويي ساليانيست كه عابري گذر نكرده است،
از خيابان بي انتهايي كه چون دلتنگيم، از بام تا شام ادامه دارد.
درختان سكوت
چون مژگاني صف كشيده، بر فراز آن سايه انداختهاند،
دلتنگيم بسان باغ متروكي ميماند، كه انگار عهديست،
بهار بدان سر نزده، و نسيمي بر سر برگهايش،
نكشيدهاست دست نوازش.
گويي از ازل در كوچههاي خلوت آن،
طنين نينداخته است صداي پاي كسي.
بيا به گرمي آفتاب، به پاكي جويبار،
قدم بگذار در خيابان تنهائيم،
و به طراوت بهار و لطافت نسيم،
سري كش به پس كوچههاي خلوت آن،
كه سالهاست هيچ نوايي، حتي ريزش چند برگ،
در هم نشكسته است سكوت مطلقش را.
بيا با من سفر كن، به اعماق روحم،
بدانجا كه فقط عشق سفر كرده.
بارها بدور از چشم دگران،
در خلوت انزوايم، به تلخي گريستهام بر مزار تو و خاطراتت.
براستي كدامين خاك ميتواند، سالها ترا در بطن خود نگاه دارد،
و حرمت و قداست عشق را اينگونه ارج نهد
جز دل بلا ديده من؟
امشب مزارت را، تا سبز بهاران، زلال جويباران،
و آبي درياها وسعت ميبخشم.
تا دوست بدارد،
صداقت را، عشق را، ترا.
چنديست كه بي تو دردي به دلم چنگ ميزند،
و تكرار اين قصه وجودم را به آتش ميكشد.
بياد گذشتهها كه ميافتم اشكم بيصدا جاري ميشود،
بياد روزهاي كودكي، روزهاي صداقت و دوست داشتن،
ياد روزهايي كه در سينههايمان قلبهاي پاك ميتپيدند،
و زندگي را شيرينتر از آنچه كه بود ميديديم.
با نيتي پاكتر از شبنم، زيبايي را در زلال سادگي ميجستيم.
ياد روزهايي كه از كسي كينهاي در دلهايمان جان نميگرفت،
و قهرها را به سادگي از ياد ميبرديم،
اينك لحظه به لحظهام را ميآزرد.
كاش ميتوانستيم به خود مجالي داده،
و لحظهاي به روزگار كنون بينديشيم،
و با همان سادگي ديرين باور كنيم،
كه چگونه بر روي تمامي خصايص خوبمان،
به آساني پا نهادهايم.
كاش ميتوانستيم بفهميم، كه در چه دنياي غريبي پا نهادهايم،
دنيايي كه خواستههاي بياهميت يغما گرانش،
صداقت ديرينهمان را به تاراج برده است.
دنيايي كه رنگ واقعيت را از روي هر جاندار و بيجاني زدوده،
و حتي قلبهايمان را كه در سينه نهانند،
زنگار بسته است.
ميخواهم براي رسيدن به او و ستاندن بوسهاي از گونهاش،
همره باد بروم تا حقير شدن،
تا سرزمين عاشق شدن و دل باختن،
تا تنهائيش كه هر لحظه از كوچههاي عطر آگينش ميگذرم،
تا دستهاي مهربانش، كه دلم را، و نا آراميها و بيقراريهايم را بدانها شپردهام.
ميخواهم شميم دلگشايش را،
كه بر تن روحي دوباره ميهد،
همره باد بپراكنم تا دورها، تا بلنديهاي دلنشين عاطفه،
تا آنجا كه لواي سبزي از عشق، هميشه رقصان است.
ميخواهم همره باد بروم تا آسمانها،
تا آشيانه گرم خورشيد، تا كهكشانها،
تا آنجايي كه سر پنجهام بياشوبد ابرها را،
و بگشايد آواز باران را تا زمين.

دلگيرم از عشق، از زندگي، از خودم، از همه كس.
درياي متلاطمم آرامشي ميطلبد، و تنهايي مطلقم دادرسي.
جدا شدهام از خويشتن، از بودن، از شدن،
از دنيا نيز فاصله گرفتهام.
تنها ماندهام با ياد او، يادي كه هر دم با دستان عطوفتش،
زاغچههاي نشسته بر بام تنهائيم را ميپراند،
يادي كه چون لبخند در ميان لحظههاي اندوهم ميشكند،
و آرزو را چون نهالي در دلم ميكارد.
يادي كه صميمانه روحم را صيقل ميدهد،
و خالصانه قلبم را جلا ميبخشد.
هر آن كه رخسار مصفايش در خاطرم مجسم ميشود،
پيش خود آرزو ميكنم كه اي كاش،
شاخه گلي ارغواني رنگ بر موهايش ميزدم،
و بوسيدن دستهاي رنج ديدهاش را از من دريغ نميداشت.
يادي كه چون كهنه شراب نگاهي سكر آور،
آرامش اغلب شبهاي طاقت سوزم را فراهم می کند
و چون مرهم نفسي نسيم گون، زخمهاي تنهاييم را التيام ميبخشد.
يادي كه همه شب چون خيال تو، آتشگون تمام ذهنم را دامن ميزند،
آنگونه كه حرمش زبانه ميكشد موجگون،
تا ويراني هر آنچه را كه در ساحل دل بنا نهادهام.
يادي كه آتش ميزند وجود را،
و شايد قبل از سوختن هم، خاكستر ميكند و بر باد ميدهد.
ديريست كه شاعرانه
غزل لحظههاي دردناك بي تو بودن را ميسرايم،
بيآنكه با نالههاي خستهكنندهاي كه مرا ميپژمرد، رديف شوي،
و با دل شكستهام هم قافيه.
بي تو بودن به سكون رسيدهام،
سكوني كه طلوع افسردگي و فرسودگي است،
سكوتي شوم همراه شبهاي بيستاره، مرا به ضيافت خود خواندهاند،
هجرتي ببايدم تا آفتاب چشمان تو، كه در كنارت بنشينم،
و دگر بار گرمي دستهايت را در دستهايم باور كنم،
تصوير فردايي روشن را در با تو بودن ميبينم.
بيا اي مهربان، طنين آشناي نگاهت را،
مهمان كن در حنجره خاموشم، كه تا افقهاي دور،
صميميت و صداقت را فرياد زنم.
از دلآراترين بلورها، به تصوير فريباي يادهاي تو،
قابي ساختهام از ميناي دل،
پيرامون آنرا رنگي دلپذير زدهام،
به سرخي خون دل شقايق،
آذين دادهام چهار گوش آنرا، با مرواريدهاي اشك،
و پيچاندهام بر حاشيهآن پيچك سيز تمامي آمال را.
زيبا تصوير يادهاي ترا چون بتي،
بر روي طاقچه قديمي قلب بيآلايشم نشاندهام،
تا بر بارگاه آن فرمانروايي كني،
و در محراب عشق به تماشايت نشينم بردهوار.
اين روزها از توام در خانه محزون دل،
تنها رد پايي از عشق بيادگار ماندهاست،
كه هر شبم واميدارد تا در خلوت تنهاييم
مجنونوار به جستجويت نشينم.
بازآي، اي عزيز رفته، كه مرا بي تو بودن تاب نيست
كجا توانم از رنج فراق آن چشمها بر هم،
وقتيكه خيس انتظارند در تمام لحظه هاي بودنم.
شبح يادهاي تو، مدام جولان ميدهد،
در حجم خوابهاي تاريكم،
تمام روز پيكر نحيف ذهنم را ، تازيانه انديشه ميزند، خيال تو.
مرا از دام لحظههاي سبز با تو بودن، يكدم رهايي نيست.
بازآي، اي سفر كرده وادي غم،
كه مرا بي تو معنا هيچ است و تفسير پوچ،
بي تو چهار ديواري خانه، در خود ميفشردم همچو گور،
باز آي دگر بار اي پرستو كوچيده،
كه ميراث عشق را به دستانت بسپرم.
آن هنگام كه در آفريدههاي خداوند تامل ميكنم،
ميبينم كه مهربانتر و خوبتر از تو در دنيا وجود ندارد.
چرا كه در گذر زمان و تندبادهاي زندگي، و در تلخ و شيرين روزگار،
تنها همدم و تكيهگاهم تو بودهاي،
پس اي كاش ميتوانستم با تمام وجود فرياد بزنم؛
كه تويي معناي مهر و محبت، تويي مفهوم عشق و صميميت.
اي خداي زمينيم، شايد دگر بار،
روزي از اين ديار فراموششدگان
با كوله باري از غم بسويت بيايم،
تا در درگاهت هاي هاي بگريم.
و با اين گريستنم، سكوت مبهم چندين ساله را بشكنم.
بسويت خواهم آمد با دلي مالامال از غم،
و قلبي آكنده از درد،
پس مرا بطلب و بگذار در تو فنا شوم،
در مقابلت نماز عشق بخوانم،
بار سنگين گناهانم را بر زمين نهم،
كه سبكبال بسويت به پرواز درآيم.
بگذار در كوچه تاريك دلم،
كه سالهاست مسدود شدهاست
روزنهاي باز شود . . . مادر.
من مثه يه تك درختم ، ته يك كوچه ي باريك
تو يه گنجشك قشنگي! گاهي دوري گاهي نزديك
گاهي وقتا مهربوني ، مي شيني رو شونه ي من
گاهي نيستي كه ببيني ، بغض بي بهونه ي من
گنجشك بازيگوش من بشين رو شاخه ي دلم
با تو درخت معجزه بي تو طلسم باطلم
وقتي لاي برگا نيستي ، بوي پاييز رو مي گيرم
بي تو زرد زرد زردم ! بي صداي تو مي ميرم
اما وقتي كه مي خوني ، من ميشم پر از جوانه
يه ترانه ساز عاشق ، با هزار و يك ترانه
تويي حرف اولين و آخرين شعر نگفته
برگ آخر وجودم با پريدنت مي افته
گنجشك بازيگوش من بشين رو شاخه ي دلم
با تو درخت معجزه بي تو طلسم باطلم
دوس دارم تو رو ببينم پاي سفره ي ستاره
سفره اي كه جز نگاهت هيچي تو خودش نداره
پاي اون سفره ي خالي با تو سير سيرم
مي تونم دست هزار تا مرد غمگين رو بگيرم
بگو اين خواب هميشه چرا تعبيري نداره ؟
بگو چشماي تو تا كي من رو منتظرمي ذاره ؟
تورو داشتن ديگه كيمياس عزيز خيلي
وقته هق هق من بي تو بي صداس عزيز
نردبان خانه ات شدم براي چيدن ستاره رفتي و باز نگشتي
جاي پاهايت آنقدر خاك گرفت تا شانه هايم شكست نيامدي
ديگر کسي براي اجاق خانه اش هيزم جمع نمي كرد