خدايا
تو اين وقت شب ايستادهام زير آسمون توكه عكس سوسوي ستارههاش، توي درياي چشمهام افتاده
دو دل بودم كه بيام يا نه؟!
يه دلمو گذاشتم اون پائين ، پائين پائين.
اما اون يكي دلمو كه مهرش كردند براي ورود به حرم كبريائت، گرفتم لا به لاي انگشتهام.
مي بينيد تپش تند و يكنواختشو؟
اي عزيز من!
حالا ايستادهام اينجا، زير آسمون زيباي تو.
و مي دونم حتي اگر آهستهتر از بال زدن سنجاقكها، از ته دلم به تو سلام كنم
مي شنوي كه جوابمو بدي و همين براي من كافيه.
حالا بزار آغاز كنم مثنوي گريستن رو
بزار بگم اون پائين، وقتي يك قدم از تو فاصله مي گيرم
چقدر زود گلدون احساسم، زرد و پژمرده ميشه، خشك ميشه، برگهاش ميريزه.
بزار اعتراف كنم به درازي اون روزهايي كه بين چشمهاي من و نم نم دلگير بارونت فاصله مي افتاد
بزار اعتراف كنم به روزهايي كه از سجاده سبز تو فاصله ميگرفتم
بزار اعتارف كنم به اون روزهايي كه خواب غفلت نميذاشت با تو بگم.
خدايا!
نجواي شبانه منو بشنو، كه به تو محتاجم.
به درگاهت اومدهام و فقر و بي نوائيام را نزد تو آوردهام،
بيش ار آنچه به طاعت خود اميدوار باشم به آمرزش تو اميد بستهام،
چرا كه آمرزش و مهرباني تو،
از گناهان من بيشتر است اي عزيز من، اي مهربان من،اي خداي خوب من.
حالا نگاه كن به دست تنهايي كه قلب چاك خوردهام را به تو پيشكش ميكند.
من به تو محتاجم،
من به تو محتاجم.
ملاصدرا مي گويد:
خداوند بي نهايت است و لامکان و بي زمان
اما به قدر فهم تو کوچک مي شود
و به قدر نياز تو فرود مي آيد
و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود
و به قدر ايمان تو کارگشا مي شود
يتيمان را پدر مي شود و مادر
محتاجان برادري را برادر مي شود
عقيمان را طفل مي شود
نااميدان را اميد مي شود
گمگشتگان را راه مي شود
در تاريکي ماندگان را نور مي شود
رزمندگان را شمشير مي شود
پيران را عصا مي شود
محتاجان به عشق را عشق مي شود
خداوند همه چيز مي شود همه کس را...
به شرط اعتقاد
به شرط پاکي دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهيز از معامله با ابليس
بشوييد قلب هايتان را از هر احساس ناروا
و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف
و زبان هايتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هايتان را از هر آلودگي در بازار
و بپرهيزيد از ناجوانمردي ها، ناراستي ها، نامردمي ها...
چنين کنيد تا ببينيد چگونه
بر سفره شما با کاسه اي خوراک و تکه اي نان مي نشيند
در دکان شما کفه هاي ترازويتان را ميزان مي کند
و در کوچه هاي خلوت شب با شما آواز مي خواند
مگر از زندگي چه مي خواهيد که در خدايي خدا يافت نمي شود؟؟؟
زندگي، پذيرش رنجي است تا واپسين دم ويراني
تحمل عذابيست تا فنا شدن، تا نيستي
قبول حقارتي است به وسعت خرد شدن
تن سپاري به رزالتي است تا ديار شكستن غرور
پنجه اندازي در پنجه شدائدي است كمر شكن
سوختني است تا انتها،
ساختني است تا نهايت
زندگي مرور دردناكي است بر حديث بر باد رفتن عمر
قمار تلخي است با زمان
شكستي است پي در پي
جدال روياروي است با ديو سار مرگ
خود باختن به زوالي است تدريجي
زندگي، غوص كردن در اقيانوسي است پر مخاطره و ژرف
نبرد بي امان موجي است با سنگ ساحل
زندگي، گم شدن در هياهوي لحظه هاست

مي خوانم براي يكرنگي هايت
و در آن دم كه نفس هاي خورشيد
به شماره مي افتد
مي آسايم در پناه سايه بان دستانت
درنورديدن اين راه
چيزي شبيه سنگ ساخت , از من وما
آسمان خستگي ها
اشك ريخت جاي باران
و ما با چترهاي بسته , هنوز
انتظار مي كشيديم باراني شدن را
و در آخرين نقطه هستي
پا نهاده بر سنگي سست و لرزان
هم چو آويزي بر پرتگاه زمان
مي خوانم براي يكرنگي ات
براي چشمان نجيب باراني ات
كه در لحظه سقوط , تا هميشه
دستاويز نفس هاي كند ما بود
براي پدرم
براي پدري که تو هستي
و براي پدري که در طي اين مدت بوده اي
اگه من دوباره فرصت انتخاب داشتم
باز تو را به عنوان پدر انتخاب ميکردم
براي دردسرهايي که برات درست کردم
و براي فرصت هايي که به خاطر من از دست دادي
و من افتخار ميکنم که تو بالاخره ديدي
که خداوند چگونه زندگي من را دگرگون ساخت
تو هيچگاه از ناملايمات زندگي فرار نکردي
در عوض به من اميد دادي که بتونم. با مشکلاتم روبرو بشم
از تو سپاسگزارم براي پايداري و استقامتت
و براي ايمان و اعتقادي که براي به من ارزاني داشتي
تمام عشقي که تو به من ابراز کردي .
همون عشقي است که من اکنون دارم به سوي تو روانه ميکنم .

فصل اول، قصه بودي، قصهاي بدون آغاز
قصهاي حين يه ديدار قصهاي پشت يه پرواز
فصل دوم، خط خطي بود،دفتراي مشق فردا
خالي از بغض دوباره، سبدي از عشق و رويا
فصل سوم، فصل ترديد، فصل آغاز يه تكرار
فصلي از ستاره گفتن، پشت حرفاي يه ديوار
فصل آخر با سكوتي مبهم از ترس جدايي
با خيالي سرد و خاموش، در يه فصل گنگ و خالي
منتظر مونده كه شايد برسه فصل خيالي
برسه به بغض آخر، برسه روز جدايي
فصل آخر فصل رفتن، فصل از خونه پريدن
فصل گريه، فصل لبخند، فصل عاشقانه ديدن
فصل آخر، فصل گريه، گريههاي هر شب من
توي اين خونه شكستن، يه نفس از تو چكيدن
اما پشت اين همه فصل، اومده فصل دوباره
فصلي از جنس تو و من، فصل پاييز و ستاره