انتظار مي کشم و باز انتظار مي کشم؛ کار ديگري جز انتظار ندارم. انتظار براي آن چيزهايي که آرزوهايم را ساخته اند. انتظار براي روزهاي بهتر، انتظار براي پايان تيرگي ها، انتظار براي گفتن حرفهاي نگفتهاي که راه گلويم را سد کرده اند، انتظار براي پايان يافتن خاموشي فريادهايم، انتظار براي شنيدن صدايي عاشقانه از ميان تيرگي شب، انتظار براي پايان روزمره گي ها، . . .
چه مفهوم آشنايي دارد انتظار! اما چقدر ناتوانم در بيانش. بي هدف و سردرگم در بين کلمات و حروف در جستجويم تا شايد بتوانم اين احساس بي پايان را معنا کنم، اما چه مي شود. بعضي از چيزها را بايد تجربه کني تا معنايش را بداني. نمي دانم کدام احساسم، کدام جريان خيالم، کدام پرواز رويايم، براي بار آخر نجاتم خواهد داد؛ و مرا از اين انتظار مرگبار و بي پايان رها مي سازد و جاده هاي بي سرانجام گم شده درمه پيش رويم را سرانجام مي بخشند.
چه سردرگم و بي هدف در پي آرزوهايم مشتاقانه مي دوم ، بدون دانستن آخر راه به پيش مي روم ؛ پيش رفتني در ورطه تنهايي ، در سکوت مرگ آوري که نهايت خط را برايم رقم خواهد زد؛ کي به پايان مي آيد اين تشنگي جانسوز و طاقت فرسا؟ کي تمام مي شود شب ظلماني هجرت ، کي خورشيد از وراي ابرها، رقص کنان بيرون مي آيد و مرا به مقصد گمشده ام رهنمون مي سازد. کي به انتها مي رسد اين همه انتظار؟ نمي دانم چه ميخواهم بگويم و نمي گويم! چون نمي توانم و زبانم ترسان است؛ ترسان از نکوهش ها، از ملامتهايي که مرا خواهند دريد. همه چيز را مي بينم و نمي بينم ، مي دانم و نمي دانم، مي خواهم و نمي خواهم اما ميخواهم تا سکوتم را فرياد بزنم!
به روي گونه تابيدي و رفتي
مرا با عشق سنجيدي و رفتي
تمام هستي ام نيلوفري بود
تو هستي مرا چيدي و رفتي
کنار اتظارت تا سحر گاه
شبي همپاي پيچک ها نشستم
تو از راه آمدي با ناز و آن وقت تمناي مرا ديدي و رفتي
شبي از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم براي قصه ام سوخت
غم انگيزست توشيداييم را
به چشم خويش فهميدي و رفتي
چه بايد کرد اين هم سرنوشتي ست
ولي دل رابه چشمت هديه کردم
سر راهت که مي رفتي تو آن را به يک پروانه بخشيدي و رفتي
صدايت کردم از ژرفاي يک ياس
به لحن آب نمنک باران
نمي دانم شنيدي برنگشتي
و يا اين بار نشنيدي و رفتي
نسيم از جاده هاي دور آمد
نگاهش کردم و چيزي به من نگفت
توو هم در انتظار يک بهانه
از اين رفتار رنجيدي و رفتي
عجب درياي غمنکي ست اين عشق
ببين با سرنوشت من چها کرد
تو هم اين رنجش خکستري را
ميان ياد پيچيدي و رفتي
تمام غصه هايم مقل باران
فضاي خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام اين تلاطم
فقط يک لحظه باريدي و رفت ي
دلم پرسيد از پروانه يک شب
چرا عاشق شدي در عجيبي ست
و يادم هست تو يک بار اين را
ز يک ديوانه پزسيدي و رفتي
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط يک شب نيازم را ببيني
ولي در پاسخ اين خواهش من
تو مثل غنچه خنديد و رفتي
دلم گلدان شب بو هاي رويا ست
پر است از اطلسي هاي نگاهت
تو مثل يک گل سرخ وفادار
کنار خانه روييدي و رفتي
تمام بغض هايم مثل يک رنج
شکست و قصه ام در کوچه پيچيد
ولي تو از صداي اين شکستن
به جاي غصه ترسيدي و رفتي
غروب کوچه هاي بي قراري
حضور روشني را از تو مي خواست
تو يک آن آمدي اين روشني را
بروي کوچه پاشيدي و رفتي
کنار من نشتي تا سپيده
ولي چشمان تو جاي دگر بود
و من مي دانم آن شب تا سحرگاه
نگارن را پرستيدي و رفتي
نمي دانم چه مي گويند گل ها
خدا مي داند و نيلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا هميشه
تو از اين شهر کوچيدي و رفتي
جنون در امتداد کوچه عشق
مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرين بن بست اين راه
مرا ديوانه ناميدي و رفتي
شبي گفتي نداري دوست من را
نمي داني که من ن شب چه کردم
خوشا بر حال آن چشمي که آن را
به زيبايي پسنديدي و رفتي
هواي آسمان ديده ابريست
پر از تنهايي نمنک هجرت
تو تا بيراهه هاي بي قراري
دل من را کشانيدي و رفتي
پريشان کردي و شيدا نمودي
تمام جاده هاي شعر من را
رها کردي شکستي خرد گشتم
تو پايان مرا ديدي و رفتي
آدم برفي به آدمها مي خندد، چون قلب آدم برفي با خورشيد بهاري گرم مي شود ولي قلب ما آدم ها گاهي توي بهار هم سرد و بي روح باقي مي ماند ..... آدم برفي به ما مي خندد چون قلبش را به هر شکلي که بخواهد در مي آورد ولي قلب ما آدمها وقتي شکست ديگه شکل نمي گيرد ..... آدم برفي وقتي قلبش دو تکه شود باز به هم وصلش مي شود ولي ما آدمها وقتي قلبمون دو تکه شد ... تکه هاش دور مي اندازيم..... اي کاش منم يک قلب آدم برفي داشتم.
اي کاش هنوز کودکي بودم که در کنار کوچه بازي مي کرد و به دنياي اما و چرا تنها لبخند مي زدم و زندگي را در لبخند مادر معني مي کردم صداي تو را از ميان مه شنيدم و به سويت آمدم ولي خود در جادوي مه گم شدم و شبح وار مي گردم و مي گردم... چيزي از گذشته خود بياد ندارم جز اينکه مي خواستم حرکت کنم ولي به کجا؟...... من کي هستم؟... کجا دارم مي روم؟ ... براي چه مي روم؟... اسمم را فراموش کردم ... من هيچ کسي نيستم جز يک شبح سرگردان.... يک شبح که روي برگ يک گل سرخ نشسته و نمي داند چرا گلبرگهاي گل سرخ از شبنم چشمانش خيس شده... نمي دانم نمي دانم نمي دانم
چشمهايم را مي بندم و به دنياي با تو بودن پا مي گذارم ... صدايت را با گوش جان مي شنوم (به اندازه کهکشان راه شيري دوست دارم) صدايي که مرا به خود مي خواند به دور از دنياي گرگ و ميش جايي دور تر از دنياي بودن
يا نبودن جايي که بودن خويش را در وجودت معني کنم... به عقربه رقاص زمان نگاه مي کنم که بدون توجه به من مي رقصد و مي رقصد... صداي قلبم را مي شنوم که مي گويد.... صدايم کن صدايم کن..... و من هنوز منتظرم
در کوچه هاي کودکي خودم قدم مي گذارم... هنوز همه چيز بوي زندگي مي دهد... آرزوهايي به زيبايي يک اسباب بازي و به شيريني يک بستني... آرزوهايي به سادگي يک لبخند و به گرمي آغوش پر مهر پدرم ... اي کاش هرگز بزرگ نشده بودم...
به ياد دوران کودکي يه لحظه سکوت ...
آنوشکا
ميرم تا، تو آروم شبها چشمات بسته شه
ديــوار اطـاقت از عکســـم خستــه شه
ميرم تـا بــارون منـو يــاد تـو نـنــدازه
ميرم يه جاي تازه، ميـرم يـه جـای تــازه
ميرم با چشمـاي خيـس و قلبـي بي گنـاه
ميـرم حتــي نمـيندازي به من يک نگــاه
هر جــا ميرم اما بازم يــادت مـي افتـــم
اينو به همــه گفتم، اينــو به همـه گفتــم
ميــرم جــاي مـن اينجـــا نيســت
عشـق تـو زيبـا نيسـت، رويـا نيسـت
ميــرم جايــي کـه دريـــا نيســـت
اسـم تو رو ما نيســت، غـوغا نيســت
کاش ميشـد تا ببيني، من اينجا چه تنهـام
وقتي که تو نباشــي بهـم ميـريزه دنيــام
اينجا کسي نيست، با چشمـاي ناز و روشن
بي تو چه غريبم من، بي تو چه غريبـم من
از هرجا رد ميشـم، مياد عکســت روبـروم
سوختــه تو آتيـش عشقــت شهـر آرزوم
دارم آروم آروم مـرگ رو به جون ميخـرم
ديدي چي اومد سرم، ديدي چي اومد سرم
ميــرم جــاي مـن اينجـــا نيســت
عشـق تـو زيبـا نيسـت، رويـا نيسـت
ميــرم جايــي کـه دريـــا نيســـت
اسـم تو رو ما نيســت، غـوغا نيســت
ديروز به ياد تو و آن عشق دل انگيز، بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم
در آينه بر صورت خود خيره شدم باز، بند از سر گيسويم آهسته گشودم
عطر آوردم و بر سر و بر سينه فشاندم، چشمانم را ناز كنان سرمه كشاندم
افشان كردم زلفم را بر سر شانه ، در كنج لبم خالي آهسته نشاندم
گفتم بخود آنگاه ؛ صد افسوس كه او نيست، تا مات شود زينهمه افسونگري و ناز
چون پيرهن سبز ببيند بتن من، با خنده بگويد كه چه زيبا شده اي باز
او نيست كه در مردمك چشم سياهم، تا خيره شود عكس رخ خويش بيند
اين گيسوي افشان به چه كار آيدم امشب، كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند
او نيست كه بويد چو در آغوش من افتد، ديوانه صفت عطر دلاويز تنم را
اي آينه مُردم من از اين حسرت و افسوس، او نيست كه بر سينه فشارد بدنم را
من خيره به آئينه و او گوش به من داشت، گفتم كه چسان حل كني اين مشكل ما را
بشكست و فغان كرد كه« از شرح غم خويش، اي زن ؛ چه بگويم كه شكستي دل ما را»
فروغ فرخزاد
هم اينك آغاز كردهام،
تا تغييراتي بنيادين در زندگيم به وجود آورم.
پارهاي دير يابند،
پارهاي اندوهگينم ميكنند،
پارهاي با خطر همراهند،
و بسياري به معناي رنجهاي دم افزونند.
اما هر چه باشند،
ميدانم كه از عهده بر ميآيم...
كسي چون تو را دارم،
كه در سختي و شادكامي، ديده بر من دارد.
همان است كه استوار،
مرا به پيش ميراند . . . .
آنكس كه شد از عشق تو بدنام منم من
رسواي سر كوچه و هر بام منم من
خال سيهت دانه و گيسوي تو دامي
آنكس كه فتاده ست در اين دام منم من
اي نرگس چشم تو شده شهره ي آفاق
در خيل اسيران تو گمنام منم من
ديگر مزن از تيره مژه بر دل خونين
صيد تو شدم رام منم ، رام منم من
آخر سخني گو بفداي لب لعلت
كز لعل لبت لايق دشنام منم من
اي پخته شده در همه ي فتنه گريها
در مرحله عشق رخت خام منم من
آندم كه گل روي تو ترساي پديدم
كافر شدم و خارج از اسلام منم من
شمشير كشيدست ز ابروي كج خويش
مقتول دو ابروي دلارام منم من
در راه وفاي تو بيات از همه ببريد
اين عاقبت كار كه ناكام منم من
نيست ياري تا بگويم راز خويش
ناله پنهان كرده ام در ساز خويش
چنگ اندوهم خدا را زخمه اي
زخمه اي تا بركشم آواز خويش
بر لبانم قفل خاموشي زدند
با كليدي آشنا بازش كنيد
كودكِ دل رنجه دست جفاست
با سرانگشت وفا نازش كنيد
پركن اين پيمانه را اي همنفس
پركن اين پيمانه را از خون او
مست مستم كن چنان كز شور مي
باز گويم قصه افسون او
رنگ چشمش را چه مي پرسي ز من
رنگ چشمش كي مرا پابند كرد
آتشي كز ديدگانش سر كشيد
اين دل ديوانه را در بند كرد
از لبانش كي نشان دارم به جان
جز شرار بوسه هايي دلنشين
بر تنم كي مانده از او يادگار
جز فشار بازوان آهنين
من نمي دانم سر انگشتش چه كرد
در ميان خرمن گيسوي من
آنقدر دانم كه اين آشفتگي
زان سبب افتاده اندر موي من
آتشي شد بر دل و جانم گرفت
راهزن شد، راه ايمانم گرفت
رفته بود از دست من دامان صبر
چون ز پا افتادم ، آسانم گرفت
گم شدم در پهنه صحراي عشق
در شبي چون چهره بختم سياه
ناگهان بي آنكه بتوانم گريخت
بر سرم باريد باران گناه
مست بودم، مستِ عشق و ناز
مردي آمد قلبِ سنگم را رُبود
بَسكه رنجم داد و لذت دادمش
ترك او كردم ، چه مي دانم كه بود
مستيم از سر پريد اي همنفس
بار دگر پر كن اين پيمانه را
خون بده ، خون دلِ آن خودپرست
تا به پايان آرم اين افسانه را
فروغ فرخزاد
نامت چه بود؟
آدم
فرزند؟
بنويس اولين يتيم خلقت
محل تولد؟
بهشت پاك
اينك محل سكونت؟
زمين خاك
آن چيست بر گردن نهادي؟
امانت است
قدت؟
روزي چنان بلند كه همسايه خدا،اينك به قدر سايه بختم به روي خاك
اعضاء خانواده؟
حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك
روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق
رنگت؟
اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه
چشمت؟
رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم در هواي دوست ،نه آ نچنان وزين كه نشينم بر اين خاك
جنست ؟
نيمي مرا ز خاك ، نيمي دگر خدا
شغلت ؟
در كار كشت اميدم
شاكي تو ؟
خدا
نام وكيل ؟
آن هم خدا
جرمت؟
يك سيب از درخت وسوسه
تنها همين ؟
همين!!!!
حكمت؟
تبعيد در زمين
همدست در گناه؟
حواي آشنا
ترسيده اي؟
كمي
ز چه؟
كه شوم اسير خاك
آيا كسي به ملاقاتت آمده؟
بلي
كه؟
گاهي فقط خدا
داري گلايه اي؟
ديگر گلايه نه؟، ولي ...
ولي چه ؟
حكمي چنين آن هم يك گناه!!؟
دلتنگ گشته اي ؟
زياد
براي كه؟
تنها خدا
آورده اي سند؟
بلي
چه ؟
دو قطره اشك
داري تو ضامني؟
بلي
چه كسي ؟
تنها كسم خدا
در آ خرين دفاع؟
مي خوانمش كه چنان اجابت كن دعا