ساده ميشد عشق را تنها گذاشت
روي پرهاي عطوفت پا گذاشت
ياد را در سينه هاي گرم کشت
شوق را پشت زمانها جا گذاشت
فصل سبز دوستي را زرد خواست
رد کمرنگي ز بودن ها گذاشت
در نگاه تيرگي ها سايه ماند
گوش را در معبر نجوا گذاشت
با لبان بسته شعري تازه خواند
چشم را در اوج حيرت وا گذاشت
گريه ي شب شکوه هاي روح بود
داغ جانسوزي که بر دلها گذاشت
نامی نداشت. نامش تنها انسان بود؛و تنها دارايی اش تنهايی
گفت: تنهايی ام را به بهای عشق می فروشم. کيست که از من قدری تنهايی بخرد؟
هيچ کس پاسخ نداد
گفت:تنهايی ام پر از رمز و راز است، رمز هايی از بهشت. راز هايی از خدا.
با من گفت و گو کنيد تا از حيرت برايتان بگويم
هيچ کس با او گفت و گو نکرد
و او ميان اين همه تن ، تنها فانوس کوچکش برداشت و به غارش رفت. غاری در حوالی دل. می دانست آنجا هميشه کسی هست. کسی که تنهايی می خرد و عشق می بخشد
او به غارش رفت و ما فراموشش کرديم و نمی دانيم که چه مدت آنجا بود
سيصد سال و نه سال بر آن افزون؟ يا نه، کمی بيش و کمی کم. او به غارش رفت و ما نمی دانيم چه کرد و چه گفت و چه شنيد؛ و نمی دانيم آيا در غار خوابيده بود يا نه؟
اما از غار که بيرون آمد بيدار بود، آنقدر بيدارکه خواب آلودگی ما بر ملا شد. چشم هايش دور خورشيد بود، تابناک و روشن؛ که ظلمت ما را می دريد
از غار که بيرون آمد هنوز همان بود با تنی نحيف و رنجور. اما نمی دانم سنگينی اش را از کجا آورده بود، که گمان می کرديم زمين تاب وقارش را نمی آورد و زير پاهای رنجورش درهم خواهد شکست
از غار که بيرون آمد، با شکوه بود. شگفت و دشوار و دوست داشتنی.اما ديگر سخن نگفت.انگار لبانش را دوخته بودند، انگار دريا دريا سکوت نوشيده بود
و اين بار ما بوديم که دنبالش می دويديم برای جرعه ای نور.برای قطره ای حيرت. و او بی آنکه چيزی بگويد، می بخشيد؛بی آنکه چيزی بخواهد
او نامی نداشت،نامش تنها انسان بود و تنها دارايی اش تنهايي
تابوت من را مردمان بر روي شانه ميبرند
از بهر من خاك و كفن بسيار ارزان ميخرند
هردم صداي گريه ها آزار و رنجم ميدهد
اين گريه ها من را خبر از شام تارم ميدهد
آيد صداي مادرم با صد هزاران آه و سوز
اي كاروان آهسته ران دارم به دل اميد هنوز
من را كنندم شستشو آنگاه كفن پيچم كنند
با ناله هاي دم به دم بيگانه از خويشم كنند
بر پيكر بي جان من مردم نماز ميكنند
اينان براي بخششم راز و نياز ميكنند
اين جسم بي جان مرا بر قبر جايش ميدهند
يا رب جرا اين مردمان بر قبر آتش ميدمند
اي واي از آن وقتي كه سنگ بر روي قبرم مينهند
من را در اين بيگانه جا تنها گذار و ميروند
بخاطر تنها دليل بودن من
بخاطر تو
هنوز زنده ام
بخاطر روحم که هميشه آشفته است
بخاطر قلبم که بي التيام خواهد ماند
بخاطر دستان خاليم
که بي اجر مانده اند
بخاطر بايد هاي که نيستند
بخاطر خاطرات کوچکم
بخاطر لبخند نازک تو در نگاه من
بخاطر گرماي حس تو در انتظار سرد
بخاطر لطافت انديشه در آرزوي تو
بخاطر تنها دليل بودن من
بخاطر تو
هنوز زنده ام
اي پائيز
اي فصل داغ ديده
برگ هايت در زير قدم هاي خسته ام
نوايي از غربت و دوري مي سرايد
و درختان خشكيده ات
قصه اي از انتظار برايم ميگويند
از مهرت جز نامهري نديده ام
اما آبانت را دوست دارم
و آذرت را با تمام ناملايمت هايش مي ستايم
اي فصل برگهاي سرخ و زرد
درختانت به مستوجب كدامين گناه از نفس افتاده اند
وگونه ء برگهايت از كدامين عذاب سرخ است
مگر اين نيست كه تو را فصل عاشقان ناميده اند
آخر با من بگو اي فصل عاشقان
چرا سبز نشدي همچو بهار
چرا گرم نشدي همچو تابستان
چرا سپيد نشدي همچو زمستان
زرد گشتي تا روي عاشقان را زرد ببيني ؟
آيا در دهكده ء فصل ها رسم انصاف اين است ؟
...