تبليغاتX
درياچه سرخ

کس نمي داند و بهتر که ندانند کسان
داده ام دل به کسي پاک تر ازآب روان
داده ام دل به کسي سبز تر از برگ درخت
مي دود از پي او روح و دلم ناله کنان
داده ام دل به کف نور، خدايا نور است
همه جان است و دل است و شور است
صبح امّيد من است و دل من عاشق اوست
نور ديده است و نباشـد ديده من کور است
لَعلِ شيرين لبش واي چشيدن دارد
ناز چشمش چه بگويم که کشيدن دارد
لب چو وا مي کند از عِشوه گري بر لـبخند
نُت به نُت سَمفوني عشق، شنيدن دارد
مي خـَرامد مي خـَرامد، آهوست
هر چه نيکي، هرچه خوبي در اوست
يک تبسـُّم ز لبانش کافيست
تا نگُنجد دل ديوانه دگر در برِ پوست

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 22:56 توسط حامد فيروزه |

چه خبر از دل من ؟ كه تو بهتر داني كه چه كردي با من

 

تو شكيبا بي شكيبم كردي

 

بنگر آنقدر غريبم كردي

كه شبي از شبها من غريبانه ترين شعر زمين را گفتم

 

باز هم مي گويم انتظارم روزي مي ستاند پايان

 

باز هم مي گويي ، جاي پاي اميد

مژده پاياني نيك باشد شايد

 

باز هم مي گويي ،‌كه همين ها بايد

 

باز هم مي گويي كه نباشد حرف من از براي گفتن و نباشد هر جا از براي رفتن

 

انجمادم را باز متهم مي سازي

 

مجمر صبر دل تا لبالب پرشد

اين تلاطم آخر سر به طغيان بگذاشت و خروشم از ركودم پرسيد

توچرا مدتهاست هيچ پيدايت نيست؟

 

و من از تو مي پرسم اي دوست

از تو اي دغدغه ساز

از تو اي شور افكن

 

تو چه كردي با من ؟

 

تو چه كردي با من

كه غريبانه ترين شعر زمين را گفتم

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 20:5 توسط حامد فيروزه |

کاش امشب باران ببارد باراني که هميشه دلم برايش تنگ مي شود کاش امشب باران ببارد و روحم را جلا بخشد هنوز هم بوي خاک باران خورده مدهوشم مي کند مرا مي برد تا انتهاي روياها

کاش زير باران باشم زير آسمان بي انتها بدون چتر بدون سرپناه تنهاي تنها و به آسمان نگاه کنم اين آسمان ديدن دارد آسمان هم درد را مي گويم وقتي به عمق اشک هاي آن مي نگرم دلم آرام مي گيرد و تازه باورم مي شود که هنوز هم باران بيشتر از من اشک مي ريزد .

باران که مي بارد همه گريه مي کنند گريه اي که هيچ کس آن را نمي بيند ولي بعد از آن همه دلشان باز مي شود  ،باران که مي بارد مي برد دلها را تا ناکجاي روياهاي عاشقانه،  کاش امشب باران ببارد با بوي هميشگي اش خدا کند که بهشت هم همين بو را داشته باشد،  کسي مي گفت دليل اينکه خاک نم خورده انسان را مدهوش و سرگردان خويش مي کند اين است که انسان نيز از همان جنس است شايد انگار باران به جاي همه گريه مي کند و راز دل همه را از خدا مي خواهد و آسمان که آرام مي شود همه آرام مي شوند،  ببار اي دلسوز بشر ببار که باريدنت را دوست دارم  ،ببار که شايد از پس اشک هاي تو دل انسان آرام گيرد،  ببار که شايد اين همه احساس تو به ما هم احساسي نو هديه کند  ،ببار که اين زلال بشويد هر آنچه زلال نيست ، بشويد بدي ها را،  بشويد غم ها را،  بشويد نامردمي ها را،  بشويد زشتي ها را،  بشويد کينه ها را تا شايد از پس آن مانند کودکي که بعد از گريه صورت از پاي مادر بر مي دارد و آرام مي شود ما هم آرامشي را دست يابيم که نيست که فراموش شده که نمي دانم کي و کجا اين بشر جايش گذاشته و مدتي است که نيست و مدتي است دلم در پي اين دلتنگي ها آن را خواب مي بيند ، ببار که باريدن تو قشنگ است

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 23:51 توسط حامد فيروزه |