بــاز مـــي آيــــد بــــهـــار دلـنشين
بــاز بــلـبــل مــي شــود با گل قرين
بــاز صـــحــرا پـر شقايق مي شود
بــاز روشــن قــلب عـاشق مي شود
فــصــل ســـرد از هــيــبت باد بـهار
مــي کــنـــد از پــيـش روي او فـرار
ســفــره هــا بــا هـفت سين آراسته
بــا گـــل مـــهـــر و صــفـــا پيراسته
بــر ســر سفره جـوان و خُرد و پير
ســبزه و آئــيــنـه و مــاهـي و سـير
سـيـب و سـنـبـل در کـنـار يــاسـمـن
عطربــيــد مـِشک چــون مُشک خُتَن
سرکه و سنجد، سماق و شمع و گل
عـــيـــد آمــد بـــا دف و ســاز و دُهُل
ســال نــوتـحـويل و سال کهنه رفـت
هــم دل مــا تـازه شد هم شال و رخت
يــا مــُقــلّب،قــلب مـــارا شـــاد کــن
يـــا مـــُدبّـــر خـــانــــه را آبـــاد کـــن
يـــا مـــُحـــول ،اَحســــنُ الــّحالم نما
از بـــديـــهــــا فـــارغُ الـــبـــالــم نـما
ايـــن دل «جـــاويــد» را پـاک از ريـا
کُــن خــــدا ،اي قـــادر بـــي مــنـتــها
مرا رها مي کني و، مي گذري ز من چو باد
شكسته اي مرا، برو، دل تو هم شكسته باد
ميان دستهاي من، شكسته شاخه ي هوس
از عشق و از نگاه تو همين به جاي ماند و بس
دلي که خرد و خسته و، لبي که سرد و بسته شد
نگاه منتظر به در، سري که سرشکسته شد
بهانه اي به جا دگر نمانده تا بخوانمت
پر از بهانه ام کنون که از خودم برانمت
شتاب کن شتاب کن اين تو و اين راه گريز
دگر براي ماندنت دلم نمي کند ستيز
شكسته ام ،چه خسته ام،دگر زپا نشسته ام
قسم به ذات حق که دل دگرزتو گسسته ام
چه بوده اي به من بگو بارقه هايي از اميد؟
کجا طلوع کرده اي که چشم من تو را نديد؟!!!
برو تمام کن عذاب نه تو سوال نه من جواب
برو به بستر خيال چشم به هم بنه بخواب
روح نحيف و پر غمم ز دست تو تکيد،مرد
نيامدي و هر شبش ستاره هاي غم شمرد
نمانده هيچ صحبتي ميان چشم هايمان
دگر نه ضجه مي زنم نه گريه مي کنم بمان
تو نور بوده اي، بله، به بي ستاره شام من
مثال باده بوده اي، در انحناي جام من
ولي شبي نمانده تا ستاره هاي آن شوي
دگر ميان جام دل تو باده اي نمي شوي
برو خدا پناه تو گذشتم از گناه تو
دگر دوا نمي کند ،غم مرا نگاه تو
گذشتي و گذشته ام ز هر چه از تو مانده بود
اگر چه جز غم تو در، دل و تنم نمانده بود
گلايه اي نمي کنم، چرا چنين نموده اي
چرا که مطمئن شدم تو لايقم نبوده اي
هرچي پنجره تو دنياس ديگه داره بسته ميشه
دلم از دراي بسته ديگه داره خسته ميشه
مي شکنم مثل هميشه توي ازدحام غربت
قامتي که مثل سرو بود داره باز شکسته مي شه
منو مي شکني دوباره تو شباي بي ستاره
به خيالت صبح فردا واسه تو خورشيد مياره؟
نه عزيزم صبح فردا خبري از گل و نور نيست
صبح فردا ابر غصه بارون گريه مي باره
بغض و شيشه و خيابون صداي گريه بارون
ريختن اشکاي ابرا ميون شيار ناودوون
توي کوچه اي که بوديم مهمون هر شب و هر روز
به جاي صداي پامون صداي پاي زمستون
برگا زرد ميشن و خسته مي ريزين رو سينه خاک
گونه هامو ابر غصه مي کنه دوباره نمناک
روبروي من نشستي مثل آينه مثل ديوار
مثل کوه سردي هستي که ميده صدامو پژواک
من همونم که يه روزي حسرت دستامو داشتي
اما تا بهم رسيدي دستامو تنها گذاشتي
بعد از اون تحمل که کشيدم و چشيدم
ميرسم به اين حقيقت به خدا دوستم نداشتي!!!