دلم برايت تنگ شده آنقدر که هر لحظه با تمام وجود بودنت را مثل ماهي تشنه به آب طلب مي کنم و عطر وجودت را براي هميشه در شش هايم نگه داشته ام تا بهانه باشد که نفس کشيدنم را از ياد نبرم ، چشمانم را صبح ها به اشتياق ديدن چشم هاي دل فريب تو باز مي کنم و اين آرامش وجودت است که مرا هم آرام مي کند و لبان شيرينت که هميشه چنان راهنماي من بوده اند و چنان اتصالي ميانمان بر قرار کرده است که توصيف کردنش فقط از ارزش آن مي کاهد و بزرگي وجودت را کم رنگ ، تو تمام هستي من هستي و تمام داشته هايم و تمام آرزوهايم و نهايت هديه اي که مي شود آرزويش را داشت ... و چه ساده اند اين مردم و چه بي اختيار ، که گمان مي کنند رنگين کمان لباسهاي تنشان مرا از هوش برده و ياد آنهاست که مرا مجنون کرده ، آنها چه مي دانند دلم در تمناي حصار کيست و چه مي دانند دلم را فرش قدم هاي که کرده ام و چه مي فهمند از عشق بازي چشم ها و کوچکي دنياي بزرگشان ، من کليد جانم را به دست معشوغم مي دهم ، اختيارم را به اراده او داده ام و عطش بي پايان وجودم را با نمک ياد او التيام مي دهم ... و...
و چه ساده اند اين آدمک هاي مغازه اي
چهار چيز است که نميتوان آنها را بازگرداند...
سنگ ... پس از رها کردن!
حرف ... پس از گفتن!
موقعيت... پس از پايان يافتن!
و زمان ... پس از گذشتن
اي مسافر عزيزم
رفتي و چشام به در موند
روزگار بي محبت
تو رو از پيش دلم روند
اما من بازم نشستم
سر كوچه چشم براهت
بيا برگرد و نگام كن
من فداي اون نگاهت
بيا برگرد مهربونم
دل من تنگه صداته
قاب عكس روي طاقچه
تنگه ديدن چشاته
اي سفركرده ء عاشق
بيا رحمي كن به جونم
من بدون تو ميميرم
مهربونم ، مهربونم
روي ديواراي خونه
گرد تنهايي نشسته
بس كه تو لمسش نكردي
دل ديوارم شكسته
خونه دلتنگه چشاته
تنگه ناز قدماته
دل ياس توي باغچه
تنگه اون گل گفتناته
شنيدم گفتي مياي و
با دل من ميشي هم راز
مثل اون دفعه عزيزم
زير قولت نزني باز
واسه ء اومدن تو
رفتم و بهار خريدم
تو رو به هق هق بارون
نكني باز نا اميدم .