تبليغاتX
درياچه سرخ

قلب من
قالي خداست
تار و پودش از پر فرشته هاست
پهن کرده او دل مرا
در اتاق کوچکي در آسمان خراش آفتاب
برق مي زند
قالي قشنگ و نو نوار من
از تلاش آفتاب
***
شب که مي شود خدا
روي قالي دلم
راه مي رود
ذوق مي کنم گريه مي کنم
اشک من ستاره مي شود
هر ستاره اي به سمت ماه ميرود
***
يک شبي حواس من نبود
ريخت روي قالي دلم
شيشه اي مرکب سياه
سال هاست مانده جاي آن
جاي لکه هاي اشتباه
***
اي خدا به من بگو
لکه هاي چرک مرده را کجا
خاک مي کنند؟
از ميان تار و پود قلب
جاي جوهر گناه را چطور
پاک مي کنند؟
***
آه
آه از اين همه گناه و اشتباه
آه نام ديگر تو است
آه بال مي زند به سوي تو
کبوتر تو است
***
قلب من دوباره تند تند مي زند
مثل اينکه باز هم خدا
روي قالي دلم قدم گذاشته
در ميان رشته هاي نازک دلم
نقش يک درخت و يک پرنده کاشته
***
قلب من چقدر قيمتي است
چون که قالي ظريف و دست باف اوست
اين پرنده اي که لا ي تار و پودش است
هد هد است
مي پرد به سوي قله هاي قاف دوست

عرفان نظرآهاري

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 21:28 توسط حامد فيروزه |

در آغاز هيچ نبود و کلمه بود و کلمه نزد خدا بود. خداوند اما کلمه هايش را به آدمی بخشيد و جهان پر از کلمه شد.
من اما از تمام کلمه های دنيا تنها يک کلمه را برگزيده ام و همه جمله هايم را با همان يک کلمه می سازم. با همان يک کلمه حرف می زنم، شعر می گويم و می نويسم. آن يک کلمه هم فعل است و هم فاعل، هم صفت است و هم موصوف. احتياجی به حرف اضافه ندارد. متمم نمی خواهد. هيچ قيدی هم ندارد. آن يک کلمه خودش همه چيز است.
و من با همان يک کلمه است که می بينم و راه می روم و نفس می کشم. با همان يک کلمه عشق می ورزم و زندگی می کنم.
آن يک کلمه غذای روح من است، بی او گرسنه خواهم ماند. خانه من است، بی او آواره خواهم شد. بی او بی کس می شوم، غريب و تنها. اين کلمه همه دارايی من است و اگر روزی شيطان آن را از من بدزدد، آن قدر فقير می شوم که خواهم مُرد.
من با همين کلمه با درخت ها حرف می زنم.آنها منظورم را می فهمند و برگهايشان را برای من تکان می دهند. اين کلمه را به گنجشک ها که می گويم، در آسمان حياطمان جشن می گيرند و با هم ترانه می خوانند. به نسيم می گويم، آن قدر ذوق می کند که شهر به شهر می چرخد و ميگردد و می رقصد. و به ابر ها که می گويم، چنان خوشحال می شوند که يک عالم نقل و نبات برف و باران روی سرم می پاشند.
اين کلمه، اين کلمه عزيز و دوست داشتنی، حرف رمز من با همه چيز است. اما به آدم ها که می گويم ...
بگذريم، دلم گرفته، من زبان شما را بلد نيستم. من توی اين شهر غريبم.کسی منظورم را نمی فهمد،کسی جوابم را نمی دهد...اما تو فرق می کنی. تو از جنس آفتاب و درخت و پرندهای. تو آن کلمه را بلدی و سالهاست که آن راگوشه قلبت نگه داشته ای. پس من آن رمز را به تو خواهم گفت. آن کلمه کوچک اسم بزرگ خداوند است.

 

عرفان نظر آهاری

+ نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 0:13 توسط حامد فيروزه |