تبليغاتX
درياچه سرخ

حال من دست خودم نيست ، ديگه آروم نمي گيرم

دلم از کسي‌ گرفته که مي‌خوام براش بميرم

خدای من!

خدایا! دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغة ی دیروز و هراس فرداست، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، ولی من لیاقت شانه های پر مهر و محبتت رو نداشتم. خدایا شانه هات را چرا ازم دریغ می کنی؟

تو که گفته بودی نه تنها در آن لحظات دلتنگی، بلکه در تمام لحظات تکیه گاه من هستی، حتی لحظه ای محبتت رو ازم دریغ نمی کنی. با شوق تمام همچون عاشقی که معشوق خود می نگرد در تمام لحظات به نظاره ام نشستی.

پس چرا راضی شدی برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

چرا این سنگ بزرگ رو سر راهم گذاشتی؟

چرا این همه درد در دلم انباشتی؟

چرا؟ مگه من چقدر تحمل دارم؟ من که دلم رو که تنها داراییم بود بهت دادم تا شاید اگه لیاقت و ارزش داشتن هدیه ات رو داشتم بهم بدی ولی همش امتحان امتحان، سختی. خدایا من آدمم! فقط یه آدم!

خدایا کمکم کن.

مهربانترین خدا، دوست دارمت.

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 2:44 توسط حامد فيروزه |